جمعه یکم خرداد 1388
تصویر یه زن بود ...زنه خم بود و یه جارو دستی دستش بود...خیلی تند تند و با شتاب جارو میکرد ...خیلی گرد و خاک بلند میشد به هر حرکت جاروش...خیلی گرد و خاک و غبار تو اتاقک بود و زنه درست دیده نمیشد که کیه...فضا تیره بود...شاید واسه گرد و غبار و خاک و خلی که بلند میشد هی ...زنه خیلی تند تند جارو میکرد ...دقیق شدم ببینم کیه...نشد.
چیزی که خوب پیدا بود عبث بودن این کار بود...گرد و خاک به زمین مینشت دوباره ... و زنه جارو زنان دوباره به هوا میبردشون...
به همسر جان گفتم...وقتی میخواستیم بخوابیم ... گفت کی دیدی؟ گفتم عصری ، وقتی سالادهارو درست میکردیم...
یعنی قضیه چی بود؟؟
» قدیما هر وقت کارمندای شهرداری را میدیدم که خیابونو جارو میکنن با خودم میگفتم این چه کار عبثی هست...
نوشته شده توسط در ساعت 16:41 | لینک
|
