تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ... - ماییم و موج طوفان ...شب تا به روز تنها

»سر خاک تکیه داده بودم به درخت توت... حواسم همش به تکون قشنگ برگ هاش بود...تو باد...

به رضا گفتم میبینی چقد قشنگه؟چه کیفی میکنه برگ ...چه رقصی...میدونی همین باد یه روز این برگ رو از درخت جدا میکنه...

شاید اگه مرگ نبود زندگی اینقد قشنگ نبود.

» حسین پناهی گفته بود "فرق خیلی زنده ها با مرده ها ...اینه که روده هاشون کار میکنه"

» همسر جان ریش هاشو نزده هنوز...امروز اومدیم سر کار...بچه ها تو کوچه اومدن جلومون...همه خیلی محبت داشتن... این زنونه مردونه بودن مراسم امکان خیلی همدردی هارو گرفته بود...شعله خیلی صحبت کرد...کلی گریه کردم...دیگه کسی نبود که بخوام قوی باشم جلوش. همسرجان حالی به حالی میشه هی..

» نوع مرگ یه آدم چقد به زندگیش شبیه هس؟ من چجوری قراره بمیرم؟ چن تا مرگ دیگه را باید تاب بیارم؟ روحی که گسترده میشه با هستی قاطی میشه و معدلش دوباره به دنیا میاد یا هویتش حفظ میشه؟ کی و چجوری باید لباس های سیاه از خونه ای که نوجوون داره و خانم خونه ناراحتی روحی و اعصاب داره باید بیرون بره؟ چجوری باید بازمانده ها رو شاد کرد که هس نکنن تنهاتر میشن؟ همه روح از بدن خارج میشه؟ همه بدن از روح جدا میشه و میره زیر خاک؟ رضا چرا هی صلوات میفرسته؟ میس مری چرا قران میخونه؟ آیا چون میدونیم پدر تو مسجد بعد از نماز مرد ...اینجوری خوشحال تر میشه ؟ آیا من مطمئن هستم به باورهام؟؟ شب اول قبر اون شبی بود که تو سرد خونه سپری شد یا شبی که زیر خاک رفت؟ پدر تا کی مارو میبینه؟ دوس دارم مراسم من چجوری باشه؟ رو سنگ قبر من چی بنویسن؟ رضا چرا ناراحته که مهدی تو آگهی یادش رفته بنویسه "حاج" ؟ مهدی چرا سر سعید داد زد که یادش رفته حلوا هارو تو مردونه تعارف کنه؟ "پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه عاشق بودند " یعنی چی؟ چجوری میتونم بیشتر به آدم ها محبت کنم...بیشتر از همیشه باشم ... من نمیخوام دیگه دچار این حس لعنتی بند کفش ها بشم...

» رضا گف تو جیبش ۵ هزار تومن پول ، کلید مسجد، و چن تا بلیط اتوبوس بوده...گف بابا با دنیا بی حساب بود... پدر چندین سال پیش تموم ثروتشونو از دست دادن و برشکسته شدن... بعد وکیلشون که فامیل هم بود سرشون کلاه گذشت و اعتماد به آدم هارو هم از دست دادن... خونواده در اثر فشاری که کشیدن و طلبکارها و وضعیت وخیمی که بود حالت عادی را از دست داد و پدر یه جورایی نقش پدری را از دست دادن...احترام شریک زندگیشونو از دست دادن... چندین سال پیش در اثر سکته مغزی پدر زیباییشونو هم از دست دادن...

دنیا همه اونچه داده بود آروم آروم گرفته بود... ما نفهمیدیم اما پدر خیلی خیلی خالص شده بود... بی شیله و بی پیله... بدون وابستگی ...سبک تر از اونچه ما درک کنیم.

» اون روز که پاستیل بردم و دستهامونو رنگی کردیم و روی مقوا جای ۹ تا دست رنگی نقش بست ...پدر دستاشو رنگی نکرد...یادمه همیشه به خودم میگفتم یه بار دوباره رنگ هارو بیارم و دست پدر ، تابلو را تکمیل کنن ... این تابلو برای همیشه ناتمام موند.

نوشته شده توسط  در ساعت 18:14 | لینک  |