تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...

تو فیلم مرد سال میگف:

مردای سیاسی مثه کهنه بچه میمونن...باید زود زود عوضشون کرد اگر نه بوی گندشون در میاد!!

: ))

میگف ناسا کلی ملیون دلار هزینه کرد تا بتونه خودکاری بسازه که تو فضا بتونن استفاده کنن(منظور جاذبه صفر هس) بعدش روس ها با پنجاه سنت این مشکل را حل کردن!! با یه مداد!!

: ))

فیلم خوشگلی بود...

نوشته شده توسط  در ساعت 17:55 | لینک  | 

احساس کامل عاشقی کردم...

نشستم واسه خودم روی تنگ ماهی ها ویترای کشیدم...کلی ماهی که عاشق یه ماهی خوشگل عشوه ای شده بودن و دل دل بود بالا سرشون...یه لاک پشت خوشگل که ماهی  ها از ترسش رفته بودن پشت خزه ها قایم شده بودن... یه ماهی بزرگ خوشگل که داشت با یه ماهی دیگه صحبت میکرد... و یه بطری از اینا که میندازن تو دریا با یه نامه که بیان نجاتشون بدن...که روش اسم من و رضا بود...از همون اول کلی ناز بود...

همسرجان که اومد با هم دیگه شروع کردیم به رنگ کردن... با صدای موسیقی سراج... قرمز ...آبی...سبز...زرد...صورتی... وای چقد کار کردن با رنگ ها خوب حالی میده... آرامش و لبخند تا ته وجود و روح آدم...کلی خندیدیم با هم... کلی آزادانه هر رنگی دلمون خواس زدیم!! ماهی های سفید پوست...ماهی های سیاه پوست... ماهی لاک زده و خط لب زده!! چقد خندیدیم...کلی طول کشید و اونهمه ساعت فقط با هم کیف میکردیم...

چقد کار مشترک حال میده...

بعدشم همسرجان با پروژکتوری که دفتر خریده یه فیلم را انداخت رو دیوار... صدای استریو...تشک و متکا و ولو شدن تو بغل هم... کیف مطلق بود!!!  فیلم هم خوشگل بود... مرد سال...حالا میخوایم مستر سعید با برکت و امیر و محمد را دعوت کنیم تو پرده به این بزرگی فیلمی به اکشنی مثلا wanted ببینیم...بریم توی توی فیلم...با یه پرده اینهمه اینچ!!!! : ))

همسرجان میگف خدایی به جای تلویزیون باید تو سقف پروژکتور کار بزارن!! : )

خیلی خوب بود... خیلی خوب بود...

تازه یادم رفت بگم که بگم وقتی همسرجان خواب بود تو اینترنت اتفاقی سایت nationalgeografic رفتم و کلی عکس دیدم...عکسهای حسابی حسابی قشنگ...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 17:36 | لینک  | 

 

میس مریم( خواهر همسر جان) یهو فهمید که سالگرد عروسی ماست...ششمین سال... تو خونه شمع نبود...با کبریت واسمون جشن گرفت... اونقد خندیدیم سرش...هرچی سعی میکردیم واسه عکس شیش تاشو روشن داشته باشیم نمیشد... لحظه عکس نصف بیشتر کبریت سوخته بودن!! : ))

رفتیم بعدش دیدن استاد... درگیر کارهای خودشون بودن خیلی... زیاد صحبت نشد... با این حال بالاخره فرصتی شد که تشکر کنم ازش...

بهرام کوچولو میگف امسال منم میام سفر!! ...من دیدیم مامانش اشاره میکنه که نه نمیاد! گفتم خوشتیپ مگه تو مدرسه نداری؟ گف چرا! اما باید بیام اگه نه مشمول میشم دیگه نمیتونم بیام!! کوچولو بچه چه زبونی داره!!!

فهمیدیم که آقا محمود قدیما گیتار میزده... آدما عمیق تر از اونین که به نظر میان...

برگشتنی با رضا درباره شاگردها صحبت کردیم... رضا میگف واقعا اونا که میبینن و مدیوم هستن عین اونایی هستن که معجزه دیدن! خوب معلومه که باید بهتر پیشرفت کنن... مثه اینه که دنیاشون بزرگتر شده باشه...

کاش میتونستم مثه اونا فاعل باشم... این گاهی گاهی دیدن ها و یهو غوطه خوردن ها سخته.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 17:19 | لینک  | 

من بودم و آقای همسرجان و مادر و میس مری که این روزها خواستگاری دارد  که برای ما چیزهایی ازاو گفته ... از این جلسه ها بود که از قبل هماهنگ شده بودیم بریزیم سرش...که میس مریم ما بیشتر از خودت میدونیم چی واسه زندگیت خوبه! دس از زندگی مجردی بردار برگرد خونه و ازدواج کن...ازدواج سن دارد...تنهایی به چه دردی میخورد...همه حقوقت میرود بالای اجاره خانه ...پس فردا خانواده طرف نمیگویند چرا تنها زندگی میکند؟؟؟ اصن ما شبا خوابمون نمیبره که نکنه تو یهویی بلایی سرت بیاد! سرت گیج بره تو خونه تنها کی میفهمه؟؟ ...بیا برگرد اصفهان ...

میس مریم میشنید و گاهی که چیزکی هم میگفت مثلا اینکه ازدواج سن ندارد حس دارد! یا تنهایی چیش بده؟

یهو مادر خیلی از ته دل گف : تو که درس خوندی! دانشگاه رفتی! کتاب خوندی! تو که مثه ما نبودی که از زندگی هیچی ندونیم! تو میدونی خوشبختی چیه! چرا اینجوری زندگی میکنی آخه؟ تنهایی که نشد زندگی!

این تاکید یهویی بر تاثیر درس و مشق تو خوشبختی جالبناک بود و تلخ... اینکه یا خیال میکنیم کم میدونن واسه همین خوشبخت نیستیم...یا خیال میکنیم زیاد میدونیم که خوشبخت نیستیم... به هر حال همه بدبختیم ...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 16:58 | لینک  | 

یه هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کند باشه نه وقتی هیزم هاش زیاد باشن...

تبر ما انسانها باورهای ماست... نه آرزوهایمان  ...

نوشته شده توسط  در ساعت 19:7 | لینک  | 

به یارو میگن یه ترجمه خوب واسه "این نیز بگذرد " بکن...

میگه میشه :  F*u*ck u later too 

نوشته شده توسط  در ساعت 0:7 | لینک  | 

اندر غذایای خفن مادربزرگ یکی اینه که زمانی دور وقتی عمو دانشجو بوده شهرستان خونه دانشجویی داشته...مادربزرگ میاد بهش سر بزنه و متوجه بعضا تلفن های مشکوک میشه!!  شب شام رو میکشه و میگه پسرم تو دوس دختر داری؟ عموجان میگه من؟؟نه !! و محض محکم کاری دستشو باز میکنه و گاز میگیره !! ظهر روز بعد مامان هما کل آمار دختره را میزاره کف دست عمو!! چشماشم در میاره!!

حالا پسرعمه کلاس دانم میگف قضیه ارثیه!! میگف دارم با مامان حرف میزنم یهو سکوت میکنه... تو همین سکوت صداهای محیط را میشنوه و آنالیز میکنه و من بیچاره میشم!! ... تک بچه هم هس!! میگف یه بار داشتم تو اتوبوس دانشگاه میرفتم یهو راننده صدام زد که فلانی گوشیت چرا خاموشه؟؟ مامانت نگران شده!! DATA BASE  خلاصه خیلی قوی بوده!! : ))

اونقدر خندیدیم...اونقدر خندیدیم!!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 16:4 | لینک  | 

» داداش امیر و الهام گله واسه سالگرد ازدواجشون جشن گرفته بودن خونشون... با بادکنک های سفید و تزیین های زرورقی بنفش و نفره ای اونقد خونه را خوشگل کرده بودن...شمع ها هم خیلی خوشگل بودن... اصولا دوتاشون خوش سلیقه هستن... خلاصه دورهم شادی آفرینی ...از همه ملوس تر کادو امیر جان خوشتیپ بود به عروس خانم ... که با powerpoint  گلچینی از عکسهای الهام گله درست کرده بود ...با موسیقی ...که با کلی زحمت همزمان کرده بود عکسهای خاصی را با واژه های خاص ترانه .. و خلاصه حسابی کلیپ قشنگی بود... خیلی خوشحالم واسشون... با هم بودنشون اینقد پر از عشق و احترام هس ... از مراتب بالاش.

» میگف کلی وقت بوده شبا از یواشکی داشته اینو میساخته!! چون بقیه وقتا همیشه الهام بوده!! خلاصه هی انتظار تا الهام اونقد بخوابه که امیر بتونه جیم شه سراغ کامپیوتر!

» ما البته آخر مراسم رسیدیم... بسکه کار پیش اومده بود تو این دفتر لعنتی... سفارت حسابی اذیت کرد دوباره... مسافرا جوابشون به موقع سفر نیومده بود!! البته کار ما هم بده که همیشه دقیقه نود هستیم و زمان بندیمون اگه کارمند سفارت بخواد یه چایی بخوره به هم میخوره!! اما کلا مسافرا هم دقیقه نود میان ثبت نام...همه چی پیچیده هس!!

» هما اونقد دلنگرون این ویزا ها و مسافرا بود که حسابی این هفته آخری تعطیل شده بود زیر فشار... داغون بود... و هاج و واج... یه شب خواب دیدم دور از جون پدرش فوت کرده بود... ما همه جمع شده بودیم و مشکی پوش... مات هما که همینجور یه فاصله ای را میرفت و میومد... رفت و برگشت آ هی دستاشو رو هم میزد... یکی  از مسافرا هم حرکت توپ پینگ پنگی هما را میرفت با نگاش و میومد!! هی سرش این ور هی اون ور...هما را گرفتم گفتم عزیز من دیگه فکرشو نکنه.... بغضم ترکید... عزیز پدرت فوت شده... بیخیال شو این چیزا رو.... خیلی بد بود....کابوس!

» برگردیم سر جشن!! یه چیزایی خریده بودن که یه عالمه زرورق های براق رنگی رنگی را با یهو پخش میکرد... تا دو روز بعد داشتیم زرورق ها رو از اینور اونور جمع میکردیم...الکتریسته ای میشدن میرفتن زیر فرش حتی!! اما اونقد تو فیلم ها خوشگل شدن ...

» شب داداش مسیح و ناهید خانمی تو یه اتاق و داداش امیر و الهام گله تو دوتا اتاق خوابیدن... من و آقای همسر و مامان خوشگله (همچی تو فیلم ها میدرخشه )  و بابابیی و پسرعمه سرباز کلاس دیده!!! (حتی دوره windows 2020 را هم جلو جلو گذرونده اما یه تایپ ساده بلد نیس!!!! ) و پسرعمه با صفا تو حال خوابیدیم... خیلی سرد بود... پتو کم بود... کولر رو درجه بالا...آقای همسر هم که هرچی التماس میکردم حتی انگشتشو مماس من نمیکرد!!! خلاجتی هس آخه!!!

» لباس سربازی پسرعمه را پوشیدم اونقد خوشگل شده بودم... نه که هنوز های لایت طلایی هست موهام اونقد به لباس ستاد مشترک نیروی زمینی ارتش میومد!! کلاهش !! آقای همسر 12 تا عکس ازم گرفت...

» کاشف به عمل اومد که لباس نظامی و هرچی ستاره خواستی رو میشه همین جور از الکی خرید!!! آقای پسرعمه البته سفارش داشتن که یهو نرم تو مغازه یارو پرو!!!

» آقای پسرعمه میگف رفته بوده لباس و بخره چن نفر داشتن از این کلاه ها هس میاد رو صورت فقط جای چشما خالیه از اینا میخریدن!!! : ))  من اول بهت زده شدم اما بعدش خودم فهمیدم که آزادی یعنی همین!!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:35 | لینک  | 

تو راه بودیم...

گفتم عزیز میدونی من من در تو یه حالت صفر و صد میبینم...هدفم از گفتنش اینه که فکر میکنم این حالت رضایت و آرامشو از تو میگیره و عصبانیت میکنه... واست مثال میزنم... مثلا تو از یه طرف واسه هیچ عصر و جمعه و وقتی برنامه نداری از یه طرف دیگه رویای اینکه یه ماه بریم عین توریستا تو ناشناخته های ایران بگردیم دوتایی با ماشین را داری... خب این غروبا و شبا و جمعه ها همیشه هستن اما خب یه ماه فارق شدن از همه چی یکم سخته... یا تو تصمیم میگیری واسه محمد ماشین سنگین بخری همه کارهارو میکنی که حتی بری زیر قرض ...بعدش یهو خب دولت خدمت گذار کارو خراب میکنه...بعدش ما هی میریم خونتون و میایم و تو هیچی! دقیقا هیچی با محمد صحبت نمیکنی! اصن یهو تموم میشه! ... یهو کارو اونقد تعطیل میکنی که صدای کارمندا هم در بیاد یهو اونقد توهم توهم کار تعریف میکنی که شبا مغزامون سوت بکشن!! خب تو هدفت تفریح هس...اینه که محمد را از انزواش در بیاری ، اینه که برنامه ریزی داشته باشی اما یهو هدفت گم میشه تو این صد خواستن ها!! صدهایی که تو همه دقیقه ها نمیگنجن ...چون هر دقیقه حجم خاص خودشو داره و اعداد طیف دارن...اونوقت این پی صد دو دو کردن گمت میکنه...

عصبانی شدی اونقد که گفتم من جدا مستاصل اینم که چجوری میتونیم با هم حرف جدی بزنیم؟ من واقعا وحشتزده هستم که روزی بخوایم بچه دار شیم... قضیه ای به این مهمی و اینقدر مشترک بین ما...

گریه کردم... بعد رفتیم قلیون کشیدیم...دیزی خوردیم...و همدیگر را لوس کردیم...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:58 | لینک  | 

» ملافه جدیدمون پر از گلهای بزرگ قرمز هست... همسر جان دیروز بم گف اینجوری که میخوابی بین گل ها چجوری پیدات کنم؟

»گفته بودم به تخت دو نفرمون میگف آزی خوری؟

» دیروز یه بوی ادکلون خوبی همه مشام منو مال خودش کرده بود... هی سرمو میوردم بالا هی میدیدیم هیشکی نیس!! خدایا پس این بو از کجاست؟؟هی به خودم میگفتم حتما یکی از مسافرا اومده و رفته بوش هنوز هست.... هی به خودم میگفتم کاش همون وقت فهمیده بودم که چه ادکلون توپیه!! میپرسیدم چیه؟ واسه همسرجان میگرفتم... خدایا چه موندگار هم هس...

طرفای عصر همسرجان نشست کنارم یه فایلیو کمک کنه دیدیم ادکلون خودشه!! همون که واسش گرفته بودم ... کلی خندیدیم با هم!!

» همسر جان گف  من رمضان رو چجوری بفهمم وقتی ماه شبای من همیشه هلال هس؟؟

» صب کلی بش خندیدم! جای من پتو رو بغل کرده بود!!!! : ))

 

نوشته شده توسط  در ساعت 19:13 | لینک  | 

با مامان گله رفتیم دکتر تغذیه ... خوشم اومد!! حسابی خلاقیت به خرج داده بود...

 مطب را پارتیشن بندی کرده بود... اول میرفتی پیش یه دکتر روانپزشک که خوب توجیح شی که تپل باشی مثه مامان یا لاغرمردنی مثه من اصولا روکل روان و احساس و زندگیت و زندگی بعد از مرگت تاثیر میزاره... بعدشم مگه چقد جوونی که واسه کپل و خوشگل شدن امروز فردا میکنی؟؟ یا چقد مونده به پیری که دیگه یه پیاده روی ساده نتونی بکنی و لاغر نشی که نشی که نشی!!!؟؟؟ و اصولا تو خجالت نمیکشی با این هیکل؟؟؟؟ و تو چشمام نگاه کن! تو میتونی! تو میتونی!!! آهای با توام!! تو میتونی!!

بعدش میرفتی پیش متخصص ورزش که به مامان گله گف باید یکی دو ساعت بعد وعده های غذا بورزشی!! یه روز نیم ساعت تند تند راه بری روز بعد نیم ساعت برقصی! گف هیچی جای رقصو نمیگیره!!! از هفته بعد هم برنامه کار با دستگاه ها را میده و اینا ... به من هم گف نیم ساعت قبل از وعده های غذایی همونا که گفتم اگه نه رژیم چاقی همچین قناست میکنه که نگو اه اه اه !! فکر کن هی از این ور اونور زده باشی بیرون!!!!

بعدش میرفتی پیش متخصص تغذیه که واسه هفته اول کارمون به مامان گف هرچی نون و برنج میخورده نصف کنه... و به من گف دوبرابر کنم...گف تا جایی که دل درد شی بخور اما نه تا جایی که حالت تهوع شی...

بعدش هم میرفتی سراغ خود دکتر که همسن آقای همسر بود اما همه را دخترم صدا میزد آ صمیمی!! هربار به مامان میگف دخترم شهناز من میزدم زیر خنده!!! به من گف دخترم آزی! من وقتی تورو 10 کیلو بیشتر میبینم خیلی خوب تر میبینم!! پس دستتو به من بده و هی بخور!!!

(البته اگه هفته اولت نبود بعدش باید میرفتی پیش دکتر پوست و مو و خلاصه چند تا پارتیشن دیگه!!! )

خلاصه در نهایت معلوم شد که من با ۱۶۱ قد و ۴۰ کیلو و صد گرم وزن باید برسم به وزن ایده آل ۵۳   !!!   و اینکه اگه هر هفته بیام تا 3 ماه دیگه  و هرچی میگه را عین چی بخورم ...و ورزش هم بکنم که این چیا که هی میخورم طاقچه نشه تو شکمم...9  کیلو ممکنه زیاد کنم!!!

« مراجعین همه پرونده به بغل بودن و توش هی وزن هفتگیشون بود ... راستی راستی کم کرده بودن... هیشکی نبود لاغر مردنی باشه ببینم زیاد هم کرده یا نه!!! خوب آخه همین که هی هر هفته باید حساب پس میدادی خودش کلی تاثیر داشت!!

» الان یه هفته داره میگذره و من گذاشتم واسه شب امتحان ...

» جالبه که یه وعده سعی کردم زیاد بخورم... هرچی میخوردم دلم درد نمیگرفت فقط خسته ام شد!!! بابایی میگه بسکه این بدن گشنه اس!!! : ))

» بابایی میگه این همه دو ساعت رفتین که به تو بگه بخور به تو بگه نخور؟؟؟ خوب این که معلومه!!! بعدشم یه طرح ابتکاری داده که من و مامان سر سفره هرچی میخوایم بکشیم بعدش بشقابمونو عوض کنیم!!! : ))

« مامان بدنش رو دوست نداره... این خوب نیست.

» من غذا دوست دارم... کیف میکنم از خرید کردن و تو سوپر چرخ زدن... حال میکنم با پختن و هی هربار یه جور دیگه پختن ...دوست دارم سفره چیدن و خوشگل کردن غذا رو... حتی خوشم میاد از خوردنش...اما خوب زود سیر میشم!!!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 19:6 | لینک  | 

رفتیم باغبهادران ... درختای صنوبر... شالیزارها... پیچ رودخونه...هوای تمیز خنک... سایه سار مو... خیلی زیبا بود... کلی خندیدیم...کلی رقصیدیم...کلی عکس گرفتیم... کلی ورق بازی کردیم...

یه گروه هم اومده بودن...با ارگ و ویلون و تنبک... اما وقتی مستر شاکرم خوند کلی بیشتر حال داد...

» الف میگم ابروت کمونه ای کمون ابروی من
ب میگم بالات بلنده ای گل خوشبوی من
ت تو را میخوام عزیزم تا برام تاتی کنی
ث ثواب گر لباتو با لبام قاطی کنی
جیم جوابم را ندادی
چ چرا
ح حامی خواتم خودم میخوام تو را
دال دلم پیش دلت باشد گرو
ذال ذلیلت گشتم از پیشم نرو
دال و ذال و ر - روسری قشنگ داری
ز - ز - ز - ز حال من خبر داری
سین میخوام بگم سمن بری سمن بری
شین میخوام بگم شیرین لبی و شکری
صاد و ضاد و طین و ظین و عین و غین و ف و قاف و کاف و گاف و لام و میم
لم بده برام رو صندلی ، رو صندلی
نون نیگات کنم چرا که خیلی خوشگلی

ی یواش بیا بخون برام الف ب رو
دیدی که برات الف رو خوندم تا ی رو 

» ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه
دست غم کوتاهه از دل کنج میخونه
آنقدر مستم بکن تا من ببنم باز
هرچی عاقل مثل خود دیونه میمونه
ساقی از گوشه می خونه نرونم
خونه امیدمه بگذار بمونم
چلچراغ میخونت روشن بمونه
زنده باشی همیشه سایت بمونه

ساقی امشب مثل هرشب اختیارم دستته
یک چشمم به چشمتو، چشم دیگم به دستت

اگه نگی مستی بستته.

امشب که مست مستم، جام شراب تو دستم، از من نپرس کی هستم. از من نپرس کی هستم

» ....گفتم خانم بیا دردم دوا کن... گفتش برو برو گم شو حیا کن

عجب چیزی بود...آی...عجب چیزی بود...

برگشت منو نیگاه کرد چه فتنه ای به پا کرد...تا خانمو شناختم رنگ و رومو زود باختم...هرگز یادم نمیره جریان اون شب...

عجب شبی بود...آی ...عجب شبی بود...

تا اون خانم خوشگل روشو به من کرد...دیدیم ای وای زن بنده اس... دنبال زن خود افتادن اسبابه خندس...

 دنبال زن خود افتاده بودم... متلک به زن خود گفته بودم...

دیگه دنبال هیچ زنی نمیرم...فقط واسه زن خودم می میرم...

عجب شبی بود ...آی ... عجب شبی بود...

 

خیلی خوب بود... خوش گذشت و خوب گذشت...

» داداش مسیح و ناهید بانو با هم تکمیلن...هیشکیو نمیخوان... با هم خوش خوشن... امیدوارم تا همیشه...

» به کوچولوی خوشگل غزل میگفتیم اسمت چیه؟ میگفت غزل جون!

 

» این دور هم بودن ها چقد خوبه...اونقد که مستر شاکرم صمیمی شده اس ام اس میفرسته:

و خداوند زن را آفرید تا هیچ مردی به مرگ طبیعی نمیرد.(سوره سکته- آیات حرص تا دق)

: ))

 

» راستی اون آقاهه خواننده هم دوباره اون ترانه مگه تو زندگی چند تا بهاره را خوند... همون که پارسال من سرش کلی گریه کرده بودم امسال کنار همسر جان چقدر زیبا بود...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 19:39 | لینک  | 

 

کاش سرم را بردارم

و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم

در تاريکی يک گنجه خالی ...

 

روی شانه هايم

جای سرم چناری بکارم

و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم...

 

ناظم حکمت

 

نوشته شده توسط  در ساعت 20:15 | لینک  | 

 

دیشب رفتیم بولینگ ... چه حالی داد !! سالن رو گذاشته بودیم رو سرمون هیشکی اینقد نمیخندید و تو سر و مغز بقیه نمیزد اینقد که ما... من سه بار زدم ... در مجموع راسه یه بار زدن مستر برکت ارزش داشت!! : )) ... میگف چجوری گند زدنتو جبران کنم؟؟؟

همسر جان حسابی علمی بازی میکرد... یه بار مستر برکت قهرمان شد یه بار هم همسرجان...(البته مستر برکت میگه زمان نذاشت تا آخر دور بازی شه اگه نه اون دوباره میترکوند!!! )

تازشم امتیازامون  کلا از کل سالن ( 11 گروه دیگه ) بیشتر بود... غیر از یه آقاهه که بیشتر از ماها بود... همه هم تو کف ما ... بسکه خوش بودیم و انرژِی ترکونده!!!

بعدش یه حالی میداد هی give me 5  ها ( یعنی کف دستو زدن به دست اونکه خوب زده !! ) این ایستک ها رو به هم زدن و به احترام بالا بردن... این جیغ زدن از خوشحالی !! این همو دست انداختن!! این با توپ رفتن... همو حال دادن .... حال همو گرفتن... خیلی خوش گذشت...  

چقد زور زدم واسه اینکه بریم... با یه آقای همسر گرفتار... یه آقای برکت که مورد دعوا سر اینکه پس کی میخواد بره سربازی قرار گرفته بود و میگف نمیام.. یه مستر مرتیکه امیر که واکسن زده بود و دستش درد میکرد... دوتا فنج که همون سر قرار تا یک ساعت و نیم بعدش غیبشون زده ... میارزید... حتی خودم که از الکی یه دفه بعد از ظهر گریم گرفته بود...

» خدایا این خوش بودن های یهویی را از ما  نگیر!!  بزار از الکی بخندیم...

«  خانمه کفش ها رو که میخواس بده توش اسپری خوشبو کننده میزد !! : )) خیلی بامزه بود!! اینقد رسما!!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 19:16 | لینک  | 

"۲۱" فیلم جالبی بود... مخصوصا آخرش یهو آدم میخ میشد!! :)

درباره یه عده دانشجوی ام آی تی بود که آخر هفته ها میرفتن لاس وگاس قمار... بعدش با دانش و استعداد ریاضی شون میبردن هی...

یه جمله به یاد موندنی داش!

"متغیر ها رو دست کم نگیرین...اونا عوض میشن! "

نوشته شده توسط  در ساعت 12:22 | لینک  | 

 

بعضی سگ ها هم مثه من هستن... نمیدونستم... چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم؟؟؟

نوشته شده توسط  در ساعت 22:54 | لینک  | 

یه جور جدیدی که تو این شش سال نمیدونستیم...داریم اول شبا همو میبغلیم!! خیلی خوب طوریه...اونقد دنیا همه چیش خوب و میزونه اینجوری که تو بغلشم... اونقد آرامش دارم اونقد آرامش دارم... اصن یهو همه چی کامل کامل هس... نمیدونم چجوری کشفیدیمش و این همه مدت نکشفیده بودیمش... شاید از بس هی نیس!!! نمیدونم... فقط میدونم که هیچوقت اینقد آرامش ، امنیت ، و همه چی تموم نبوده حالم... خودم هم موندم که سیستم چجوریه!! خب آخه مگه بیشتر از یه position  جدید واسه لمس تنش و گرماشه؟؟؟ چجوری اینقد تا ته ته روح و روان و زندگیم و رنگی میکنه آخه؟؟؟

خلاصه اگه هی دستم خواب نمیرفت... اگه سرم جاش سفت نبود...اگه گردنم درد نمیگرفت... اونوقت چه خوب بود اگه صب تو بغلش بلند میشدم همینجوری از خواب...

حتما روز خوبی میشد...

» آقای همسر حق داره میگه این فیلما فقط فیلم حس!! خدایی چجوری روشون میشه که ملت رو اینجور حسرت به دل کنن واسه یه تو بغل بیدار شدن ساده؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط  در ساعت 11:24 | لینک  | 

وقتایی که درد دارم ... که نصف شبی یا دم صب از درد بیدار میشم... بیدار کردنت ... فقط بیدار کردنت منو خوب میکنه... همین که نگرانم میشی... همین منو خوب میکنه...

واسه همین چیزا دوستت دارم!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 13:40 | لینک  |