تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...

» ارحام صدر رفت... خبر با یه اس ام اس رسید... واسه من یه کمی بیشتر از یه اسم بود... خاک سپاری از جلو خونه ما شروع میشد... من خواب بودم... بابا برفته بود...میگف جمعیت خیلی بود...میگف تو که ادعات میشه چرا نیومدی؟ گفتم من خواب رو به هیچی نمیفروشم! ته دلم اما دلم میخواس که بیدار شده بودم... و اونجا بودم تا یکی بیشتر شه جمعیتی که نشون میده چقدر دلش گرفته!

 

» بابا نشست و یه شعر گفت واسه ارحام صدر...بیشتر دوستش داشتم! تو تمام اون مدت که گوشه یه کاغذ شعر میگفت و خط میزد و دوباره میگفت ... و وقتی داشت تو دفتر فنی با دقت نظارت میکرد ...حاصل یه  banner شد با شعر بابا و عکس ارحام صدر... خیلی زیبا...  برد واسه مراسم... ما باز خواب بودیم!! : ) اونجا یه ngo دعوتش کرده بودن واسه جلساتشون... بابا یهو عضو فعال شده بود... جلسه موسیقی ویژه خانم ها پنجشنبه های آخر هر ماه، جلسه شعر هر هفته ، ... سوگی نو برای ارحام صدر جمعه...

» جمعه رفتیم... از سی و سه پل چراغ فانوس به دست تا وسط های عباس آباد که خونه ارحام صدر بود... تو یه ردیف دوتایی...گاهی کسی میپرسید کجایی اید و کجا میروید؟ و بعد همراه میشد... دم در که رسیدیم تعداد حدود 120 تایی شده بود...راهنمایی شدیم تو حیاط... اعضای ngo بعضی ها شعری گفته بودند و خواندند... شعر اول خیلی زیبا بود " این آخرین پرده نمایش است" ... بعد سر اذان کسی با دف "الله اکبر گفت" عجب صدای قشمگی داشت!! ...

»مجری یه جایی گفت استاد اینجاست ! تشویقش کنید! همه دست میزدند... بی وقفه با چشم هایی خیس!

» یکی بود تو دل جمعیت عجیب ضدحال!! هر وقت همه دست میزدند بلند یهو از گوشه میگفت "صلوات" هر وقت صلوات میدادند... دو سه دقیقه دیرتر از همه تموم میکرد صلوات را!! ...از یه طرف دیگه هم یکی دیگه بود که همچین میگف حضرت استاد ارحام صدر ، مرد کامل بود که آدم میموند!! بابا بی خیال!

» یه آقاهه ای بود که پیشنهاد کرد که یه تاتر ساخته شود...به نام ارحام صدر...

» صدا و سیما اصفهان بالاخره جمعه تو برنامه زاینده رود یادی از ارحام صدر کرد...خسته نباشن جدا !! این قوم از مرده هنرمند هم میترسند!!!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:15 | لینک  | 

گویند که دوزخی بود عاشق و مست، قولي است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق ومست دوزخي خواهد بود، فرداست بهشت همچون كف دست
ای مفتی شهر از تو بیدار تریم ، با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کسان نوشی و ما خون رزان ، انصاف بده کدام خون خوار تریم
گویند کسان بهشت با حور خوش است ، من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار ، آواز دهل شنیدن از دور خوش است
این می چه حرامی است که عالم همه زان می جوشند ، یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند ، خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت ، معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی شراب نوشید و از آن ، سر مست شد این جهان هستی را ساخت


زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟ ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه؟
تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه؟
آتش دوزخ اگر قصد ِ تو و ما بکند تو که خشکی چه به من/من که تر هستم به تو چه؟

من همان مجنون مست یاغیم، روز و شب محتاج جام باقیم
یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقیم، از باده مدهوشم كنيد
در خرقه پنهان ميكنم، مي را و كتمان ميكنم، ترك ايمان ميكنم
هي بشكنم پيمان و هي تجديد پيمان ميكنم،ترك ايمان ميكنم
از باده مدهوشم كنيد، پندم اي زاهد مده
با كه گويم، من نميخوام نصيحت بشنوم، آي مردم پنبه در گوشم كنيد
از باده مدهوشم كنيد، دردي كشم، بار رفيقان ميكشم
پر ميكشم همچون هماي، در آتشم اي واي و خاموشم كنيد
از باده مدهوشم كنيد، با كه گويم، من نميخواهم نصيحت بشنوم
آي آي آي مردم،پنبه در گوشم كنيد
من همان مجنون مست ياغي ام، روز و شب محتاج جام باقي ام
يك شب كنار زاهد و يك شب كنار ساغي ام،از باده مدهوشم كنيد

اين چه جهاني است؟! اين چه بهشتي است؟!
اين چه جهاني است كه نوشيدن مي نا رواست!؟ اين چه بهشتي است در آن خوردن گندم خطاست!؟
آي رفيق اين ره انصاف نيست، اين جفاست راست بگو راست بگوراست فردوس برينت كجاست!؟
راستي آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟! راست بگو راست بگو راست فردوس برينت كجاست!؟
بر همه گويند كه هشيار باش، بر در فردوس نشيند كسي، تا كه به درگاه قيامت رسي
از تو بپرسد كه در راه عشق، پيرو زرتشت بدي يا مسيح، دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست آنجا نيز، باز همين ماجراست؟! راست بگو راست بگوراست فردوس برينت كجاست!؟
اينهمه تكرار مكن مي هماي، كفر مگو شكوه مكن بر خدا
پاي از اين در كه نهادي برون، در قل و زنجير برندت بهشت
بهشت همان ناكجاست، بهشت همان ناكجاست، واي به حالت هماي
واي به حالت، اين سر سنگين تو از تن جداست
نه نه نه نه، توبه كنم باز، حق باشماست
 
نوشته شده توسط  در ساعت 20:43 | لینک  | 

» اين چه جهاني ست؟
اين چه بهشتي ست؟
اين چه جهانيست كه نوشيدن مي نارواست؟
اين چه بهشتيست در آن خوردن گندم خطاست؟
آی رفیق این ره انصاف نیست
آی رفیق این ره انصاف نیست، این جفاست
راست بگو،راست بگو، راست
فردوس برينت كجاست؟
راستي آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟
راست بگو،راست بگو، راست
فردوس برينت كجاست
برهمه گويند كو هوشيار باش
بر در فردوس نشيند كسي
تا كه به درگاه قيامت رسي
ار تو بپرسند كه در راه عشق
پيرو زرتشت بدي يا مسيح؟
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو،راست بگو،راست،آنجا نيز
راست بگو، راست بگو، راست،آنجا نيز
باز همين ماجراست؟
راست بگو،راست بگو،راست
فردوس برينت كجاست؟
اين همه تكرار مكن اي هماي
كفر مگو،شكوه مكن با خداي
پاي از اين در كه نهادي برون
با غل و زنجير برندت بهشت
بهشـــــــت همان نــــــــاكــــجاست
بهشـــــــت همان نــــــــاكــــجاست
واي به حالت هماي،واي به حالت
اين سر سنگين تو از سر جداست
اين سر سنگين تو از سر جداست
نـــــه،نـــــه،نـــــه،نـــــه توبه كنم باز
حق با شمــــاست

حتما اجرای گروه مستان را گوش کنید...

ای مفتی شهر از تو بیدار تریم.... با این همه مستی ز تو هشیارتریم...

تو خون کسان نوشی و ما خون رزان...انصاف بده کدام خونخوار تریم!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:31 | لینک  | 

» آقای همسر یه باغ گرفت باغ بهادران...لب رودخونه... به پیشنهاد میس مری که دلش بد رقم گرفته!... من بودم و همسرجان و میس مری و مستر برکت (سعید) و امیر و مهدی و سمانه...محمد نیومد.     عجب ویلایی بود...عجب برفی...

رقصیدیم! حرف زدیم! عکس گرفتیم! برف بازی کردیم!

حال داد! : )

ویلا کناریمون از ما باحال تر بودند!! یه ضرب تا ساعت 3 صبح میزدند و میخوندن...همه سبکی!! مست مست بودن ها!! آخر شب ...دیدیم میگن با تشکر از حاج آقا رحیمی!! (گوشامون تیز شد!! حاج آقا و رقص!؟ ) دیدیم ادامه داد استاندار آذربایجان! سپاس مخصوص از رییس جمهور آلمان!! : )) همه زدیم زیر خنده!!

» داداش هادی یه cd  آورده بود از گروه مستان! بابا عجب شعرهای قشنگی!! اجرا در کاخ نیاوران بود... خیلی پرشور! عجب شهامتی! عجب نوآوری! ممنوع شده بودند!! حتما گیر بیارین و گوش بدین!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:15 | لینک  | 

ماداگاسکار 2 را دیدیم... : ) خیلی خیلی خنده داره!!

من مرده پنگوئن هاش هستم!! و اون لحظه پرواز هواپیما !! و اون آقا شاهه که همیشه الکی خوشه!! و اون وقتی که ملمن (زرافه) داره به رقیبش میفهمونه که اگه به جای اون بود چجوری به گلوریا عشق میورزید... خیلی عاشقانه بود حرفاش!!

همسر جان با پروژکتور فیلمو انداخته بود رو دیوار و همه با هم داشتیم میدیدیم!! با هم غش میکردیم از خنده!! سعید قلیون چاق کرده بود...آی حال داد! آی حال داد!!

نوشته شده توسط  در ساعت 18:12 | لینک  | 

مامان گله از تو همشهری خبر وحشتناکی رو واسمون تعریف می کرد...

ماجرای یه زن وشوهر بود که با هم شدیدا و اکیدا اختلاف داشتن...جدا شدن ؟؟ نه !! خانواده هایی داشتن مثه همه ما که هی می گفتن دعوا نمک این زندگی هس!  بچه دار شین همه چی میشه قند و شکر... بچه دار میشن و میبینن بچه زخم هارو عمیق و عمیق تر کرد و نمک دعواها را کاری و کاری تر!! ... و بالاخره طلاق!...  طلاق وقتی دیگه نا ندارن!!  مرد که زیر فشار فلاکت زندگی و طلاق و ... به اعتیاد رو آورده بوده  گفته بعد از طلاق  لحظه به لحظه نفرتم از بچه ام بیشتر میشد...گفته همونجا کنار اتاق جلوش مواد مصرف میکردم و به فلاکتم لعنت میفرستادم... گفته  روزایی که بنا به نظر دادگاه با مامانش بود وقتی میرفتم که برش گردونم خونه ضجه میزد که میخوام بمونم! نمیام! و این منو به هم میریخت...تا یه روز شیشه مصرف کرده بودم و باخودم به خودم فکر میکردم و در یه آن جنون فکر کردم خوبه بچه را بکشم! درست میشه اگه نباشه!  رو بچه بنرین ریختم و چسبوندمش به بخاری تا آتیش گرفت...زدم از خونه بیرون در حالی که صداش تو گوشم بود...بابا ! بابا نه! بابا هرچی تو بگی! بابا نه! ...

گریه ام گرفت... یهو بدجور عصبانی شدم... گفتم هی عید عید میکنن یعنی چی؟؟ اصن فکر هم میکنن این ملت هی تبریک چیو دارن میدن به هم؟؟؟  فرقش چیه؟؟ مرتیکه سر یه فکر و حس و هرچی !! میخواسته پسرشو بکشه!! جنون نیست این؟؟ اصن به یه عالمه دلیل خوب میخواد یه کار گند کنه!! تبریک داره جنون؟؟؟ آدم کشی؟ همش تو مغز بیمارش میگذشته ...چه اونوقت که میخواسته اسماعیلو قربونی کنه! چه وقتی گوسفنده اومده رد شه نظرش عوض شده! خدا کیلو چند؟؟ ابراهیم رسما مجنون بوده! فرقش با این مرتیکه مفلوک چیه؟ که اینو جشن میگیریم اونو لعن میفرستیم؟

مامان نیم ساعت بعد که از تو شوک دراومد یه چیزایی گف تو این مایه ها که : خدا میخواسته آزمایشش کنه! ببینه چقدر خدایی هست و خالص هست و این حرفا؟

گفتم: مرتیکه خداش هم مجنونه .

ادامه ندادیم.  

 

» ژاندارک رو دیدین؟

» من شک نکردم. من مطمئن هستم!

نوشته شده توسط  در ساعت 17:9 | لینک  |