تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...

آقای همسرجان گف که خیلی دوستم داره ولی نمیدونه چرا نمیتونه نشون بده...گف مثه یه گنگ کر و لال که دیوونه تو باشه و تنها راهی که بتونه بهت نشون بده اینه که تو موقع خطر نجاتت بده و جونشو فدات کنه ...خب چنین حادثه ای تاحالا واست پیش نیومده پس نفهمیدی چقدر عزیزتر از جانی واسم...گف که مدتی هست که حسابی بی انرژی هست حسابی خسته و حتی کند شده...گف خب تو حتما متوجه و شاکی این بی حالی من شدی...گف که همش دلشوره داره...گریه کرد...گفت داداشش محمد بهش گفته که به نظرش همه چاکراهاش باز شده و همش داره میریزه مخصوصا چاکرای جنسیش...گف احساس میکنه که دیگه تموم شده...

بغلش کردم...و یهو احساس کردم که دلم میخواد واسش بمیرم.

قرار شد به صورت فعال همسرجان به من کمک کنه تا با ترس جنسیم مبارزه کنم و من به همسرجان کمک کنم تا هی شادتر و هی شادتر شه...حسابی فعال...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 14:28 | لینک  | 

 

چند روزی هست که بد به هم ریخته ام.هیچوقت نشده بود که اینقدر از زندگی خالی باشم...گوشه ای افتاده ...ساکت...میان اشکهایی که گرمند...اشکهایی که خشک میشوند...زیر بار سالهای ممتد بد ..و خسته از زیبایی آفریدن از زشتی ها تا تاب آوردن و نیرو کردن به عزم آبادکردن خرابی ها...خرابی هایی که مرا هم خرابه کردند.

نشده بود...و شد.

هی همه سراغم را میگیرند...تا بشود جواب نمیدهم. مامان نگران است از قرمزه های سوخته پیداست...بابا نگران است از پنجره ماشین باز گذاشتنش پیداست...هی اس ام اس هی تلفن هی پیغام های تلفن... حالشان را ندارم. میشد خودم را دور میانداختم.

تو ، میایی و میروی...میایی و میبینی و انگار نمیبینی که میروی...کسی باید کارها را به موقع بکند...کسی باید کلاس زبان برود...کسی قول میدهد که دیگر هیچوقت مرا دعوا نکند...بعد صدای خر خرش بلند میشود...کسی باید زود برود سر کار...کسی میاید و میرود و در اندک فرصت های آزادش ادای عشق را چه بد درمیاورد...میخواهم بالا بیاورم...

اینها اشک نیست ...کسی  در چشمهای من واقعیت زشت این زندگی را تف کرده است... 

چقدر خودم را گول زده ام... 

 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:29 | لینک  | 

 

غمگینم.

نوشته شده توسط  در ساعت 17:16 | لینک  | 

 چقدر کوچکی...مرد بزرگ من.
نوشته شده توسط  در ساعت 21:21 | لینک  | 

پسرک با خونوادش پشت سرما بودن...پسرک داشت ادای منو در میاورد...ادای راه رفتن منو...دلم شکست...لحظه ای که من بو بردم ...مامان پسرک هم بو برد که من بو بردم...پسرکو صدا زد خوابوند تو گوشش...آقای همسر دوشادوش من بود و هیچی نفهمید...از کل ماجرا...

وقتی نشستیم دوباره از این تصویرها داشتم...یادش به خیر..همیشه میگف چرا به جای "از این تصویرهای یهویی" نمیگی "شهود" ؟؟ حالا هرچی...دیدم کلی بار دارم...دارم راه میرم...بعد خیلی سخت بود...ستم بود جدا...یهو تو اون وانفسای نفس گیر...که تنها مونده بودم و این همه راه و حکایت شده بود همون حکایت...چه راه دور، چه پای لنگ نفس با خستگی در جنگ من با خویش پا با سنگ... تو اون همه سختی...یهو دیدم پاچه های شلوارم به هم دوخته اس...یه آن یهو فهمیدم و شلوارمو درآوردم ...درجاشروع کردم به دویدن.. لخت میدویدم...میدویدم...بارها همون جا کنار شلوار رو زمین بود و من میدویدم.

 » به آقای همسر گفتم...گفت عزیزم من اونقدر به تو عادت کردم که اصن نمیدونم چجوری راه میری!

نمیدونم چرا بقیه اش (شهود) رو نگفتم...شاید داشتم به عادت فکر میکردم.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:7 | لینک  | 

 

» ما همیشه با همیم،

                     همیشه و هیچ‌وقت ...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 20:8 | لینک  | 

» احساس بد رقمی هس این حس لعنتی تنهایی وقتهایی که حتی هستی!!

چطور تعبیر میکنی تو  مرد خوشفکر من جدا در خلوت خودت چطور تعبیر میکنی اینکه من ، همسر تو و شریک زندگی تو  همۀ همۀ فکرها و ایده ها و دیدگاه هایم را سر چیزی وسط میگذارم با تو... و می گویم و نشانت  میدهم و ترا تا جای ممکن آشنا با دنیایم و ایده و نظرم می کنم و انرژی میگذارم و  تو هیچی ...خدای لعنتی من ...هیچی نمی گویی... مطلقا سکوت می کنی ...ها؟؟؟ چطور تعبیر میکنی اینکه من هی میپرسم و سکوت میشنوم؟ هی از در دیگری با کلام دیگری با رنگ و حال و هوای دیگری ...هی میگویم و دست تکان میدهم و سکوت میشنوم ها؟؟ هیچ مگر سکوتی که یکهو منجر میشود به انجام آنچه   خوب یا خوب تر میدانی ؟ ها مرد من؟؟ چطور است که به هیچت نیست که وقتی و کلامی و انرژی بگذاری و مرا هم از اشتباه در بیاوری؟؟؟ ها؟؟؟ آن قدر نمی ارزم یا زبان نفهمم که هرچه التماس میکنم که لااقل بگو خوب و بدت و معیار و دیدگاهت چی بوده باز هم هیچی نمیگویی؟؟؟ 

دستاتو از انگشا های من دور نگه دار... تو به من آرامش نمیدهی.

»  لعنت به همه چیز. تو با خودت زندگی میکنی... و من  خیلی باشم واست یه شنگول دوس داشتنی ام.

» دوستم داری؟؟  تو جدا منو دوست داری؟؟

 

نوشته شده توسط  در ساعت 17:52 | لینک  | 

بابایی من  ؛ با وسواس یک تکه نان برمیداره لاش چن تا ریحون میزاره...ریحون ها را مرتب میکنه... رو ریحون ها یه پر پیاز میزاره...رو پر پیاز یه قاشق سرخالی حلیم بادمجون...

بعد لقمه را میزاره دهنش و در حالی که داره میخوردش لقمه بعدی را درست میکنه...

تماشاش قشنگ بود...

» کاش میشد زل زد... هیشکی هم نفهمه!

نوشته شده توسط  در ساعت 14:7 | لینک  |