تصویر دیگه ای بود...محمد را از پشت میدیدم...یه دیوار کاه گلی اندازه خودش وقتی ایستاده جلوش بود دور و بر تو مایع های مرتع یا چمن زار بود...من داشتم از پشت محمد را میدیدم که داشت از یه دریچه خیلی کوچولو که تو دیوار در آورده بود اونطرف را نگاه میکرد...دستاش آویزون بود و از ناخن و لای انگشتاش و از دیواره دریچه پیدا بود که خیلی به سختی این دریچه را باز کرده تا بتونه اون طرف را ببینه...خیلی به سختی در حالی که من میدیدم که اگه یه آن روشو برگردونده بود...اگه یه قدم اینطرف یا اون طرف گذاشته بود از شر دیواری که اندازه خودش جلوش بود رها شده بود...
هنوز بهش نگفته ام ...با اینکه خیلی مهم بود ... نمیشد...خودش دوست داشت فاصله بمونه...
» خواب دیدم هرچی دستامو میشستم هنوز سیاه بودن...هم من هم اعظم...اون بی توجه بود...من کلافه از این سیاهی ها...دیدم مال صابونه...گفتم اعظم نگاه...صابونه دستامونو سیاه میکنه...
» سما و آقای مهدی (برادر همسر جان) حسابی با مادر همسر جان دعواشون شده بود...به دلیلی به حق اما با رفتاری نه چندان سزا... اومدم بالا بعد از آشتی کننون راه اندازون پاکت سیگار محمد رو تو حیاط دیدم...بعد از جیغ و دادهای طرفین و دیدن اینهمه پیچیدگی های سطحی احساس کردم دلم میخواد یه کم تنهایی سیگار بکشم...سیگار را درآوردم با فندک که برم سمت ماشین ها...تو پنجره مستر برکت نشسته بود نگام میکرد...غافلگیر شده بودم...یه کم چش تو چش موندیم که خیلی زیاد به نظر میومد تو دلم گفتم به تو چه؟؟ تو نمیفهمی! رفتم کنار ماشین ها اونور حیات...دستام اما میلرزید...سیگار رو آتیش زدم ...کاش منو ندیده بود...من یعنی بزرگترم!! برگشتم فندک رو گذاشتم سر جاش...هنوز تو پنجره بود...من نگاش هم نکردم.
» شب محمد اومد وسط فیلم پاشد بره واسه سیگار... تو جعبه هه دوتا سیگار بود که یکیشو من برداشته بودم...فکر کردم نکنه آمارش دستش باشه...نیس یه کم هم فکری هس...گفتم بریزه به هم! مثه من که گاهی مطمئنم کسی اومده بوده خونه ما...رفتم تو حیات گفتم محمد من یکی از سیگاراتو برداشتم ...اگه دیدی نیس کار منه! گف یه سیگار که قابل نداره...من هم سیگارامو نمیشمرم که!
» اومدم تو سعید فهمیده بود من واسه چی رفتم...لعنتی!
همسر جان یه پوشه ساخته رو desktop لب تاپش به نام بابام همه همه عکسهای پدرشو توش ریخته...
احساس میکنم کم فهمیدمش...کم کنارش بودم...کم پناهش بودم تو این غم بزرگ ...احساس خوبی نیست...
تصویر یه زن بود ...زنه خم بود و یه جارو دستی دستش بود...خیلی تند تند و با شتاب جارو میکرد ...خیلی گرد و خاک بلند میشد به هر حرکت جاروش...خیلی گرد و خاک و غبار تو اتاقک بود و زنه درست دیده نمیشد که کیه...فضا تیره بود...شاید واسه گرد و غبار و خاک و خلی که بلند میشد هی ...زنه خیلی تند تند جارو میکرد ...دقیق شدم ببینم کیه...نشد.
چیزی که خوب پیدا بود عبث بودن این کار بود...گرد و خاک به زمین مینشت دوباره ... و زنه جارو زنان دوباره به هوا میبردشون...
به همسر جان گفتم...وقتی میخواستیم بخوابیم ... گفت کی دیدی؟ گفتم عصری ، وقتی سالادهارو درست میکردیم...
یعنی قضیه چی بود؟؟
» قدیما هر وقت کارمندای شهرداری را میدیدم که خیابونو جارو میکنن با خودم میگفتم این چه کار عبثی هست...
تصویر یه زن بود ...زنه خم بود و یه جارو دستی دستش بود...خیلی تند تند و با شتاب جارو میکرد ...خیلی گرد و خاک بلند میشد به هر حرکت جاروش...خیلی گرد و خاک و غبار تو اتاقک بود و زنه درست دیده نمیشد که کیه...فضا تیره بود...شاید واسه گرد و غبار و خاک و خلی که بلند میشد هی ...زنه خیلی تند تند جارو میکرد ...دقیق شدم ببینم کیه...نشد.
چیزی که خوب پیدا بود عبث بودن این کار بود...گرد و خاک به زمین مینشت دوباره ... و زنه جارو زنان دوباره به هوا میبردشون...
به همسر جان گفتم...وقتی میخواستیم بخوابیم ... گفت کی دیدی؟ گفتم عصری ، وقتی سالادهارو درست میکردیم...
یعنی قضیه چی بود؟؟
» قدیما هر وقت کارمندای شهرداری را میدیدم که خیابونو جارو میکنن با خودم میگفتم این چه کار عبثی هست...
