تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...

داشتم فکر میکردم که این عدد آووگادرو (( که معلممون آقای بیاتی واسه اینکه حفظش نکرده بودم اونقدر قشقرق راه انداخت و هرچی گفتم آقا من فقط عددشو حفظ نکردم!! اصن اومدم ریاضی که هیچی حفظ نکنم و این حرفا ...تو کتش نرفت و داد و بیداد کرد داد و بیداد کردنی ... اونقدکه مامانمو واسش آوردم( و اونم به مامانی گفته بود این دخترا خیلی لوسن میرن مامانشونو میارن !! من یه عمره تو پسرونه داد و بیداد کردم بی زبونا جیکشون در نیامده!! عدد به این مهمی و دختر شما تو مخش نگنجونده پس فردا چجوری میخواد زندگی کنه ؟؟؟ ) ) ...

آره داشتم میگفتم که داشتم فکر میکردم این عدد آووگادرو به هیچ درد زندگی من نخورد... هیچی هیچی هیچی !!! خب آخه جدا چرا اینقدر جدی گرفته بودش؟؟ اونقد که اشک منو دربیاره؟؟ اونکه سنش از حالای من کلی بیشتر بود... کلی پیرن پاره کرده بود... چرا ؟

دلم میخواست دوباره میدیدمش... بهش میگفتم آقا اجازه! این عدد آووگادرو بیشتر به درد زندگی میخوره یا ترانه های اندی؟؟؟ یا مثلا اینکه سرکه قابلمه رو جلا میده!!  نه ! خدایی؟ آقا اجازه ... شما اون عدد نیستی!! خودتو ازش رها کن!!

من ... گاهی با خودم فکر میکنم که این زندگی یه شوخی بی رحمانه هس...

من گاهی فکر میکنم شبیه آقای بیاتی شده ام...

نوشته شده توسط  در ساعت 13:21 | لینک  | 

نه !

حتی یه ذره ته دلم نریخت...نلرزید... فشرده نشد...

وقتی با اون دوتا پسرا رفتی تور خصوصی... وقتی واسم گفتی که در مورد س ک س با هم صحبت ها کردین... وقتی گفتی که بردیشون سونا که توش کیوسک رزرو میکنن و خانم بازی....وقتی کارت فاحشه هرو نشونم دادی... وقتی از ادینبورگ فقط یه قلعه دیده بودین ...

نه... دلم نلرزید...

 

اما دلم از تو برای همیشه گرفت...وقتی هی بهت گفتم رضا باید صحبت کنیم...رضا من ناراحتم ... رضا من کارت دارم ... و تو به هیچیت نبود... نگو بود ...که وقت واسه همه چی داشتی الا من.

 

کاش از تو جدا شم.

نوشته شده توسط  در ساعت 1:39 | لینک  | 

هایده میخوند:

تنمو ازم بگیری...تو ترانه هام میمونم...

 

میخوند و اشک میریخت...

نوشته شده توسط  در ساعت 2:53 | لینک  | 

» نوشته بود

"ندا با چشمهای باز مرد...

شرم برما که با چشمان بسته زندگی میکنیم!"

 

» نوشته بود چماقداره گفته مال فلان ده هستم...زن! ندارم!...به ما پول دادن گفتن اینا منافق هستن بزنیدشون ...۰۰۰ ۲۰۰ تومان !!!!!!!!!!!!!!!! ....میدونی با این پول میتونم دوتا زن بگیرم!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 1:40 | لینک  | 

میس مری درحالی که چشماش از شادی میدرخشید...درحالی که زیباترین لبخند قابل تصور رو صورتش بود گفت: آزی! دیدی! دیدی چه حس فوق العاده خوبی داره اینکه یه مرد یه موضوعی رو با جزییات تعریف کنه واست؟

و من هیچوقت درطول زندگیم همچین تجربه ای نداشتم.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 1:36 | لینک  | 

مقاله خیلی خوبی نوشته بود...اولین بار بود اسمش به گوشم میخورد...نوشته بود:

" ما هرگز جمهوری نبوده‌ايم، که بخواهيم جمهوری بمانيم."

اسمش را سرچ کردم...مرتضی مردیها ... استاد علامه بوده...و جز اخراجی ها ...

http://tahavolkhahi.com/component/content/article/3-newsflash/918-1388-04-03-06-49-04.html

نوشته شده توسط  در ساعت 10:43 | لینک  |