تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...

مامان گلم میگه من یه نسلی هستم که صب به صب باید هم زنگ بزنم احوال مامانمو بپرسم هم دونه دونه بچه هامو...

اینو وقتی گف که شاکی شده بود که تو راه دانشگاه هی دایی و خاله زنگ زده بودن بش که کجایی؟ خوبی؟ مامان نگرانته!! ... چون مادرنگران به جای اینکه مامان رو بگیره از نگرانی در بیاد ... همه آدم های دیگرو گرفته که بگه نگرانم!!!

نوشته شده توسط  در ساعت 12:41 | لینک  | 

بپوکه ( به قول اصفهانیا) این مغز که هی همه چیو میخواد سردربیاره... این جنون روانشناسی و جامعه شناسی من هس یا فوضولیم نمیدونم که من به هرحال همیشه همیشه دارم همزمان به صد تا چی فکر میکنم عین چی!!!

خلاصه من میدونم که حساب عزیزدل و رابطه مون جداس اما هی رابطه من و عزیز دل و با هرکی و عزیز دلش دقیق میشم...رابطه هرکی و منو  دقیق میشم با رابطه  هرکی و دیگران....رابطه هرکی و عزیز دل ودقیق میشم با رابطه هرکی و با دیگران ...و این دیگران شامل شخصیت تو فیلم ها و اونا که پشت چراغ قرمز میبینم و اونا که از کنارش میگذرم هم میشه دیگه چه برسه به برادر شوهر که خب...عمرا از زیر ذره بین من قسر در بره...

دیروز که دوباره فنج ها رو دیدیم کشفیدم که آقای برادر همسر جاری جان وقتی با جاری جان  شوخی میکنه حالا جلو هرکی!! یا میخواد حتی نازشو بخره اینجوریه که  هی پایین و پایین ترش میاره...و بعد میزنه زیر خنده و با هم میخندند و ما هم خب میخندیم ... یهو فهمیدم همسرجان تو این شش سال  تو شوخیاش همیشه منو هی بالا برده... خلاصه بهم انرژی داده و خندیدیم !!

شب کشفمو با همسرجان در میون گذشتم و تشکرات نمودم و ذوقشو کردم ... گفتم مثلا مستر فنج که به میس فنج میگه قیافتو تو آینه دیدی؟؟ آرایشات داره پاک میشه داری میشی همون ریخت اول ها !!! یا مثلا میگه کی شه راحت شم از دستت؟؟ ... اما تو هی همش میگی خوشگلترینم! به لباس جلوه دادیا !!  یا مثلا هیشکی مثه آزی نمیتونه فلان یا بمان...

گف من شوخی نمیکنم خب!! بعد اونقد حرف زدم تا خوابش برد...

** خب فایده داره ...من تا نسنجم چجوری بشناسم ؟ خودمو... همسرجانو... دیگران رو....البته همسر جان میگف با فیلما نمیشه مقایسه کنی آدما رو اونا خیالی هستن ... هزاربار سناریو نوشته شده و خط خورده را که نمیشه با یه آدم مقایسه کرد!!! 

** قدر دونستن البته هیچ دخلی به این حرفا نداره!!  باید به خودی خود نگاش که میکنی این رابطه حال بده نه در مقایسه!! اونم با این همه در پیت!!!  خودم هم میدونم!!

** باهاش میشه بلند فکر کرد ... همه همه فکر ها رو حتی ذوق مرگی واسه enrico  و george colony ... خب دیگه از این بیشتر خوب باشه؟؟؟ عزیز دل هس!!  و این رابطه ارزش هی بهتر شدن را داره.... 

نوشته شده توسط  در ساعت 12:23 | لینک  | 

 

» گفتم میدونی من عاشق دقیقا همین حرفاتم !!! (برگشت نگام کرد ادامه دادم) دقیقا همین قر قر کردن هات !!

زد زیر خنده... خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بود...

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 22:24 | لینک  | 

هی خواب های ...چمیدونم! بگم بد؟ بگم پریشون؟ بگم چی آخه؟؟؟ یعنی چی اونوقت؟؟؟

خواب دیدم دارم با عصا کج کج راه میرم... خودمو از پشت میدیدم... خیلی مزخرف بود... و تلخ ...من خودمو شاید یه جورایی واسه روی ویلچر نشستن ... در آینده دور... آماده کرده باشم... اما عصا جدا حکایت دیگه ای بود... هنوز که هنوز یه حالی هستم... 

خواب دیدم برگ های انجیری (همون برگ بزرگ خوشگلایی که من هی واسه اینکه رو پای خودشون وایسن گلدونشونو میچرخونم ... آ هی به این فکر میکنم که این کار من خوبه یا خودخواهیه؟؟ انگار که تا میچرخن و میخوان که برسن به نور دوباره دورشون کرده باشم...فقط واسه اینکه ایستاده باشن و کجکی ول نشن به یه ور....) خلاصه همون برگ های سبز بزرگ یهو پلاسیده و زرد شدن...خیلی وحشتناک بود بیحالی برگ ها توی دستم... وحشتناک تر وقتی که سرمو آوردم بالا و دیدم همه گلدونای تو خونمون ... که چقد هم زیادن و عزیز دلن... زرد و پژمرده و پلاسیده شدن... یعنی دق کردم تو خواب....

....

دیشب از بس دندونم درد میکرد سه تا کدئین خوردم...اسم این تصویر ها توهم هس که من میبینم؟؟

دیدم رضا ایستاده و جلوش یه عالم آدم همینحوری رو زمین ولو هستن... از جمله خودم ...اینو از اینجا فهمیدم که صورتش عین همون وقتا که از پایین آسمون خراش ها را نگاه میکنی چجوریه گیج میره سرت... سرم همچین میشد و صورتش همونجور موج برداشته بود...اونوقت من شاهد بودم که این یه دونه آدم که تو اون دور و اطراف رو پای خودش ایستاده بود و میخواس راه بره چقد سختش بود...اینکه میخواس رو کسی پا نزاره و اینکه همه ولو بودن سر راه...

بعدشم محمد را دیدم (داداش اقای همسر ...) که برده بودنش بالای بالای یه صخره تیز که یعنی از اون بالا خوب تماشا کنه... بعدش دیدم که دستاشو عین رییس ها زد به کمرش... این همان و اینکه یهو دستاشو قطع کردن همون...

قاطی هستم!! خدایا داری با من چیکار میکنی؟؟؟

 

خوبیش این بود که دیشب رضا بود ... وقتی زدم زیر گریه بغلم کرد... که خیلی حمابتگرانه بود... گیرم که صدای خر و پف هم میومد... همین گرما... همین بازوهای قوی دور بدن شکننده من... همین به خدا بسه...

نوشته شده توسط  در ساعت 17:26 | لینک  | 

وقتی یکی یه رازی را بهت میگه... همونقد که هی بعدش گیر ندادن و فوضولی نکردن  نشون دهنده احترام هس... گاه گاهی سراغی گرفتن هم نشونه احترامه....

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 19:30 | لینک  | 

دیدم... دیدم  را یه دستی  کمر آقای محمد ( برادر همسر جان ) گرفت برد گذشت بالای یه بلندی... انگار کن که یه کوه خیلی خیلی خیلی بلند تیز که مگه بگیرن بذارنت بالا قله اش اگه نه عمرا بشه رفت ازش بالا... یعنی دقیقا نگاش میکردی چنین حسی بهت میداد...از اون بالا همه جا پیدا بود... جالب اینکه خیلی هم واضح... تو خودم فکر کردم محمد... دیدی هی میگم اومدی که تماشاچی باشی؟... یهو دستاشو زد به کمرش... عین اینا که میخوان قلدری کنن... همون آن... همون لحظه دو تا دستشو قطع کردن...

دیدم ... دیدم همسر جان رو که ایستاده... خیلی بلند... و میخواد راه بره... اما دور و بر همش آدما ولو شدن رو زمین... هی سعی میکنه پا روی کسی نزاره که جدا خیلی سخته چون آدما همین جوری روهم افتادن... انگار که حتی خزیدن ندونن... انگار که... یهو متوجه شدم که من هم دارم از اون پایین نگاش میکنم... من هم افتادم... من هم فلجم.

 

دیدم.

نوشته شده توسط  در ساعت 13:41 | لینک  | 

فقط فکر کن به حس خوب اینکه چشماتو که از خواب باز میکنی... عزیز دلت را کنارت ببینی...

فقط به همین... لعنتی فقط به همین.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 13:8 | لینک  |