تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ... - قصه مرگ پدر را به که باید گفتن؟؟...این غم دیر گذر را به که باید گفتن؟؟

» پدر رضا...پدر شوهرم...بعد از نماز عصر وقتی خواستند با کنار دستیشون دست بدن سکته قلبی میکنند و همون آن فوت میکنن...دیابت مرگ خاموشی رو براشون داشت.

» وقتی رسیدیم مسجد ، من و میس مری و آقای همسر پدر فوت کرده بودن...با اینکه هنوز بدنشون گرم بود... میس مری ضجه میزد مگه میشه آدم اینقد یهویی بمیره؟؟ همه زندگیش اینقد یهویی بره؟؟رضا گریه میکرد...مهدی گریه میکرد...

» هنوز رنگ داشت...هنوز گرم بود...رنگ درونیترین لایه های کوچک کاهو...سبزی که به سفیدی میزنه...میدیدم و باورم نمیشد کسی که رنگ داره مرده باشه.دست هاشو گرفته بودم و ناز میکردم...باورم نمیشد که هیچوقت اینکارو نکرده بودم.

» دیدم آروم آروم گسترده شدند...خیلی گسترده ...تو تمام تمام مسجد...تو حیات مسجد بودند... و بعد تا دورترین جاهایی که میشد تصور کرد بودند...من دیدم که هستند...

» نمیدونم چجوری ممکنه...تو زندگی بعد چجوری دوباره از همه این گستردگی جمع میشن... نمیدونم...اما دیدم که گسترده شدند...تا دورترین جاهایی که به تصورم اومد دیدم که بودند...

» هرکس در اتاقی با خودش تنها بود...چقدر چایی و نبات بردم برای سعید برای مریم برای امیر و با چای و نبات سرد شده دست نخورده عوض کردم بی هیچ کلامی...اصن نمیتونستم حرف بزنم...

»وقتی دستمو گذشتم رو شونه امیر که بهش تسکین بدم... امیر بغلم کرد...احساس خوبی بود...اینکه منو پناه و نزدیک تر ازیه همسر برادر میدونست...احساس بدی که بهای این نزدیکی چی بوده.

» محمد که زنگ زد به مادر التماس کردم که من حرف بزنم...که محمد حساس هس چن وقت پیش دعوا کردن محمد شکننده هس... مادر نزاشت...گوشیو که گرفت گف محمد زود بیا...و فریاد زد بابات مرد.  تا محمد رو ندیدم آروم نداشتم...رنگش پریده بود...به رضا گفته بود احساس میکنم سنگ شدم احساسی ندارم... شب بعد از به خاک سپاری باهاش حرف زدم...تو اتاق تنها...بهش گفتم که پدر گسترده شد...گفتم غمگین نباش... پرس و جو کرد...میخواس بدونه دقیقا چی دیدم...ازم تشکر کرد...خرد تر از اون بود که فکر میکردم.

» امیر را تو کوچه دیدم ...داشت آگهی میچسبوند...چشماش دودو میزد...دلم آشوب شد...چقدر لبخند زدن سخته.

»سعید خودشو تو بازی غرق کرده... غد هست...ریش بهش میاد...مشکی بهش میاد...همه چی بهش میاد...احساس میکنم چن وقته ازم فرار میکنه...دل واپسش هستم.

» من از مراسم ها بدم میاد...از نوحه سرایی یک غریبه که هیچ از عزیز تو نمیدونه ...از اینکه هی باید حواست به این باشه که مردم چی واسه خوردن داشته باشن...از اینکه آدما از الکی چادروشونو جلو بکشن و ادای گریه در بیارن...من چقد دلم میخواس یکی یکی بیایم در موردش صحبت کنیم...در مورد احساسمون...ترس هامون ...رنج هامون...من چقد دلم میخواس اینقد تنها نباشیم.

» رضا خیلی داغون تر از اونی شد که به خیالم بگنجه...کمرش شکست... دچار فکرهایی شده که مذمهلش میکنه...میگف چرا هیچوقت بهش نگفتیم تو هم بیا ورق بازی کنیم...خیلی حساس شده...

»نمیدونم چجوری میتونم دوباره شادمانی رو به این خونه بیارم...نمیدونم...نمیدونم...

نوشته شده توسط  در ساعت 17:19 | لینک  |