پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
چشمامو بستم...و دیدم... از کمر به پایینم پیدا بود... انگار داشتم میرقصیدم ...پاهامو خیلی منظم بالا و پایین میبردم...از حرکت های رقص های اسکاتلندی خیلی جالب تر و تند تر بود... احساس کردم تو راستکی دارم لبخند میزنم... در واقع چیزی که میدیدم اونقد قشنگ به نظر میرسید که تا ته قلبم شادمانه شده بود... بعدش...یهو ...یهو فهمیدم نه شاد و شنگولم و نه در حال رقص... من تو اون تصویر روی یه سطح خیلی داغ ایستاده بودم...خیلی داغ... همه اونچه شادمانی و پر شوری و پویایی دیده میشد...تلاش دردمندانه من واسه نسوختن بود.
چشمامو با فشار باز کردم.
نوشته شده توسط در ساعت 16:32 | لینک
|
