تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...

آقاهه اسمش بود:

"مختار رنجیده" !!

صب تا حالا تو مخ بابا مامانشم!! درکشون خیلی بالا بوده!!! جدی ها!! : )

 

نوشته شده توسط  در ساعت 19:9 | لینک  | 

 

سرت درد میکنه...الان دوروزه...تو اتاق دراز کشیدی و درد میکشی ...

.درد تو رو من هیچ کاریش نمیتونم بکنم...

فایده این همه عاشقی چیه؟

 

نوشته شده توسط  در ساعت 14:10 | لینک  | 

رفته بودیم خونه ببینیم...مستاجره گفته بود فقط یه نفر میتونه بیاد تو خونه...سعید میگف تو برو...خانم ثروتمند تنها!  گفتم  "این تعریف بود یعنی؟؟؟ هیچ دوس ندارم تنها به اسمم بچسبه ها!!"  گف : " تنهایی که خوبه! " گفتم "هی پسر !! من الان خیلی از تو بیشتر تنهایی رو میشناسم! از من قبول کن که خوب چیزی نیس...بد کوفتیه تنهایی !"

گف " اونچیزی که تو تجربه کردی انتظاره! با تنهایی فرق داره !"

هنوز دارم به حرفش فکر میکنم.

هنوز دارم به حرفش فکر میکنم.

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:0 | لینک  | 

واسه اینکه خوش باشیم...جدا از خود همیشمون باشیم ... واسه اینکه قالب هامون جا بمونه...واسه اینکه خیلی وقت بود که بی خیال نبودیم...واسه سبک شدن...قرار شد خوش بگذرونیم...

سعید گف سالن را کرایه میکنم ...مهمون ها رو تو جور کن...

سفر بودی که زنگ زدم تا بدونم تو این وقت کمی که هستی میشه جورش کرد یا نه ؟ گفتی فوتبال؟؟ خب باشه!! جورش کن!! خوشم شد!!

جور شد!!

کلی باحال بود !! شماها فوتبال میکردین !! تو و آقای محمد و مهدی و سعید و امیر و آقای همسر دختر خاله جان و برادرش و دو تا دوستات و شاکرم یکی از بچه های دفتر و پسر عمه حسین و ماها هم که هی تشویقتون میکردیم ... کلی جالبناک بود !! تاحالا این بعد آدم ها رو ندیده بودم...حین یه بازی تیمی!! اونایی که خیال میکنن قضیه مرگ و زندگی هس!! اونایی که از هر فرصتی واسه خوش بودن استفاده میکنن ! اونایی که واسشون مهمه تشویق شن!! اونایی که به هم گیر میدن! اونایی که واسه اوت هم دست میزنن! اونایی که با توپ حال میکنن ! اونایی که با هم حال میکنن ! اونایی که خطا میکنن!

تو میخندیدی...من خنده هاتو دوست دارم ... خوش گذشت...

تو البته همیشه میدونی که یه جور دیگه ای بهتر میشد اگه بود!! من خوشبختانه هیچ وقت نمیدونم این چیزارو!!

شب داداشات اومدن خونه ما ...مهدی و سما زود خوابیدن...ما نشستیم به فیلم دیدن ( stargate ) ...و قلیون کشیدن... بهت گفتم میای وقتی همه خوابیدن بریم زیر پل آقاهه را بشنویم؟ سر تکون دادی! گفتم میایتا هستی هر شب بریم؟ گفتی باشه. ولی خب پیش را نگرفتی!

میدونی...گاهی وقتی نگات میکنم میبینم تو از من بیشتر تنهایی...من آدما دورمو گرفتن...کافیه بگم کی بلده رو دستاش راه بره؟ بعد امیر و سعید مسابقه میزارن...کافیه تو هم به نظر برسم تینا و لیلا و سعید و داداش مسیح و همه و همه میان دورمو میگیرن...تو اما وقتی ناراحتی همه ازت دور میشن...اصن میرن! میدونی...دونستن این خوشحالم نمیکنه! فقط واسم عجیبه! که واسه چی پس من اینهمه از این تنهایی زجر ناکم و تو عین خیالت نیس!! تازه خوشت هم هس!؟

بیدار شدیم... کلافه بودی و حال گیر ... سعی میکردم زیاد طرفت نباشم... یخته چی انرژی کسب کرده بودم و حد اقل 25 روز باید میموند واسم ... قر قر کردی که چرا اینقد خوابیدیم... و اینکه نباید قلیون میکشیدی که سرت درد بگیره و اینکه چرا دیشب نرفتی حموم ...گفتی بریم سرکار! بقیه هم برن خونشون! گفتم نه! نهار میخورن بعد میرن! نشستی به کار با کامپیوتر ...اونقد جدی بودی که سعید ازم پرسید مشکلی واسه حساب ها به وجود اومده؟ گفتم نه! باقالی پلو با کوکو پختم...کلی با امیر و سعید خندیدم ...اما هی در حال تحلیل رفتن بودم...مثه اینکه پوچی را حس میکردم.

 آخرش رفتی دفتر ...

نمیرفتی هم فرقی نداشت...

جدا هیچ فرقی نداشت.

نوشته شده توسط  در ساعت 14:32 | لینک  | 

داشتم به اینکه به بعضی کوچه های تنگ و دراز میگن کوچه آشتی کننون فکر میکردم... به اینکه شاید نزدیکی فیزیکی دو نفر بتونه اون ها رو با هم آشتی بده و به درک متقابل برسونه...کوچه های آشتی کننون لابد میتونستن همچین نقشی داشته باشن...شاید هی کم شدن فاصله های میون من و تو از این قاره تا اون قاره به از این صندلی ماشین به اون صندلی و از این میز به اون میز و از این ور تخت به اون ور تخت ...و زیاد شدن زمان این کنار هم بودن ها واقعا بتونه نقش همون کوچه ها رو بازی کنه...

میدونی؟ ولی یه چیز دیگه ای هم هس! اینکه میرسیم به اون نقطه که همو اونقدر درک کنیم که همو ببخشیم! نه اونقدر که بتونیم درکنار هم خوشبخت شیم !

الان تو اومدی و من میبینم که تو آسانسور به من نگاه نمیکنی...و وقتی تو ماشین منتظریم هم منو نگاه نمیکنی و وقتی حرف میزنم هم منو نگاه نمیکنی...

اومدن تو اونقدر کوتاهه که واسه رفتن من وقت نیس.

دیر نمیشه! صبر میکنم تا برگردی.  

» شب دوم اومدنت بود...یا شب سوم که رفتم حموم ، با کف خودمو خشک کردم که لطیف تر شم...چراغ اتاق خواب را واسم روشن گذاشته بودی...خوابیده بودی...خوابیدم و به اینکه چقدر قاطی دارم فکر کردم.

نوشته شده توسط  در ساعت 14:41 | لینک  | 

رفتم سر همون آقا دکتره...گف مشکلات منو به سه بخش تقسیم کرده مشکلات با همسر، اشتیاق بچه دار شده و مشکلات خواب ها و تصویرها و صداها...گف دوس دارم سر کدومش امروز حرف بزنیم؟ گفتم خب بچه دار شدن که اول باید مشکل با همسرم حل بشه حالا به هر طریقی و بعد حلش کنیم...واسه خواب ها و اینا هم که نمیشه کاری کرد...پس بریم سر آقای همسر و من حرف بزنیم مخصوصا که شنبه از سفر میاد. گف چرا فکر میکنی نمیتونی حلش کنی؟ من سراسر هفته پیش سر این فکر کردم...حتی با همسرم و چن نفر دیگه ...بعدش فکر کردم که خود من هم یه مقطعی صداهایی میشنیدم...رسید به اینکه همه یه جورایی از این اتفاق ها واسشون میافته ولی فرق من اینه که بهشون توجه میکنم...بعدش خیلی چرت و پرت گف! داشتم با خودم فکر میکردم که بدجوری احمق هس! و دیگه نمیام که یهو دورش قرمز میشد و یهو سبز با یه ریتم طپش توری تندی هی این دوتا رنگ با هم عوض میشدن...زیبا بودن...ولی سختم بود بهش نگاه کنم...چشمام میخواس به رنگها توجه کنه و هی عوض میشد و ...فکر کردم آدم بدی نیس...حتی خوش رنگ هست...فقط کمی زیادی مطمئن! این مال وقتی بود که داش سعی میکرد بهم بگه که میفهمه که من راس میگم که تصویر میبینم و خواب و صداها... همون وقت که شروع کرد به اینکه بهشون توجه نکن تا کم کم محو شن و گف که اینا همش مال اینه که مغز زنده هس و فعالیت میکنه و واکنش مغزی هس...یهو تلفن زنگ زد و منشی بهش گف که مراجعه کننده ای اومده و کار فوری داره و این حرفا...

فکر کردم یه نشونه هس واسه اینکه خفه شه! ولی تقریبا تا تونست گف فراموش کن! بی خیال شو! توجه نکن! همش فعالیت مغز هست!

وقتی بلند شدم تا دم در باهام اومد گف هفته دیگه میبینمتون؟؟ گفتم درباره زندگی مشترکم هنوز حرف نزدیم!

تموم راه تا خونه از خودم میپرسیدم درباره اون رنگ ها... درباره اون نشانه ... و اینکه چقدر دلم میخواس دربارش یه تصویر ببینم...اینکه آیا حق داره  یا مفید هس واسش و واسه مراجعه کننده هاش که بدونه واکنش های مغزی من درباره اش چی میگن یا نه؟؟

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 16:46 | لینک  | 

آقای همسر جدا خیلی شب سختی رو گذروند... ماجرا این بود که من میخواستم نرخ خیلی بهتری از هتل در ونیز بگیرم...بعدش تا یه تاریخی وقت داشتم که بدون جریمه اتاق باطل کنم...تاریخ را فراموش کردم و اتاق ها باطل شد...به علاوه اینکه دوتا مسافر دیگه هم تصمیم گرفتن با تور ه ونیز بیان...بعدش دیگه هیچی هتل گیر نمیومد...تا اینکه یه هتل خیلی خوب با یه قیمت بالا گرفتم...یهو دوشنبه اعلام کرد که کارت اعتباری شما کار نمیکنه!! و اگه یه کارت اعتباری دیگه معرفی نکنین باطل میشه!!خب از کجا میاوردم؟؟؟ از یه آشنا ایرانی مقیم ونیز کمک خواستم و حتی گفتم که کارمزد شما لحاظ میشه که گف رو چشمم و فراموش کرد! هرچی زنگ میزدم تلفنش را داده بود به منشیش...ظهر چهارشنبه که مسافرا شب میرسیدن به ونیز نهایتا از شرکت طرف قراردادمون در اتریش خواستم که کارت اعتباری اعلام کنه و قرار شد 5% شارژ کنه...بعدش دیگه هتل مورد نظر جواب نمیداد...ظاهرا ونیز آب بالا اومده بود...یا سیل یا یه همچین چیزی و خط ها به هم ریخته بود!! اصن نمیدونستم جاها هنوز هست یا نه؟؟؟ هتل دیگه ای هم جا نمیداد!! با هزارتا بد بختی به هتل آشغال اما چهارستاره یافتم که بهم تا ساعت 3 بعد از ظهر وقت داد...ولی تلفن هتل اصلی جواب نمیداد و ایمیل نمیداد و معلوم نمیشد که رزرو شده؟ کردیت شارژ شده؟ ...

آقای همسر نهایتا گف که بی خیال میریم اونجا ببینیم چه خبره؟ با 16 تا مسافر شب رفتن تا دم هتل دیدن برق هتل قطع شده...و واسه همین پذیرش نداره! اون یکی هتلی که پیدا کرده بودم هم جاها رو فروخته بود...آخرش رفتن یه هتل تو پادووا...مسافرا کلی قر قر کرده بودن به جونش.

دلم میخواس بغلش کنم و بهش بگم بخواب...یه خواب بی استرس...بی مسئولیت...راحت...دلم میخواس بغلش کنم و چهرشو در خواب نگاه کنم...دلم میخواس بهش آرامش بدم. دلم میخواس از مشکلات و مسافرهای قر قرو  فراریش بدم...

نوشته شده توسط  در ساعت 2:42 | لینک  | 

به زور خودم را بیدار نگه داشته بودم...استثنا بود ...  چشام داشت میرفت...حالم هم خوب نبود و اصن نمیتونستم بشینم...بعد از اون هق هق وقتی مسافرا اومده بودن پیشت گفتم که برو سراغشون...نگران من نباش...من یه ساعت دیگه بهت زنگ میزنم. آخه به گمون من نمیشد این هق هق را رها کرد به امان خدا! نمیشد اینقدر دور از هم موند!  به گمون من تو احتیاج داشتی که حالت گرفته نشه! که بیشتر از اینکه بفهمی که شوهر خوبی نیستی (لااقل واسه من ) بدونی و بفهمی و باور کنی که آدم فوق العاده ای هستی!

به سختی بیدار خودم را نگه داشتم.

وقتی بهت زنگ زدم گفتی : سلام خانم خوشگله! هنوز بیداری که ؟ چرا نخوابیدی؟

میتونستم درجا غش کنم. بال هام قیچی قیچی شد از حرفت!! پت پت کنان گفتم خب من که اون موقع گفتم یه ساعت دیگه بهت زنگ میزنم!

گفتی فدات شم!

مثه این بود که بشنوم من مرد خوبی هستم!!

زود شب به خیر گفتم و گفتی...حالم داشت از بلاهت خودم به هم میخورد که خیال کرده بودم حرفام روت تاثیر گذاشته و حالت گرفته میشه یا که نگران من و این حالت تهوع مسخره ام هستی!

حالم داشت از همه چیز به هم میخورد.

حالم به هم خورد.

نوشته شده توسط  در ساعت 11:30 | لینک  | 

» تولد امیر بود... خوب گذشت... چهارده سالش شد.

» یه مشکل وحشتناک کاری پیش اومده...از اینا که یه شب تا صب باید بیدار باشم... زنگ زدم بهت واسه همفکری..گفتی حالت چطوره؟ گفتم یه کم حالت تهوع دارم...گفتی واسه چی؟ چی خوردی مگه؟ گفتم هیچی.گفتی نکنه مسموم شدی؟ گفتم نترس خوب میشم...شرح مشکل را دادم گفتی زنگ بزن فلانی...سکوت شد...پرسیدم روح اله باهات تماس گرفت؟ گفتی آره (نقطه سکوت ) ( با خودم گفتم شاید الان شلوغه سرت . شایدم دوست نداری درباره اش حرف بزنی! ) گفتم کجایی الان ؟ گفتی هتل . (نقطه سکوت ) با خودم گفتم چه کاریه حالا درباره روح اله با هم حرف بزنیم که رنجیده!؟ تو خسته ای...به هم نزدیک شیم یه کم! تو حس هم قرار بگیریم یه کم! خوبه!! ... گفتم مادرید قشنگ تره یا بارسلن؟ گفتی بارسلن (نقطه سکوت ) گفتم بروشور را که میساختم فکر میکردم مادرید قشنگ تر باشه...خیلی عکس هاش زیبا بود! رفتین اونجاهایی که عکسش تو بروشور بود؟ گفتی نمیدونم.بروشور را ندیدم. (همینجور در ادامه ) خب زنگ بزن به فلانی! گفتم باشه خداحافظ. صبر نکردم که تو هم خداحافظی کنی. حال خوبی نبودم. به نظرم باهام بدحرف زده بودی... به نظرم نمیفهمی که این جوانی ماست که داره کفن میشه! نمیفهمی که فرصت های کوتاه درک هم  و عشق ورزیدن به هم رو از دست داری میدی! نمیفهمی که اینم میشه که چارکلام بگیم و بخندیم! یه خاطره ای از مسافرا! تعریف کردن از یه جا! یه جات خالیه ساده!

رفتم سر کاری که گفته بودی...همزمان به این فکر کردم که چقدر تو با همه هوشت گمراهی که خیال میکنی کار را کم کنیم و اصن یه مدت صفر کنیم واسه دوست داشتن هم وقت پیدا میکنیم! فکر کردم زندگی اصن این نیس! تو اگه منو دوست داشته باشی تو یه مکالمه کوتاه هم دوست داشتنت رو نشون میدی...واسه یه دقیقه ای که تو این بعد مسافت داریم با هم کلی ذوق خواهی داشت...دوست داشتن یه تابع پیوسته هست نه تحت شرط! نه واسه فراقت!!

زنگ زدی...گفتی چرا اینجوری قطع کردی؟ حالت خوبه؟ ...کار کشید به هق هق پای گوشی...بهت گفتم که جدا نمیتونم بفهمم چرا با هم زندگ میکنیم؟ این چه جور رابطه ای هست؟ یهو چرا اینجوری میگی؟؟؟ اول گفتی نه! من منظورم این نبوده که قطع کنی! بعدش  شروع کردی پای گوشی به مسافرا کثافت گفتن! که زبان بلد نیستن! یه مک دونالد نمیتونن بخورن! این دو دقیقه ای که داریم با هم حرف میزنیم هی میان به شونه ات میزنن که بیا! (یکیشون واست مک دونالد خریده بود... با لحن بد شنیدم که گفتی ولم کنین! میخوام با تلفن حرف بزنم! آقا من غذا نمیخوام! غذا نمیخوام! غذا نمیخوام! )...بعدش گفتی آزی آخه من چیکار کنم؟ گفتم تو برخوردت با اونا درست نیس! با هیشکی درست نیس! همه را بار میبینی رو شونه هات! همه واست آشغالن! وقتی میشنوم درباره آدم ها اینجوری حرف میزنی تازه بدتر میشه! یادم میافته به همه وقت هایی که با من عصبانی یا کلافه بودی!!  گفتی آخه چیکار کنم؟ برم به اونا برسم که تو میگی چرا رفتی؟ نرم که وایمیستن مثه گاو منو تماشا! هق هقون گفتم آخه زبون را دادن واسه حرف زدن! موقعیت رو واسه من کی تشریح کردی که من دلخور شده باشم که رفتی ؟؟؟ تو به من میگی تو هتلم! خب از کجا بدونم وضع چجوریه؟؟؟ گفتم هر وقت با اونا برخوردت انسانی شد! هر وقت بهشون محبت کردی! هر وقت تونستی باهاشون رابطه برقرار کنی اونوقت بیا سراغ من! بلند بلند گریه میکردم...گفتم تو یه مکالمه درس با من نداری؟ گفتم زبون واسه حرف زدنه و بچه تو دوسالگی حرف میزنه! تو سی و سه سالته و هنوز بلد نیستی یه جمله بگی! یه مفهوم رو برسونی! یه ارتباز رو برقرار کنی!  گفت چرا! تو این مدت که داری منو ادب میکنی من خیلی سعی کردم فقط امشب اشتباه برداشت کردی! گفتم من نمیخوام تورو ادب کنم! من فقط میخوام خودمون را گول نزنیم! دوست داشتن فراقت نمیخواد!! راهشو باز میکنه ...یه اشعه نور یه اتاق رو روشن میکنه!! گفتی من همش به فکرت هستم! گفتم پس این چه مکالمه ای هست؟؟؟ گفتم تو رو امروز نشناختم که نفهمم! ....پریشون شده بودی! گفتم حالا یهو میری باهاشون دعوا! یهو میزنه به سرت! یهو کم میاری! یهو غصه میخوری! خب تو همه خودت هستی واسه من!! همه تو همینه!! با لحن خوب گفتم  حالا برو ... از خودت بپرس بهتر نمیتونم برخورد کنم؟؟؟ همونجور باهاشون برخورد کن! من دوستت دارم! گفتی منم دوستت دارم!  (نگفتم که اگه بهشون بگی تو بیست و چهار ساعت اون پنج دقیقه ای که دارم با خانمم حرف میزنم لیدر بی لیدر حتما بیشتر هم دوستت خواهند داشت! ) گفتم برو پیششون... من بعد بهت زنگ میزنم.

با هق هق از اتاق اومدم بیرون یهو نزدیک بود بی هوش شم! مامان تو راه رو تکیه داده بود به دیوار ...من فکر کردم روح هست... به شدت گریه کردم و لرزیدم...دندون هام از ترس به هم میخورد! مامان بغلم کرد و گفت نترس! نترس!  

مامان گف صدای گریه ام رو شنیده! پرسید واسه چی وقتی از هم دوریم دعوا میکنیم؟ گف مشکل ما دور بودن های زیاد هست...و سختی کار تو! گفت شما همون مشکل عمو اینات را داری! خیلی لجم گرفت که تورو با عموم مقایسه کرد... گفتم خواهش میکنم نه نظر بدین نه کمک کنین نه هیچی! فقط بگذارین به روش خودم حل کنم. گف آخه میترسم پشیمون شین! گفتم نه! دو تا آدم حسابی و بالغیم! خودمون میدونیم مشکل زندگیمون رو! مگه شما چی میدونین که نظر میدین؟؟ من دوستش دارم فقط نمیتونم باش زندگی کنم.

گریه کردم.خیلی. دستم هنوز میلرزه... نمیدونم از وحشت اینکه روح تو راه رو دیدم...یا وحشت اینکه مامانم بوده و نه روح!

از دست تو نیس! مطمئن باش! یه کم که گریه میکنم همیشه حالم خوب میشه...نگرانت میشم که آیا چه حالی هستی! آخه میشناسمت که دوتا کار رو باهم نمیتونی بکنی و میترسم فکرتو مشغول کنم کم بیاری! پر از انرژی میشم واسه اینکه بیام نجاتت بدم. عزیزمی! حتی هنوز هم!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 2:14 | لینک  | 

ابراهیم را اصولا دوست دارم...اینکه دنبال خدا بود...هی این در و اون در میزد ...بت ...ماه ...خورشید...یاد اون آیه ای افتادم که میگف " انی لا احب الافلین "

"من آنان را که از نظر گم میشوند دوست نمیدارم.

آنان را که گم میشوند، کم میشوند، گاهی هستند و گاهی نیستند دوست نمیدارم..." یادته؟ تو قران سال چهارم یا شایدم سوم بود.

داشتم به خودم و تو فکر میکردم و ابراهیم... داشتم فکر میکردم که من اما با تموم نبودن ها و بدتر از اون کم بودن هات تورو دوست دارم...به شدت زیاد...خب  تو "خدا" ی من نیستی البته! ولی واسه من بی خدای لامذهب همه چیزی! ...داشتم فکر میکردم که هیشکی واسه من تو نمیشه...هیشکی رو قد تو قبول ندارم...داشتم فکر میکردم به زندگیمون که همش error میده...داشتم فکر میکردم که تو خدای من نیستی که بخوام بگردم دنبال یه بهترش! یه درست ترش! تو یه حقیقت مطلق که بخوام به خودم ثابت کنم که نیستی!! بعدش باز با خودم گفتم نکنه آرزوهای من ، توقع های من ، زندگی من ...اسماعیل منه؟؟

نوشته شده توسط  در ساعت 22:6 | لینک  | 

دیشب سما و مهدی و سعید خونه ما بودن...با سما کلی حرف زدیم...هی میپرسید تو که چن سال هس عروسی چجوری باید با خونواده همسر برخورد کرد؟ میگن نباید زیاد بری و بیای! میگن فلان! من هم هی میگفتم میگن و اینا رو ول کن! هرکاری دوست داشتی بکن! خودت باش! دوباره میگف با همسر چی؟ میگن فلان میگن بهمان!!

سما و مهدی زود خوابیدن! من و سعید نشستیم به دیدن ماتریکس یک ! آخه من خواهش کرده بودم یه بار دوباره از اول ماتریکس هارو ببینیم تا بفهمم چی به چی بوده...قبلش سعید قلیون چاق کرد و با هم یخته چی حرف هم زدیم...حرفای متفرقه.گف اگه پیر باشی و یه عالمه ثروت چیکار میکنی؟ گفتم همه چیز رو تجربه میکنم! گفت من همه دوست هامو از هرجایی که هستن جمع میکنم دورم...گف میس مریم (خواهرش! خواهر آقای همسر هم!) گفته همش رو نیکوکاری میکنم! بعدش آقای سعید پر برکت گفته اگه الان داشتی هم اینکار رو میکردی؟؟؟ و میس مریم هیچی نتونسته بگه!! ... خیلی خوب بود با سعید فیلم دیدن! هی یه چیزایی را که من با این همه ادعام تو فیلم ها دقت نمیکردم و بهم میگف. جدا این آقاهه که این فیلمنامه را نوشته عجب کسیه!!! ممنونم آقای برکت!

امروز باز با سما و مهدی و سعید رفتیم خونه ببینیم. یه خونه دو طبقه که یه طبقه خانواده آقای همسر بشینن و یه طبقه سما و مهدی. دیر شد. نهایتا سعید اومد خونه ما .رفتیم پیش مامان اینا شام! سعید موند با داداش مسیح برنامه نود دید. من اومدم بالا تو اتاق خواب و دوتا از فیلم هایی که آقاهه (همون که میگف من به یکی نگاه کنم میفهمم چه فیلمی بدم که خوشش بیاد ) را با نوت بوک آقای همسر دیدم. اصولا زیاد غیر خانوادگی بود!!

یکیش بار هستی بود...که دی وی دی اول را رسیدم ببینم. جالبناکیش این بود که آقاهه بدخط نوشته بود راز هستی! بعدش من هم تیتراژ را دقت نکرده داشتم فیلم میدیدم... حین فیلم دیدن هم ایمیل دفتر را چک میکردم و جواب بعضی نامه ها را میدادم. رسیدم به جایی که آقاهه در را روی خانمه باز میکنه ...تا صورت خانمه را دیدم تو ذهنم فکر کردم چقد این اون خانمه میتونه باشه تو بار هستی میلان کوندرا !! چن دقیقه بعد دیدم اصن فیلم همون کتاب هس!! خلاصه جالب بود که اینقد هنر پیشه خانمه خوب انتخاب شده بود!! یعنی ظاهرش بس بود که خود خودش باشه!!

من بار هستی را وقتی خوندم که آقای همسر نبود و از اون به بعد همه کتاب های میلان کوندرا را خوندم! تا رسیدم به اینکه متن ترجمه شده کلی با متن اصلی فرق داره!! بعدش به آقای همسر میگفتم که چقدر شیفته دید تیزبین کوندرا به آدم ها هستم...و به روابط انسانی! برعکس همه کتاب های دیگه که زیر بعضی جمله هاش واسه شریک کردن همسرجان خط میکشیدم...کتاب های کوندرا فقط این حسرت را در من گذاشت که براش بخونم! ...حالا خوشحالم که فیلمش را میتونه ببینه!

حوالی دو ربع کم بود که سعید در اتاق را زد. واسم قلیون چاق کرده بود. گرفتم ازش و برگشتم تو اتاق. ولی ترسیدم بوش از نورگیر بره اتاق مامان اینا ! فیلم آخراش بود...دیدم و اومدم تو اتاق نشیمن که سعید داشت یه فیلم میدید...چن دقیقه قلیون کشیدم .گف با داداش مسیحت کلی گپ زدیم! تاحالا هیشکی باهاش نود دیده بود؟؟ درباره هر صحنه کلی با هم نظر دادیم!! دیدم چراغت روشنه گفتم قلیون دوس داری منم که هستم! فیلم تموم شد؟ گفتم آره! بعدش ادامه دادم خوب شد اون شب دی وی دی تون فیلم ها رو نخوند! یه کم غیر خانوادگی بود!! ( اون شب خونه مادر اینا همه جمع بودیم!! خیلی بدجور میشد یهو!! ) گفت خیال کردی واسه چی دی وی دی نخوند؟ آ خندید! گفتم یعنی چی؟ گف خوب آدم فیلمی رو که ندیده که نمیذاره همه با هم ببینن که!!  

قرار گذاشتیم هفته دیگه که آقای همسر هست یه سانس یه سالن را اجاره کنه تا مردا فوتبال کنن ما هم جیغ بزنیم و خالی شیم!! داداش های همسر جان و خود همسر جان و پسرعمه حسین و دختر خاله و شوهر دختر خاله و برادر شوهر دختر خاله و داداش مسیح و یه دوستاش!  :)

واسه پیدا کردن روز مناسب داشتم تو تقویم میگشتم که فهمیدم که آقای همسر شنبه میاد و جمعه میره! میره تا پنج آبان!

نوشته شده توسط  در ساعت 15:49 | لینک  | 

 

 چقدر زیباست ترانه آخر فیلم اخراجی ها... قشنگ میکنه آرمان های آدم رو...اونقدر که بالهای شکسته ات رو لیس بزنی...

 

دنیا رو بـا همـه ی خوب و بــدش 
با همــــــه زنـدونیـــای ابــدش
پشت سـر گذاشتنــو رها شــدن
رفتنو سـری تــوی سـرا شــدن

واسشون تو بند دنیـا جا نبـود
دنیـا که جـای پرنـده هـــا نبـود
پشت سر گذشته های بی هدف
پیش رو لشکـر آرزو به صف

تو بهشـــت آرزو گـم نشـــــدن
آدم حســــرت گنــــدم نشــــدن

وقتی مونـــدن تو غبار زندگی
پر کشیـــدن از حصار زندگی

زنده موندن واسشون بهونه بود
زندگـی بــازی بچــه گـونـه بود

یه صدا می خوندشون سمت خدا
بـا سـکوتشــون رسیــدن به صدا

نوشته شده توسط  در ساعت 13:4 | لینک  |