تصمیم های تو ، تصمیم های من ، تصمیم های ما هست...
باید اینجوریا باشه...اگه اختلاف نظری هس باید با هم بحث کنیم ...تلاش کنیم شریک افکار هم باشیم... اما وقتی رسیدیم به یه تصمیم...باید تصمیم "ما" باشه... واکنش "ما" باشه... نه؟؟
من نباید وقتی میدونم که جواب تو "نه" بوده همیشه...وقتی سعید ازم ماشین میخواد بهش بگم "باشه"...
نمیدونم چرا با این که اینهمه میدونم کارم اشتباه هس...با اینکه میدونم گواهینامه نداره و بلا یهویی میاد... با اینکه میدونم خیلی نامردیه کارم...با اینکه کلی جلو آینه تمرین میکنم...اما باز میگم "باشه"...
تصمیم های تو ، تصمیم های من ، تصمیم های ماست...
کاش بهم میگفتی...کاش چشم تو چشمام مینداختی شونه هامو تکون میدادی و بهم میگفتی...
چرا نمیبینی دارم جویده میشم؟ خسته ام! از این عذاب دائم ... خسته ام.
: )
واسه مامان کاش بی بی سی...
واسه دکترهادی و الی کاش یه کتاب اکیدا علمی...
واسه مسیح کاش معما...کاش شادمانی.....واسه ناهید کاش یه عالمه دی وی دی از فیلم های بی قهرمان...
واسه مستر محمد کاش مرهم...
واسه مهدی کاش پول بودم... واسه سما کاش حرف خدا...
واسه میس مری کاش تلفن...
واسه مستر برکت سعیدو میگم کاش یه پارتی...
واسه امیر کاش دسته پلی استیشن...
به درد کسی نخوردم...هیشکی دوستم نداره... واسه خودم کاش کسی بودم...
» نگفتم واسه تو چی؟ آخه تو بی دغدغه ای! برای خودت بسی! شاید یه دغدغه داری اونم آپ دیت دائم نوت بوکت هست...کاش واسه تو من یه آپ دیت دائم بودم...
لیدر یه تور سه روزه یه نفره شدی...آقای فلانی مسیر لندن...برگشتی...گفتم فلانی چجور آدمی بود؟؟ گفتی یارو خیلی قالتاق بود...گفتم یعنی چیکار میکرد؟ گفتی قالتاق بود! گفتم یعنی دخترباز؟ گفتی آره! بدجور! همه این تبلیغا هس فاحشه ها میچسبونن تو کیوسکای تلفن تو لندن ها...میکند شب میگف زنگ بزن نرخ بگیر...بگو بیان! نه ۳۰۰ پوند گرونه! چونه بزن! : )
چمدونتو که خالی میکردم چشم افتاد به فاکتور هتل...pay tv هم داشتین...
چرا دلم نمیلرزه اصن؟؟ چرا باورم نمیشه که ممکنه تو هم قاطیشون شی؟؟ قاطی اینا که سفر میکنن که بنوشن و بکنن؟؟
شاید همه راحتی خیال من واسه اون بوی خوبیه که شقیقه هات میدن..
نمیدونم!
» ننوشتم چون مهم بود... نوشتم چون بود.
شهر یهو رنگی میشه... امسال هم که دیگه سی امین سالگرد هس و خواستن بترکونن! باز واسه من مفهومی نداره!!
نه شادیش ... نه عزاش...
» ما اینجا چیکار میکنیم؟؟؟؟؟
مینویسه : کجایی؟در چه حالی؟
مینویسم: تیکه تیکه ام! تو قلب ملت! همه ام تو قلب هیشکی جا نشد.
هیچی نمینویسه! از این آیکن های لبخند واسم جواب میده! دلم میخواست میدیدم که چیزی مینویسه و پاک میکنه... مینویسه و پاک میکنه... بعد هر چی خواست از این لبخندا تحویلم میداد!!
نمیشه مامان خانمی تو تموم روزای این زندگی همیشه خندان و پرانرژی و قوی باشه... رسما نمیشه شده باشه که مامان خانمی هیچوقت دلش نگرفته باشه...خسته نشده باشه....دلش نخواسته باشه با خودش خلوت کنه ..نخواسته باشه زود بخوابه ،های های گریه کنه، فرار کنه ...نمیشه...
دارم به تنهایی عظیم مامانم فکر میکنم... و به اینکه تو تموم این سالها چقدر زندگی با تموم نامردیهاش نذاشته که به ما کمتر بدرخشته! هیچوقت...حتی یه روز!!
همیشه درخشیده...حتی تو تاریک ترین روزهای زندگی...
وقت هایی که هم عصبانی هستم ...هم عصبانیم که عصبانیم!!
وقت هایی که هیشکی نمیفهمه من چقدر عصبانیم و عصبانیم که عصبانیم!!
وقت هایی که بلد نیستم عصبانی باشم!!
چقدر خسته ام !!
