» خواب دیدم هرچی دستامو میشستم هنوز سیاه بودن...هم من هم اعظم...اون بی توجه بود...من کلافه از این سیاهی ها...دیدم مال صابونه...گفتم اعظم نگاه...صابونه دستامونو سیاه میکنه...
» سما و آقای مهدی (برادر همسر جان) حسابی با مادر همسر جان دعواشون شده بود...به دلیلی به حق اما با رفتاری نه چندان سزا... اومدم بالا بعد از آشتی کننون راه اندازون پاکت سیگار محمد رو تو حیاط دیدم...بعد از جیغ و دادهای طرفین و دیدن اینهمه پیچیدگی های سطحی احساس کردم دلم میخواد یه کم تنهایی سیگار بکشم...سیگار را درآوردم با فندک که برم سمت ماشین ها...تو پنجره مستر برکت نشسته بود نگام میکرد...غافلگیر شده بودم...یه کم چش تو چش موندیم که خیلی زیاد به نظر میومد تو دلم گفتم به تو چه؟؟ تو نمیفهمی! رفتم کنار ماشین ها اونور حیات...دستام اما میلرزید...سیگار رو آتیش زدم ...کاش منو ندیده بود...من یعنی بزرگترم!! برگشتم فندک رو گذاشتم سر جاش...هنوز تو پنجره بود...من نگاش هم نکردم.
» شب محمد اومد وسط فیلم پاشد بره واسه سیگار... تو جعبه هه دوتا سیگار بود که یکیشو من برداشته بودم...فکر کردم نکنه آمارش دستش باشه...نیس یه کم هم فکری هس...گفتم بریزه به هم! مثه من که گاهی مطمئنم کسی اومده بوده خونه ما...رفتم تو حیات گفتم محمد من یکی از سیگاراتو برداشتم ...اگه دیدی نیس کار منه! گف یه سیگار که قابل نداره...من هم سیگارامو نمیشمرم که!
» اومدم تو سعید فهمیده بود من واسه چی رفتم...لعنتی!
