تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ... - اینجوریا...

تصویر دیگه ای بود...محمد را از پشت میدیدم...یه دیوار کاه گلی اندازه خودش وقتی ایستاده جلوش بود دور و بر تو مایع های مرتع یا چمن زار بود...من داشتم از پشت محمد را میدیدم که داشت از  یه دریچه  خیلی کوچولو که تو دیوار در آورده بود اونطرف  را نگاه میکرد...دستاش آویزون بود و از ناخن و لای انگشتاش  و از دیواره دریچه پیدا بود که خیلی به سختی این دریچه را باز کرده تا بتونه اون طرف را ببینه...خیلی به سختی در حالی که من میدیدم که اگه یه آن روشو برگردونده بود...اگه یه قدم اینطرف یا اون طرف گذاشته بود از شر دیواری که اندازه خودش جلوش بود رها شده بود...

 

هنوز بهش نگفته ام ...با اینکه خیلی مهم بود ... نمیشد...خودش دوست داشت فاصله بمونه...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 17:50 | لینک  |