تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...

» هیچ میدونی زن ها باید روزی ۸۰۰۰ تا کلمه حرف بزنن...مردا ۲۵۰۰ هم بسه شونه؟

 

» به سعید که میگم ...میگه آزی تاحالا چن تا شده؟ : )

» به امیر که میگم میگه آزی جمعا ها!!! نه به هرکی ۸۰۰۰ تا !!! : )

» به همسر جان که میگم میگه من میدونستم! تو میدونستی؟ : )

 

اینجوریا!!!

نوشته شده توسط  در ساعت 0:18 | لینک  | 

فیلم ماشین زمان را میدیدیم...

داستان یه آقاهه دانشمند بود که یه دختریو دوست داشت و دختره کشته شد... بعدش آقاهه چهارسال زحمت کشید و ماشین زمان را ساخت ... برگشت به گذشته و دختره یه جور دیگه ای کشته شد...

آقاهه اینبار به آینده سفر کرد تا بفهمه که چرا نمیتونه گذشته را عوض کنه... هرچی باشه آیندگان بیشتر سر درمیارن...

خلاصه یکی که تو سال ۸۶۵۰۰۰ زندگی میکرد بهش گفت: مرتیکه! خب چرا نمیفهمی! تو این ماشینو ساختی چون دختره را از دست داده بودی... حالا چجوری میخوای باهاش بری گذشته و با دختره ازدواج کنی درحالی که اگه گذشته این باشه...تو دیگه همچی دستگاهی نخواهی ساخت!!! این تناقص میشه

» به سعید گفتم خیلی از این جمله هه حال کردم! گفت مزخرف و بی معنی بود!! چرا تناقص بشه؟؟ ... دلم واسه همسرجان تنگ شد... چقدر همیشه دوتایی زود یه چیو میفهمیم قشنگ هس! چقدر دوتایی هستیم!

» البته الان داشتم به اون ایده ترمیناتور فکر میکردم...همون که میگفت این "آینده محتمل بوده" و میشه عوضش کرد...

(تصاویر چند تا آینده ای که نشون میداد خیلی جالبناک بودن...ایول خلاقیت)

« یه جایی بود اول های فیلم (حالا از بس هی پشت هم فیلم میبینم نمیدونم همین فیلم یا یکی دیگه... که میگفت درجواب اینکه قبل از بیگ بنگ چی بوده... انیشتین گفته چون زمان بعد از بیگ بنگ به وجود اومده قبلی وجود نداشته!! اینم باحال بود!!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 22:11 | لینک  | 

هیچوقت ... اینقدر پای تلفن حرف نزده بودیم...من و همسرجانم

هیشکی نمیدونه چقدر خوب بود.

نوشته شده توسط  در ساعت 21:16 | لینک  | 

فیلم انیمیشن BOLT خیلی خیلی دیدنی بود...

داستان یه سگ کوچولو که تو هالیوود بزرگ شده بود و نقششو باور کرده بود...واقعا خیال میکرد قدرت خاصی داره و قراره نگهبان دخترکی باشه که حسابی تحت خطر اهریمن چشم سبز هست...

خیلی سرکار بود...

وقتی ماجرا کشید به اینجا که bolt یهو از هالیوود دور افتاد و با زندگی واقعی رودررو شد خیلی جالب بود... هیچ باورش نمیشد که همه چی از الکی بوده... که هیچ سوپر قدرتی نداره!! ...

جالب تر از همه یه همستر جوگیر بود که ازبس لم داده بود و تلویزیون تماشا کرده بود حسابی جوگیر شده بود...اونقدر که حتی وقت خود bolt فهمیده بود که یه سگ معمولی هس ...همستره باور نمیکرد!! و همچنان جوگیر و شیفته bolt مونده بود...

 

خیلی دیدنی بود...

 

»  " تنها قشنگي دنيا ديدن فيلماييه که دنيا رو زشت نشون ميدن..."

نوشته شده توسط  در ساعت 12:7 | لینک  | 

خسته بودم...تنها هم بودم ... امیر هم هی صب تا شب نق میزد...میگم مال سنش هست...و هی وحشت میکنم که نکنه من هم اینقدر زجرآفرینی کردم وقتی تو سن بلوغ بودم؟ اینقد گیر دادم هی آهی گفتم چرا؟ چرا؟ ...بعد خب گاهی آدم حالش خوشه ... گاهی نیس...

پای تلفن دعواش کردم...سر یه نق بیخودی که زد... اما خیلی حسابی ... شاید واسه همه نق هایی که تاحالا زده بود...

خیلی زود پشیمون شدم...همون موقع ماشینو نگه داشتم و حسابی گریه کردم... اما ...چه فایده؟؟ بدجوری حالش گرفته شده بود. .. و من اینکارو کرده بودم.

رفتم خونشون که ببینمش ... هی نیومد... اول به مهدی گفتم که همچین شده... گفت گاهی لازمه آدم بچه رو دعوا کنه! حقشه! خیلی بدحرف میزنه! همش رو مخ آدما راه میره... گفتم میدونی! آخه من جوری نگفتم که اصلاح شه! لحن و جمله هام توهین آمیز بود.

گفتگو با مهدی فایده نداشت... دوستش دارم اما دنیای اونو و سما مال زندگی من نیست.

...

بالاخره اومد.

من اولین کسی نبودم که سرنق زدن هاش دعواش کرده بود... میس مری ، مادرش ، مهدی که خیلی!! ...سعید...همه بارها و بارها ... تنهایی و جلو این و اون دعواش کرده بودن... یادمه همیشه جواب میداد! دفاع میکرد از خودش! تیکه بار میکرد...

سرمن اما ...کاملا به هم ریخت... زوارش در رفت... وقتی اومد خونه باهاش سلام گرم کردم که آشتی شیم... جواب داد و گفت خسته هس... بعد یهو خون دماغ شده بود تو اتاق... بعد حالش به هم خورد... فشارش خیلی پایین بود... هیچی غذا نخورد تا دوروز بعد...

دوباره افتادم به گریه ... مادر همسرجان بغلم کرد...گفتم من امیرو دعواش کردم...بیخودی...هی گفت هیچ طوری نیس.

 

حالا امروز آشتی تر شدیم... با این حال باهام با احتیاط برخورد میکنه...

 

» امروز دوباره سعید دعواش کرد...سر غر زدن هاش ... بهش گفت ای مرده شور این سن رشد را ببرن که معلوم نیس کی تموم میشه ...بابا ببین چت شده که همه را از خودت میرنجونی...همه بت میگن چرا غر میزنی!

احساس بدی کردم! احساس اینکه از من سو استفاده شده.

نوشته شده توسط  در ساعت 21:25 | لینک  | 

بعد از سه روز متوالی دربدری در اداره های دولتی ... بعد از هی این ساختمان طبقه سه اون ساختمان طبقه چهار...بعد از هی این شهر و اون شهر شدن... به یه نتیجه خیلی مهم رسیدم! نیس روز اول اشکم دراومده بود و میخواستم همه را بکشم! و حسابی دعوام میومد ...بعدش روز دوم میخواستم یه نامه بنویسم و بگم از دید من سیستم موجود چقدر وحشتناک اشتباهه و روز سوم خیلی برام عادی بود که هی برم بالا بیام پایین و تو سالنی منتظر باشم که سیستم تهویه و خنک کننده نداره و جمعیت زیاد و جا واسه نشستن نصف اینهمه آدم هم نیست و خلاصه حتی ناراحتش هم نبودم...همش تو نخ تیپ آدم هایی بودم که حالا حالاها دیگه دوباره نمیدیدم...

داشتم میگفتم! به یه نتیجه مهمی رسیدم!

اگه جدا خدایی بخواد وجود داشته باشه... میخواد چیکار کنه وقتی ما فرتی! سه سوت! به جهنم هم عادت میکنیم؟

اینه که زکّی همه چی!! من میدونم ما حال خودمونو میکنیم!

نوشته شده توسط  در ساعت 11:40 | لینک  | 

 تو ترانه Don't Botherکه جدا عجب قشنگ خونده Shakira و چقدر نهایت احساس های مختلف تو لحنش پیداست... 

یه جاش میگه :

 And It 's not my last life at all

خوشم اومد... میخوام تیکه جدیدم به زندگی و مشکلات تخمیش باشه... با همون لحن پرلعنت.

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 13:34 | لینک  | 

من یه جوری شدم...

هی دوس دارم گاهی فندک بخرم... یعنی نگاه آقاهه کنم و بگم یه فندک هم لطفا بدین! نه از اینا  از اونا ! بله قرمز لطفا !! گاهی هم نگاش نکنم و همینجوری تند تند بگم یه فندکم بدین...حساب کنین لطفا !! ...

گاهی سیگار بخرم...آقا یه بسته هم ESSE ! ... لطفا یه بسته WINSTON LIGHT...

بعدش گاهی همون روز این مزخرفاتو میندازم دور! اونم با کلی مکافات !!!

گاهی هم چند روزی تو کیفم یا کشوم هستن و من هربار نگاشون میکنم احساس میکنم که خوشحالم که هستن! ... گاهی سیگارهارو اونقد از تو جعبه در نمیارم که خشک و حروم میشن! یا شایدم من به این خیال که همچین شدن میندازمشون دور...

گاهی ...خیلی کم پیش میاد که یه نصفه سیگار بکشم...

وقتی میریم خونه همسرجان اینا سعید واسم قلیون میزاره... قلیون کش منم!! فقط!! بهم میگه ایندفه توش شیر گذاشتم!! ایندفه با آبلیمو درست کردم!! ...من فقط عاشق صدای آبی هستم که میده...

گاهی میافتم به نفس تنگی ...بعدش دقیقا همه سیگار و فندک هایی رو که تو هفت تا سوراخ قایم کردم میشمارم...

 چن روز پیش وقتی محمد هی فندک میزد و روشن نمیشد...میخواستم از تو کیفم بهش فندک بدم... یه جوری انگار قند تو دلم آب شده بود واسه همچین کاری...اصن مرده خودم بودم که دوروز قبلش باز میلم گرفته بود فندک تو کیفم حمل کنم... زودتر از من فندکه روشن کرد...

 

من یه جوری شدم...

 الان چهار تا نخ سیگاری "بار شده" تو خونه دارم که نمیدونم از کدوم طرف آتیشش باید زد !! اما من اینا رو خریدم و دارم !!

من جدا یه جوری شدم.

نوشته شده توسط  در ساعت 23:53 | لینک  | 

یه اتاقکی که از پایین هوا با فشار میزد...آدما افقی میشدن توش انگار که از هلکوپتر پریده باشن پایین و با هوا بازی کنن...

۱۵ دقیقه فیلم بود از مامان گله و بابایی ...تو مالزی ...تو همچین اتاقی...

 

خیلی خیلی باحال بوده...

فیلم را که میدیدم ذوقمرگ شده بودم...این بابایی من بود که به دوربین میخندید درحالی که باد لپهاشو تغییر شکل میداد...این مامانی بود که عین پرستوها پرواز میکرد...

 

سفر آدم ها رو سبک میکنه... کاش همیشه در سفر بودیم...

نوشته شده توسط  در ساعت 22:55 | لینک  | 

رفیق دبیرستانم واسم اس ام اس زده :

"فیل رو لقمه لقمه میخورند" برداشتتون از این جمله چیه؟

جواب میدم:

"تخیلات کور یه مثلا روشنفکر هست که اصرار داره بگه این گهی که اسمش زندگیه » خوشمزه هست و آرزوهامون دست یافتنی هس و خواستن توانستن و این ...شعر ها!!

جان من! فیله مارو یه لقمه کرده ... لای دندوناش داریم ...شعر میگیم! این برداشت منه!!!

 

» » بعد از سالها و سالها ...که هی گه گاه اس ام اس میداد زنگ زد! اولین جمله اش این بود! با این حالت تنها که نیستی؟؟؟؟

نوشته شده توسط  در ساعت 1:54 | لینک  | 

یه چیزی توی هوا هست انگار...

که من و تورو داره به هم نزدیک میکنه...

 

من کاش ریه های قوی تری داشتم.

نوشته شده توسط  در ساعت 1:48 | لینک  | 

از سوتی های گهربار ریاست جمهور منصوب :

"تولد امام حسین و ۷۲ یارش را به  فلان و فلان تبریک میگویم"

:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

نوشته شده توسط  در ساعت 22:49 | لینک  | 

سن من و تو بالا رفته...

 

دیدی ؟ گاهی میافتیم به نصیحت کردن؟؟؟

نوشته شده توسط  در ساعت 14:14 | لینک  | 

با تینا نشسته بودیم تو رستوران...جلسه تور هما بود...

از فرصت استفاده کردم  و میگم دختر اینقد حال ملت رو نگیر! اینقد هی خیط نکن آدم هارو...رضا به خواسگاره میگه این چه دماغ زشتی هس شما دارین! یا مثلا میگه اصن این حرفی که الان زدین به نظرتون عاقلانه میاد؟؟

هی دفاع کرد که نه! من خیط نمیکنم! من رک میگم!

میگم رضا تو بگو! یه مرد دوست داره خیط شه هی؟؟؟؟ جذاب هس این حرکت؟ همه اونچه تو مغز آدم میگذره باید گفته شه؟؟ حالا دماغش سیب زمینی لهیده!! گفتن داره؟؟؟ که چی بشه خوب؟؟؟

همسرجان برا تینا میگه که وقتی میتونی یه چی بگی که انرژی بدی چرا حال میگیری؟؟؟

تینا میگه: من خیلی الان ها خوب شدم!!! دیگه عین قبلن ها نیستم...مثالا هفته پیش با خواسگار رفته بودیم هتل ...پرسید شما نماز میخونین؟؟ خب من اصن خیطش نکردم ! گفتم حالا یه سئوال دیگه بکنین! این باشه واسه بعد!

دیدین! دیدین نگفتم مرتیکه حالا تو که میخونی به کجا رسیدی؟؟؟ حالا من نمیخونم چه دلیل هس که تفاهم نداشته باشیم؟؟؟ دیدین!!!

 

آدم سر به جنون میزاره !!! یعنی من یه لحظه فکر کردم چقدر سکوت مقدس هست... چقدر خوب تره بزاریم آدما زندگیشونو بکنن ...الکی زر نزنیم!

دختره هنوز فرق خیط نکردن و حال نگرفتن را با مراسم شناخت در ازدواج نفهمیده!!!

نوشته شده توسط  در ساعت 1:54 | لینک  |