» یهو فکر سعید افتادم...نمیدونم شاید چون همیشه همسرجان که نباشه میاد که تنها نباشم و حالا چن روزی بود گفته بودم بش میس مری بیشتر بهت احتیاج داره بمون خونتون! شایدم واسه صحنه قشنگ یه خداحافظی که دیدم تو یه فیلم...
نشستم که بهش اس ام اس بزنم که تلفن زنگ خورد...میس مری خواهش کرد سراغ سعید رو بگیرم...و بکشونمش خونمون...گف با محمد و مهدی بدرقم دعواش شده بوده...و چمدونشو برداشته و رفته...
» زنگش زدم...گف چی شد سراغ منو گرفتی؟ گفتم همون پاراگراف بالا...گف یعنی از خونمون بهت زنگ نزدن؟؟ گفتم اون بعدش بود... هیچی نگف...گفتم میای اینجا؟ گفت نه ! بعدش هم گف شارژم داره تموم میشه...
بی خبر موندیم...گوشیش خاموش بود همش... مادر حالش بد شده بود از نگرانی...
» من اول نمیخواستم بیشتر بپرسم قضیه رو...ظاهرا آدما حرفایی زده بودن و کارایی کرده بودن که حالا پشیمونش بودن...دلم نمیخواس وقتی قال قضیه تموم شد...از اینکه من میدونم عذاب بکشن!! اما بعد دیگه رسید به یه جا که بهتر دیدم بپرسم...سعید سر اینکه دی وی دی های فیلم lost رو به ترتیب بزار سر جاش با امیر حرفش نیگه...میگه تو نمیفهمی اونم میگه چرا و خلاصه سعید میزنه تو گوشش...محمد دخالت میکنه که چرا میزنیش اونم میگه به تو چه؟ مهدی میگه حرمت بزرگترو نگه دار و از ترس اینکه یه چیزی به زبون بیاد که نشه جمعش کرد میگه سعید برو بیرون...سعید میره تو حیاط تو سرما گریه میکنه ...بعدشم چمدونو برمیداره و میره...هرچی مهدی میگه منطورم این بود که از اتاق بری بیرون نه از خونه! که دعوا هم بیاد حالیش نمیشه...
» امروز عصر میس مری گف تو از همه بیشتر میشناسیش بیا با هم بریم پیداش کنیم...من خواب بودم وقتی زنگ زد و بعدش تو مرز بیداری و خواب فکر کردم تو یه خونه یا جایی هس که دو نبش هس ...سر یه نبش...با مهدی رفتیم دنبالش...6 تا پاتوق هایی که میشناختم رو گفتم ...دوتا اولیش دو نبش ...اول رفتیم کافه جازوه...مهدی گف اینجا چقد پر از آدم جلف بود!! به میس مری گفتم اینقد دنیای دوتا داداش با هم فرق داره! خب معلومه گاهی رعد و برق شه!! : )) بعد چایخونه پیداش کرد...اونقد مطمئن بودم اونجاس که قبل از اینکه مهدی بره داخل بهش گفتم اگه بود بهش بگو بیا بریم بیرون یه چی باهم بخوریم...اومد تا دم ماشین اما تو نیومد به مریم و مهدی میگف شما جدا میدونین با من چیکار کردین؟؟؟
یادم رفت بگم قبلش بالاخره گوشیشو روشن کرده بود و یه کم حرف زدیم...بهش گفتم مادر نگران هست یه زنگ بهش بزن گفت نمیتونم ! ناراحتم.
» میس مری میگف همین که فهمید دنبالشیم و دوسش داریم خوب شد! اما من هنوز نگرانم شب کجا میخوابه ؟ مهدی جوابش داد گشنه اش که شد میاد خونه! ...مهدی یه کم نسل سعید رو با ما مقایسه کرد...من سعی کردم حالیش کنم که داره تند میره!! ...من پرسیدم لباسای فوتبالشو هم برد؟؟ گفتن نه! گفتم واسه اونا برمیگرده!!
» خونشون شام خوردم...امیر آروم بود...پرکنده به نظر میرسید...همیشه سعید خداش بود!! محمد عین خیالش نبود! براش جالب بود که منم عین خیالم نیس ! احتمالا فکر میکرد لابد طرف سعید رو میگیرم...و جا خورده بود که باهاش عین همیشه بودم... وقت خداحافظی اومد باهام تا دم در...نه اون حرف زد نه من! با اینکه میدونستم که بیشتر از همه میدونم دقیقا چه اتفاقی افتاده...و میدونستم که اون میدونه که من میدونم دقیقا چه غلطی کرده.
» فکر کنم کار خوبی نکردم که پاتوق هاشو لو دادم...سعید به من اعتماد کرده بود... لابد وقتی بفهمه ناراحت میشه... من همیشه میدونستم که یه روز فرار میکنه...
«مهدی گف دیشب گفته اگه آزی بود این اتفاق نمیافتاد و آزی جمع میکرد...گف سما تا امروز قهر کرده...مهدی هنوز نمیفهمه همه حرفا رو نباید زد!!!
» کاش سعید یادش نره که چقد فوق العاده هست...و چقد این مسئله دعوا کوچیکه تو یه زندگی....و میگذره...
خواب شهرام را دیدم...دفتر شعرش دستم بود و توش یه عالمه شعر واسه من گفته بود... جلوم وایساده بود و بعضی هاشو دکلمه میکرد... یکیشو شناختم...درباره روزی بود که تو حیاط آقا بزرگ چوب درختارو پس میزد تا من رد شم...
من اونقدر آدما رو دوس ندارم که دست بردارم از این به مسخرگی کشوندنشون ته دلم! از این گوشه ای نشستن و خندیدن در تنهایی و یواشکی به همه حیثیتشون!!
من اونقد آدما رو دوس ندارم که باهاشون رو راست باشم! من معمولا باهاشون بازی کردم! معمولا دورشون زدم! و معمولا تا تونستم خرشون نمودم!
من اونقد آدما رو دوس ندارم که دل تنگ نبودن آدما باشم! من فقط از با خودم تنها بودن بدم میاد دیگه باقیش جدا خیلی فرق نداره! با هرکی باشم یه جورایی خوشم! نباشه با کس دیگری خوشم...
حالیم نیس که بخوام کمک کسی باشم! میدونی آدما واسه من موشای آزمایشگاهین... اگه چیزی میگم یا کاری میکنم فقط ارزش تحقیقی و تفریحی داره واسم نه که واقعا منظورم باشه! البته اصولا من منظوری ندارم تو زندگیم! همه چی واسم بازی هس! و تماشا !
من وحشتناکه اگه نقاب ها برداشته شه!! این همه مدت این همه ملت رو سرکار گذاشتن از من چی ساخته یعنی؟ من گاهی فکر میکنم این نقاب ها کمک میکنه که دور و وریا بهتر زندگی کنن! در آرامش و شادی! من به خودم حق میدم درباره همه چی نظر قاطع بدم! من توجیه میکنم! من واسم مهم نیس که چی فکر میکنن ملت اما نقاب هام همه قشنگن! نقاب های خندان قوی شاد! نقاب های تو دل برو! هیشکی نمیدونه منو!
من گاهی عذاب وجدان میگیرم. جدا گاهی وجدانم درد میگیره! بد درد میگیره! اما زود تموم میشه!
من زیاد میخندم! زیاد گریه میکنم! و اصولا پایه هستم!
دوست داشتم رقاص میشدم...یا یه فاحشه بزرگ که خودش خواسته اینکاره باشه. دوس داشتم معلم بچه های کوچیک بودم یا جوون های عصیانی!
من دوست دارم وقتی کسی میمیره برام.
من آدمارو ناراحت نمیکنم چون دوست ندارم اونچه میبینم غم انگیز باشه...من وقتی یه جام همه چی شلوغ پلوغه!
کسایی تو زندگیم هستن که چپ و راست بهم زنگ و اس ام اس و قرار میزارن...کسایی هم هستن که سالی یه بال همو در بغل میگیریم...کسایی هستن که منو شلوغ میدونن و کسایی که منو درون گرا میشناسن... تو زندگیم زیاد عاشق شدم...شیفته شدم... خسته شدم... زود فراموش میکنم...معمولا در حال جوک ساختن و گفتن و فکر کردن به خودم و آدما و تبادل انرژی و اینام...
من به روزی فکر میکنم که فرار کنم... به یه زندگی جدید پر از آدم های جدید...
من وسوسه ها رو دوست دارم...
من برای خودم حق های زیادی قایلم...
شاید حق باتو هس! شاید من خودخواهم!
چرا به این فکر نمیکنی اما که یه آدم خودخواه میون این همه آدم تورو پسندیده و میخواد! ها؟؟؟ مهمه عزیز دل من!! اینکه من الاغ خودخواه! تو رو میخوام!
آره ! واسه اینکه مردم ببینن! شاید اینقد شکمی با من برخورد نشه!!
"و هيچ وقت براي داشتن "كسي" نجنگيدم...
كسي كه با جنگيدن ِ من، يه روز، مال ِ من بشه،
روز ديگه اي، با جنگيدن كس ِ ديگه اي، از دست ِ من ميره . . . . . "
من هم نظر همینه!
» میس مری میگه سرما خورده بوده دستشو میگرفته جلو دهنش و سرفه میکرده ... حالا کاسکو صدای سرفه در میاره انگشتای پاهاشو میگیره جلو منقارش و سرفه میکنه!!
» یک ساعت تو پاسیو با مرغ عشقا و فنجا و قناری ها بود...حالا صدا همشونو در میاره!!
» جونم گفتنش منو کشته!! آ وقتایی که قش قش خندیدنای میس مری را در میاره!!
» دارم یادش میدم بگه "خوشگله ! " سرشو کج میگیره گوشش طرف من گوش میده!! آی حال میده!!
ترانه هه هس محسن چاووشی با اون آقاهه که دلسوخته فریاد میزنه میخونه...مگخ بت نگفته بودم...بی تو روزگار من تیره و تاره... داش بارون میومد تو ماشین تنهایی رامو طولانی کردم بلند بلند باهاش فریادی خوندم...
رسیدم ...مستر برکت نوارو آورد گذاشت تو خونه صداش بلند ...میس مری حالی به حالی شد اساسی... بمیرم من...ای بسوزه پدر عاشقی...از اتاق رفت... خواستم تنهاش بزارم...بهتر دیدم تنهاش بزارم...اما طول کشید...
تو حیاط پیداش کردم...تو سرما که داشت هق هق بدرقم گریه میکرد...رفتم پیشش
میس مری گف : تو چشام پیاز رفته... یه عالمه پیاز...
باهم خندیدیم و بعد باهم گریه کردیم...
کلی دیرمون شده بود...تا ساعت چهار تو دفتر هی کار کار و کار!!! ...بعدش رسیدیم خونه و همسر جان ریششو زد و دوش گرفت و من چمدون پیچیدم و اینا و اینا... یهو گف آزی فیلم تولد رو واسه سما نزدیم رو دی وی دی...گفتم طوری نیس تو دوهفته دیگه میای بهش میدیم! ...نشست از رو دوربین خالیش کرد رو کامپیوتر و بعد رو دی وی دی و هی سیستم error میداد بهش...دوباره ریخت فیلم رو رو memory که من بعدن سر فرصت رو کامپیوتر خودم درس کنم...
من نشتسه بودم و به مردی با یه عالمه کار که قبل رفتنش تلاش میکرد کسی را خوشحال کنه نگاه میکردم...
و باز به یه دلیل جدید دوستش داشتم...مرد من هر روز یه جوری خوش قلبی و نیکو سرشتیشو به من نشون میده...دیوونشم!
