واسه اینکه حال و هوام عوض شه زدم که سریال مورد علاقم رو نگاه کنم... نمیدونم واسه چی پخش نکرده بود و جاش یه مستند درباره لاک پشت ها گذاشته بود.
با من داره بازی میشه.
» سعید گف خوب حیوون ها مرده نمیشن! خورده میشن! حیوون های قوی حیوون های ضعیف رو میخورن! تو هم سعی کن مثه اون دوتا باشی! اینقد ضعیف نباش.
گفتم آخه احساس میکنم هرکی با من زندگی میکنه اوضاش بد میشه...
خیال کرد همستر و حالا لاکی را میگم... گف چی میگی تو؟
لاک پشتی که از شمال آوردیم امروزصب مرده بوده... سرشو بقیه لاک پشت ها خورده بودن.
خیلی گریه کردم. مامانم بغلم کرد. یه دل سیر تو بغل مامان گریه کردم.
تو همون هیر و بیر آقای همسر دو سه بار زنگ زد که یعنی به من تماس بگیر...گرفتمش...داش در مورد اینکه ساعت ورود مسافرا با هتل هماهنگ نشده توضیح میداد... بهش گفتم که واسه چی اینا را به من میگه؟ و دقیقا انتظار داره من چی کار کنم؟ گف چرا صدات اینطوریه؟ گفتم لاک پشتم مرده و سرشو لاک پشت های دیگه ام خوردن و اونوقت تو چی داری میگی به من؟؟؟ مامان گوشیو گرفت.
عصر با آقای همسر صحبت کردم...مسافرا سر این قضیه خیلی اذیتش کرده بودن...میگف کار به دعوا و اتهام کشیده بوده... دلم واسش سوخت ...اون هم زیر بار مسئولیت و مسافرهای هیچی نفهم پر توقع خیلی خسته میشه. دلم میخواس کمکش میکردم ولی حسابی روحا داغون هستم...نگرانم شد.
داشتیم میرفتیم شمال آقای همسر درحالی که با سرعت رانندگی میکرد یهو زد رو ترمز ...گف یه لاکپشت داشته از خیابون عور میکرده...گرفتیم کلی باهاش بازی کردیم...اونقد مانوس شده بودیم ...بهش قول دادم اگه زرنگی هاشو یاد لاک پشت های چلفتی آکواریم من بده بهار همشون رو آزاد کنم ... حالا مرده... تو حجم کوچیک یه آکواریم...در حالی که سرش رو لاک پشت های من خوردن.
میخوام خودمو بکشم.
(( دیشب ساعت حوالی سه بود که شدید احساس ترس و نا امنی داشتم... اونقدر که هی با خودم فکر کردم که کاش به یکی زنگ بزنم و با هم حرف بزنیم... یه عالمه وقت به در اتاق خیره بودم با احساس ناامنی و فکر میکردم که حق دارم که ترسیده باشم... یه جور خاصی بود محیط... آخرش سه تا کدئین با هم خوردم تا گیجم کنه و بخوابم. حالم اصن خوب نبود. تو دلم آشوب بود و وجودم همش ترس.
پیاده که از مرکز برمیگشتم یه آقاهه ای صدام زد که فیلم و سی دی دارم...چن تا فیلم گرفتم ازش مثه : Dremers , Before Sunrise و Sweet Novermber ( خودم دیدم واسه داداش مسیح!) و یه سی دی Enrico .
سی دی هه خیلی خوبه! متن کامل ترانه ها رو داره...
صداشو بلند کردم و دارم کیف میکنم!! ( گفتم پریشب ها صدای آقاهه که زیر پل میخوند نمیومد و عوضش صدای غش غش خندیدن شاد یه زن میومد ؟ ))
بعدش گاهی پا میشم و حسابی همراه ترانه میرقصم ... اون وقت غرق میشم تو تصور اینکه دارم با مردی که عاشقانه باهام میرقصه میرقصم...اومده دست منو کشیده که بیا برقص و من دارم تو نگاه تو باهاش میرقصم... خیلی خوب میرقصه اونقدر که ناخود آگاه من هم خوب و با احساس میرقصم... بعدش به تو فکر میکنم و یه سرخوشی ای بهم دست میده که عجیب کیف ناکه ! میدونی آقاهه اصن مطرح نیست ...فقط منم که پر از شور و موسیقی و عشقم و نگاه تو که بی تاب منه...
Esta Noche Bailamos
De Noite - da mi vida
Quedate conmigo
Tonight we dance
I leave my life in your hands
We take the floor
Nothing is forbidden anymore
Don't let the world in outside
Don't let a moment go by
Nothing can stop us tonight
Chorus
Bailamos - let the rhythm take you over Bailamos
Te quiero amor mio - Bailamos
Wanna live this night forever - bailamos
Te quiero amor mio - Te quiero
Tonight I'm yours
We can make it happen I'm so sure
I won't let it go
There is something I think you should know
I won't be leaving your side
We're going to dance through the night
I want to reach for the stars.
Chorus
Bailamos - let the rhythm take you over Bailamos
Te quiero amor mio - Bailamos
Wanna live this night forever - Bailamos
Te quiero amor mio - Te quiero
Tonight we dance
Like no tomorrow
If you will stay with me
Te quiero mi amor
Quidate conmigo
esta noche - bailamos
Bailamos - let the rhythm take you over Bailamos
Te quiero amor mio - Bailamos
Wanna live this night forever - Bailamos
Te quiero amor mio Bailamos
Como te quiero
Como te quiero
Como te quiero
رفتم مشاوره...شانسکی یه آقاهه ای بود که خیلی خوب گوش میداد. خداییش اولین بار بود که یه آدم حسابی یافته بودم! واسه نیم ساعت وقت گرفته بودم ولی دقیقا سه ساعت طول کشید. هیچی به ساعت نگاه نمیکرد ...هی خیال نمیکرد باید شعر و ور بگه . کاملا علاقمند بود و بهم احساس خوبی میداد. خیلی راحت صحبت کردیم...خیلی بی پرده... من صادقانه حرف میزدم و اون تمام حواسش به من بود. همه همه حواسش. من خیلی حرف زدم یه جاهایی چشمام خیس میشد یا صدام میلرزید ولی گریه نکردم فقط یه دستمالی دستم بود که پاره پوره کردم رو موکت زیر پام . گفتم که میخوام از شوهرم جدا شم و اومدم بهم کمک بدین که چطوری این کار رو بکنم. بعدش خیلی درباره خودم ، گذشته ام و اکنونم و دغدغه هام گفتم و درباره آقای همسر و خوبی هاش و مشکلات تو زندگیمون و حتی درباره خواب ها و تصویر ها و صداها هم گفتم . مثه همشون بعضی کلمه هایی رو که به کار میبردم را یادداشت میکرد. ..اما هیشکی دیگه کلمه هایی که یادداشت میکرد اینقدر کلیدی نبود. بهم گف که من فوق العاده هستم. گفت خوشحال هست که باهام آشنا شده. نوبت هفته آینده داد بهم واسه اینکه اینبار اختیار جلسه با اون باشه و بپرسه من جواب بدم . تا خونه پیاده اومدم . حالا هم دارم کیک با خامه درست میکنم. راستش این بلند بلند درباره خودم و گذشته ام حرف زدن یه جورایی به گوشم رسوند که کم آدمی نیستم. با خودم به این نتیجه رسیدم که سر این جریان من دارم خودمو خورد میکنم از بس هی به خودم گیر میدم! تصمیم گرفتم درخودم انرژی تولید کنم. با خودم کلی فکرهای خوب کردم و یادداشت هایی برداشتم واسه بار بعدی که میخوام حرف بزنم. امیدوارم همینجور آدم حسابی بمونه. خیلی میتونه واسه من مفید باشه.
» " دیوانگی عبارتست از تکرار یک عمل یکسان در طول زمان به امید دریافت نتایج متفاوت! "
جدا این طوره ؟؟؟
داداش دکترم که گمونم مبتکر قوانین "هر کس"* هست و از وقتی شروع به اینطور نگاه کردن کرده کلی جملات ساده و زیبای قصار گفته تا حالا ، میخواسته در بروشوری که الهام برای بخش بیمارستان درباره ایدز و روش های پیشگیری و احترام به مبتلایان درست کرده ، میخواد اضافه کنه :
" هر کس بیماری ای دارد ! "
* : قوانینی مثه اینکه : "هرکس سلیقه ای دارد " ... "هرکس اخلاقی دارد " ..."هرکس ایدئولوژی ای دارد " ..." هرکس خدایی دارد " ... "هر کس گمشده ای دارد " ..." هر کس عقده ای دارد " و ...
با صدای زنگ دور دست شب میخوابم ...با صدای زنگ تلفن بیدار میشم
همون زنگ هایی که از چن روز پیش گاهی تو دل شب میشنوم...که منو میکشونه به یه جور حس خاص آرامش بخش... و بعد همون صدای زنگی که منو میکشونه دفتر ...همون دفتری که همیشه یکی توش روگاز هس و منو مغشوش و مشغول میکنه!
این کجا و آن کجا !!
خب همین فاصله ها هس که منو خورد میکنه...طی همین نهایت ها... همین که هی از اینور به اونور کشونده میشم...
همین فاصله ها و البته فاصله های دیگه ای که اینا پیشش هیچه!
یادته میگفتی آزی! از عصبانیت دفاع نمیکنم...اما تو چی بیشتر واست مهمه؟ کدومش بهتره؟؟ اینکه من عصبانیت رو از تو جونم بیرون کنم یا اینکه فلان کنم ( کسی رو برنجونم ، ناسزایی بگم ، کم انصاف شم ) ؟ یادته هرچی خرابکاری میشد خیال میکردی کار من هس ؟ یادته هیچوقت نگفتی ایول ! یادته چقدر هرچی گفتم رو نشنیده گرفتی؟ یادته هیچوقت واسه اینکه به من خوش بگذره هیچ کاری نکردی؟ یادته هیچ وقت منو ندیدی؟ یادته ته تهش این گریه هام بود که منو آروم میکرد نه تو؟ یادته هیچوقت منو شریک دنیات نکردی؟ هیچوقت نشد بگی ببین چه قشنگه تو هم گوش کن! ببین چی نوشته تو هم بخون! ببین چقدر زیباس تو هم نگاه کن! یادته هیچوقت نشد سفرهاتو واسم تعریف کنی؟ هیچوقت من اولین کسی نبودم که عکس دیدم ؟ اولین کسی نبودم که خاطره ای شنیدم ؟ یادته هیچوقت با من سر حرف رو باز نکردی؟ یادته گفتی خانمی آدم ها از دور قشنگن اینا که آهنگ های قشنگ تو ام پی تری شون رو باهات شریک میشن اینا که کتاب های خوندنی رو بهت معرفی کنن درباره یه فیلم یا یه کتاب باهات حرف میزنن اینا که با لحن خوب تر باهات حرف میزن اینا که صدات میکنن که شریکت کنن تو یه چیزی اینا که پایه ان واسه همه چی اینا که باهات حرف میزنن تورو میبینن تو رو میشنون (یادته تو هیچوقت نشد خودت بفهمی یه چیزیم هست؟ تو و فقط تو ؟؟؟ ) همشون از دور قشنگن! میگفتی اینا اونایی نیستن که واسه مسئولیتی که دارن باید تا دیر وقت کار کنن؟ اینا اونایی نیستن که باید جمعه ها به کار فکر کنن؟ اونایی نیستن که باید برن ! یادته میگفتی نه که نخوام بهت زنگ بزنم ...نه که نخوام سرمو بیارم بالا بهت نگاه کنم ... نه که نخوام بهت بگم شب به خیر و بعد بخوابم...نه که نخوام باهات حرف بزنم...نه که نخوام دغدغه اینو داشته باشم که تو که یه ماه رفتی دفتر اومدی خونه و هی کار کار کار کار حالا که یه جمعه با همیم بهت خوش بگذرونم .... نه که نخوام ....نه که نخوام اما یهو میبینم نکردم نگفتم نبودم تو به یادم میاری و یادت میره که این نبوده که نخوام ... یادته میگفتی این چیزا رو؟ یادته میگفتی لحنم بد نبود تو خیال کردی! عصبانی نبودم برداشت کردی! کلافه کدومه؟ تصور کردی!
یادته؟
یادته گفتی هیچ فکر کردی که عصبانیت من و پرخاشگریم شاید مال اینه که ما با هم ...نداریم؟ (نقطه چین میزارم که فیلتر نشم)
بعضی حکایت ها رو نمیشه روایت کرد..
حالم خوب نیست... دارم میشکنم... تو رو باهوش میدونم و خوشفکر میشناسم ...همین داره منو از پا در میاره... خودمو عاشق میدونستم حالا توقع تحمل داره منو بیچاره میکنه.
میترسم.
من لت و پارم ! چرا همه چی تموم نمیشه؟
» برای درست شدن یه چیزایی فقط باید دوباره به دنیا اومد!
گفت چی شده؟ امروز همون مانتو دیروز رو پوشیدی! تو که یه مدته هی هر روز عوض میشی!؟
اشکامو با دست پاک کردم و خندیدم که یعنی میگی خونه نرفتم!؟
چشمکی زد و گف چی بگم من؟ حالا چی شده ؟ چرا اینقد میشکنی راحت تو؟ سر کار که نبود! چیزی شده؟
گفتم ترجیح میدم هیچی نگم ! میگذره ! بعدشم مشکلات من یه جوریه که هیشکی نمیتونه کمکم کنه. ( حین گفتن این جمله یهو همچی مزه مشکلاتم پیچید تو جونم که دوباره به شدت زدم زیر گریه !)
یهو براق شد که من فرق دارم !!
من به گریه ام ادامه دادم و به اینکه فکر کنم این جمله رو دیگه کیا بهم گفتن ...
دوباره محکم تر گف خودتم میدونی من فرق دارم!!
شبیه تو عصبانی شده بود.
این جمله را اونقدر عصبانی گف که انگار مشکلی که باید سرش صحبت شه اونم الان !! اینه که با همه فرق داره!! از همه مشکلات جدا بزرگ تر!!
درها رو همیشه واسم باز میکنه ...حالا در ماشین باشه ...در تاکسی باشه ...در اتاق باشه ...گمونم اگه حتی در بهشت باشه!! با وجودش رنگ میاره انگار!! حالا خیلی هم آدم حسابی (با معیارهای روز )نیس ها! اما همین که هرغلطی میخواد میکنه و پاش وای میسته همین که واسه هدفش و چیزی که دوست داره همه قانون هارو نادیده میگیره قشنگه! اینکه همیشه نظرهاش اونقد ساده و طبیعی هست که آدم بهش حسودیش میشه خوبه ! یه جور خوشمزگی و زنده بودن خاصی داره!
با اینحال حتی اگه من تو خواب دیدم که تو اون سربالاییه نفس گیر تا پریدن همراهم بود اما راحت نیستم باهاش درباره تو حرف بزنم. هرچی باشه تو برادر بزرگ تری! هرچی باشه تو عزیز منی! و من درباره تو عهد دارم که با کسی حرف نزنم.
(یه بار البته گریه کردم و گفتم که تو خداحافظی نکردی و رفتی )
وحشتناک بود... خیلی وحشتناک بود... من داشتم از یه بلندی میافتادم...سقوط از یه جای خیلی خیلی بالا ...بعدش انگار یه کوه بود با یه عالمه صخره یا درخت هایی که کج روییده بودن یا مثلا یه جور سنگ های تیز تیز بعد من هی میافتادم و هی میدیدم که الانه بخورم به فلان چیز ...وحشت مرگ آوری منو میگرفت ولی هیچیم نمیشد ... یعنی دردم نمیگرفت ، من میخوردم به اون چیزهای وحشتناک اما دردم نمیگرفت ... فقط وحشتم تمومی نداشت...هولناک بود ...نمیشه بگی...اونقدر مانع ها ناجور و سرعت سقوطم بالا و بیچاره بودم که وحشتم تموم نمیشد...همون ماکزیمم ممکن نه ناممکن !مونده بود ...
از خواب که پریدم تا حالا یه بند دارم فکر میکنم که درد نداشت!
یعنی چی جدا ؟؟ چرا من باید این خواب ها رو ببینم؟؟؟
یعنی من خیال میکنم که جدایی درد آوره اما نیس در واقع؟؟ یا چیز دیگه ای هست؟؟
جریان چیه که وعده پرواز تبدیل میشه به سقوط مهلک؟؟؟
یکی منو نجات بده.
یه وقتی از شب هست که از دور دستش صدای یه عالمه زنگ میاد...
من مطمئنم.
یه عالمه زنگ بی نظم...
خوبه. دوس دارم.
گاهی وقتا یادم میره که خودش میگذره ... خیال میکنم جدا که باید بگذرونمش... هی دست و پا میزنم هی تقلا میکنم هی این در و اون در میزنم ...یه جور دوندگی حماقت بار خل و چلی که خیال میکنه دویدنش تا سر حد مرگ تاثیری تو سرعت گردش زمین میزاره ... یه همچین چیزی به نظر میرسه... آخه گاهی همه چی مرگاور وای میسته!! وحشت زده به خودم میگم آ اگه گرفتار این لحظه بمونم؟؟ اگه یهو زمان وایسته و عکس من بیافته تو این قاب؟؟ واسه همیشه ؟ بسته شم تو این غمبارگی؟ تو این وحشت؟ تو این جنون تو این مسخره؟ ...
من در واحد زمان خیلی زیادم! خیلی ام!
چاره کن مرا!
یه قضیه پرواز داخل اروپا گرفتن بود ...واسه این تور ۷۱ نفره اونم چن تا پرواز از این چارترهای ارزان قیمت غیر قابل استرداد که خلاصه من چن شب تو اون هیری بیری که به قول هما حکایت " سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزم برسد" نم شبا از خونه تا دیر وقت میشستم میگرفتم! بعدش یه روز قبل تور نشستیم چک کردیم دیدیم دنباله فامیل یکی رو نزدم و از یکی دیگه هم اسم کوچیکش یه حرف اشتباه تایپ کردم... کلی غصه ام شده بود که اینقد زحمت کشیدم و به خیال خودم دقت کردم و آخرش اشتباه شده اونم بدون برگشت هست و از اول باید رزرو کنم و این حرفا!! مخصوصا که مدل این پروازها اینجوریه که هرچی به تاریخش نزدیک میشی گرون تر میشه و حدس میزدم حداقل دو برابر قبلش شده! آقای برکت ( سعید ، داداش جان همسرجان) میگف فدای سرت! اونکه بیشتر اشتباه میکنه بیشتر کار کرده و تو تازه بیشتر کار کردی و کمتر اشتباه ...
خلاصه تغییر نام رو تلفنی با شرکت اسپانیولی انجام دادم و در نهایت فقط سی یورو جریمه شدم. ( یه چن باری به امید اینکه یه آقا برداره و راحت تر کنار بیاد گرفتم و قطع کردم ... در نهایت با همون خانمه که هی برمیداشت کلی دوست شدیم و همه چی خیلی خیلی خوب حل شد ) کلی خوشحال شده بودم!! اونقد که هما را بغل کردم و پا شدم کلی راه رفتم و خندیدم تو دفتر... همه خوشحال شدن از خوشحالی من و همه خندیدیم.
حالا یه حالیم...خیلی بد... یه همچین چیز چرندی اینقد منو خوشحال کرده که جدا مگه چی میشد فوقش سی صد یورو بیشتر هزینه میشد... من جدا چرا این چیزا خوشحالم میکنه آخه؟؟
به تینا فکر کردم که از اینکه انتخاب چهارم دانشگاه آزاد فیروزآباد قبول شده بود رو ابرا بود!! به خنده هاش!!
یه حس بدی بود... اینکه اینقد مسخره بودم! اینقدر از الکی که درحالی که وجودم از عشق خالی خالی خالی شده...درحالی که نمیتونم هیچ چیز دیگه ای رو تحمل کنم اونقدر که دیگه هیچی نمیخوام ...در حالی که میون درموندگی و واموندگی دست و پا میزنم ...درحالی که هیچ معلوم نیس چی سرم بیاد و تا کی روی پا باشم...درحالی که افکارم دارن منو میجوند... از اینکه سیصد یورو به نفع کار کردم برقص در بیام و غش غش بخندم!
چقدر حس بدی بود.
چشم به شستن احتیاج نداره !
چشم ها رو باید باز کرد!
یا برای همیشه بست.
با تو بودن توقع منو بالا برده ...از همه چی...شاید حتی از خودم!
یه کم ابتذال شاید بهتر از هر چیز دیگه ای جواب بده!
» برگی از شاخه اگر گشت جدا
تو مپندار که پاییز به باغ آمده است
شاید این برگ ز بی رحمی باد
یا به هنگام سرود باران
از سر انگشت بهاران به زمین آمده است...
این شعر را برای تو مینویسم ، تویی که نگاهت به جهان پیرامونت صادقانه و قاطعانه است ،
مینویسم تا بدانی که نگاهت به آدمک ها و دنیای اطرافت باید کمی با تردید و دودلی باشد...
تا شاید بتوانی قاضی خوبی باشی !
دوست تو مریم
اول کتاب حافظ داداش مسیح نوشته بود...یکی از دوستاش ...کسی که از خوندن همین چن خط دوست داشتم میشناخته بودمش! دوست داشتم باهاش حرف میزدم... همه چیز رو میگفتم! و اون داوری میکرد...من خسته هستم از سرگردون بودن! از عذاب سئوال های بی جواب...از هی گم شدن تو خاطره ها...از هی ندانستن ها.
» یه جور اعتیاد شده انگار ...یه اعتیاد که داره بیشتر و بیشتر میشه... پرسه زدن تا یافتن یه دفتر مشاوره یه روانشناس ....حس کردن آدم هایی که پی درمان هستن... هفت هزار تومان ناقابل واسه اجاره یه جف گوش واسه هر نیم ساعت ....گوش ندادن به وراجی های ابلهانه یه درس خونده ...دقیق شدن تو چشمایی که داره میبینه منو ... انداختن نسخه دارو دوا (بعضی هاشون جدا بد رقم تعطیلن!! ) تو اولین سطل ممکن...سبک شدن...
یه جور اعتیاد شده انگار...هر چن یه بار هوایی میکنه منو...مثه الان...
وقت نمیشه ولی... مجسمه ساز میگف نرفتین دفتر انگار؟ گفتم دیرتر میرم! تور رفته گفتم یه کم استراحت کنم (اگه تلفن های کاری امون بده ) گف میفهمم! مثه وضع حمل میمونه نه؟ نه جدا !! من بش فکر کردم مثه خودشه! هی فشار فشار فشار تا بزایی تازه بدبختت کنه!! ... زدم زیر خنده! محمود مگه تو چن بار تا حالا وضع حمل کردی؟ کلی پای تلفن خندیدیم ! آخرش جدی شد و گف من همیشه تحسینتون کردم...همیشه میخندین! همیشه آرامش میدین! همیشه کار راه بندازین! به آدم انرژی میدین!
نمیدونستم بخندم یا گریه کنم!
نگاه سنگین زن های مردهای هرزه ...
تحمل کدومش سخت تره؟
» گمونم نگاه خودم به دنیای اطرافم.
بی تو
نه ستاره می شوم!
نه پرنده !
می میرم.
از وقتی خواب سعید و محمد رو دیدم که یکی بهم حلقه میداد و اون یکی همراهیم میکرد... انگار یه جوری شده بودی...هر روز صب میپرسیدی چی خواب دیدی؟ من تمرکز کرده بودم که خواب همو ببینیم...
شب سالگرد گفتی: میدونی...تو اتاق خواب که رفتم شروع کردم از صد تا یک شمردن... یادته قدیم ها میگفتی که این کار رو میکنی؟... بعدش خوابم برد انگار دیدم که از بدنم اومدم بیرون و کنار تخت ایستادم... دو تا بودم...یکیم رو تخت خوابیده بود و من هم ایستاده بودم...انگار روح خودم بودم...بعدش تو به شدت ترسیدی از اون که خوابیده...و به من پناه آوردی.
» میدونی عزیز... هیشکی نمیدونه من ، که همش تو نخ آدم هام... چقدر تو رو بی نظیر و بزرگ میدونم... واسه من تو مثه آسمونی... بالا...بزرگ...پاک ... یک رنگ... آرام بخش... خوشفکر بودنت...خوش طینت و جدا نیک بودنت منو عاشق تو کرده و هنوز میکنه... هر روز به دلیل یکی از کشفهایی که میکنم ازت ... یا یکی از کودکانه خندیدن هات ...هی دوستت دارم... من روح تورو تحسین میکنم...
» میخوام برم مشروب بخورم...شاید این شب لعنتی تموم شه... از ساعت ۷ که رفتی تا حالا خسته و غمزده ام. کلی این کانال اون کانال کردم تلویزیون رو... پرنو دیدیم کلی... خونه را باز مرتب کردم... نقاشی کردم...فکر کردم... دارم دیوونه میشم! تو برگردی من راس راسی میخوام ازت جدا شم؟
» نمیدونم از میون اون هق هقی که من داشتم تو اصن چیزی از حرفام فهمیدی یا نه... یا فقط ترسیدی که خفه شم یهویی... خلاصه شب بیست و یکم شهریور که سالگرد ازدواجمون بود بعد از یه کوچولو درد و دلی که اینجا کردم رفتم تو پذیرایی دراز کشیدم...تو اومدی سراغم ... خیلی گره کردم... گفتی میخوای همه چیو درست کنی و اینجوری نمیشه...گفتی ترسیده بودی که نکنه من زودتر بگم سالگرد ازدواجمون هست و اونوقت ناراحت شم که تو نمیدونستی لابد...گفتی این نمیشه که تو امروز رو تلاش کنی و من هنوز درگیر گذشته باشم...که به تو فرصت جبران ندم... گفتم بهم بگو چی عوض شده؟ گفتم من دلخور این تنهایی ها نیستم ولی تو که یک ماه نبودی و حالا هم میری که دو هفته نباشی و یه هفته بیای دوباره بیس روز نباشی اگه راس راسی میخواستی با هم باشیم ، اگه راس راسی منو میخواستی ...خب میگفتی بیا دبی رو با هم بریم ...( همش میترسیدم بد بفهمه) گف دبی که خودت دیدی چقد عجله ای شد کار سفارت؟ گفتم من خسته شدم که هی این و اون بپرسن خب چرا نرفتی باش دبی؟ حرفمو قطع کردی گفتی من تو دهنشون میزنم. گفتم تو دهن کی ؟ بابا مامان من؟؟ مامان داداشای خودت؟؟؟ گفتی همین عید باهم رفتیم استرالیا و انگلیس (انگلیس مال عید سال پیش بود) گفتم چرا نمیفهمی من چی میگم؟؟ من و تو از هم دور شدیم! نمیفهمیم همو ...گفتم میخوام یه مدت حد اقل دو سه ماه تنها باشم ...تنها!جدا از تو! تا هم من بفهمم چی به چی هس هم تو! بعد تصمیم بگیریم...گفتی خب ن نیستم که تنهایی...گفتم فرق میکنه...(توضیح دادنش سخته ولی من که تنهایی رو میدونم میدونم که فرق داره) ...گفتی مال این کار هس... (قبول نداشتم ) گفتی فردا به بچه ها میگم تا بهمن بیمه هاتون پرداخت میشه برین خونه...الان هی کارمون شده واسه اونا تور تعریف کردن و هی با تورهای کوچولو کوچولو رفتن و از هم دور بودن...گفتم اونا رو حقوقشون هزارتا برنامه و آرزو دارن. این کار رو نکن! هی تند تند واسه زندگیمون تصمیم گرفتی...حتی گفتی تور بعدی (۱۴ مهر) رو نمیرم...مگه بچه دوست نداری؟ با هم میریم تحقیق ببینیم چه کار میشه کرد؟ (صب رفتیم سرکار... عین همیشه....تا ۹ شب....لیلا میگف نباید نه میاوردی که بگه خودت نخواستی! بزار خودش هم بفهمه و بشناسه خودشو! ).
شب خونه مادر اینا تولد سمانه و پنجمین سالگرد ازدواجمونو جشن گرفته بودن...جای شمع پنج ، کف دستامونو گذاشتیم رو هم و انگشتامونو باز کردیم...کلی عکس گرفتیم...از دست سعید و امیر کلی خندیدیم... همه کلی منو دوست داشتن...من مثه مستا بی خیال مشکلاتم بودم...همینجور از الکی غش غش میخندیدم.
امروز تو رفتی. تو آسانسور همو بوسیدیم. یه بغض لعنتی وجودمو گرفته. میخوام این هفته برم پیش چن تا مشاور تا بلکه یکیشونو بپسندم و همه همه فکرهامو بلند بلند بگم بهش. دلم یه کم فکر نکردن میخواد... یه عالمه بی خیالی...دیشب چسبید...چقدر خندیدم... چقدر فکر نکردم و فقط خندیدم....انگار که واسه یه عکس یادگاری.
دیشب خواب دیدم کسی یه بچه را برده بود توی هوا و کج گرفته بودش... من سرمو بالا کرده بودم و ذوقشو میکردم و یه چیزایی واسه قربونش رفتن میرگفتم...بچه هه اونقد کج بود که صورتش سمت من بود...بعد رو صورت من بالا آورد.
صب که از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم که این دیگه چه جور خوابی بود؟؟ واسه چی من باید همچین خوابی ببینم؟؟ چرا امروز؟؟؟
سرکار آقای همسر واسم یه شاخه گل رز آبی خرید... تا دیدمش یه جور بدی شدم که این چه بلایی بوده سر این گل آوردن؟؟؟ انگار رنگ وارد رگ های آدم کرده باشن! زود برش داشت رفت ...رفت و اومد و اینبار یه شاخه گل رز قرمز آورد گف سالگرد ازدواجمون مبارک ! اینو بلند گف ... بچه ها همه شروع کردن به ذوق کردن. من به شوکه شده بودم! اونقدر که تینا گف چرا همینجور وایسادی!! نکنه تو هم مثه مریم سالروز ازدواجت قهر بودی؟؟ هیچی نگفتم و لبخند زدم و تاجایی که میتونستم سعی کردم نزنم زیر گریه! ولی زیاد دووم نیاوردم...از پله ها که اومدم پایین داشتم خفه میشدم. واقعا داشتم خفه میشدم... زدم بیرون ... لیلا باهام اومد بیرون...زدم زیر گریه.
ظهر همه انتظار نهار داشتن ...اونقد دیر شد که گفتیم شام...اونقد نتونستیم تصمیم بگیریم که گفتیم بهتون زنگ میزنیم. زنگ نزدیم... نمیفهمیدم چرا آقای همسر نمیفهمه که من واقعا چقدر حالم بد هست.
به آقای همسر گفتم من اصن نمیخوام جشن بگیرم. چیو جشن بگیرم! من مگه یه ماه نیست میگم میخوام جدا شم؟
گریه کردم...تو دفتر...لعنت به این خراب شده که در نداره! هما فهمید...احتمالا سعید هم فهمید... لعنت به چشمای من که اینقد تابلو هستن.
بعد از کار رفتیم بنگاه واسه خونه ای که مهدی پیدا کرده...تو راه آقای همسر گف میخواستم کیک بگیریم ببریم پیش مادر اینا (مامان من ، که همش شام مزاحمشیم) گفتم من اصن نمیخوام هیچی.
الان قلبم درد میکنه. تنم بی حال هس... یه عالمه فکرهای لعنتی تو مغزم هست... اومدم تو اتاق کامپیوتر .آقای همسر اومد کنارم تو سکوت گریه کردم باز...گفت من امروز کار بدی کردم؟ ...نگفتم درباره این حرکتش که تنها حرکت حساب میشه بعد از یه ماه و نیم که دلخوری شدید منو میبینه چی فکر میکنم...هیچی نگفتم. واسم دستمال آورد و من به این فکر کردم که هیچوقت به دستمال احتیاج نداشتم وقت گریه هام! که خوب میدونم پاک کردن اشکا بیخود ترین کاری هس که میشه کرد بعد از گریه کردن. گفتم میخوای بخوابی برو اتاق خواب ... منو بلند کرد ...نمیدونم واسه چی چرخوند...خیلی چرخوند... هیچی نگفتم...نشستم پای کامپیوتر...رفته تو اتاق خواب...
» تموم این روزها تا دیر وقت شب باهم کار کردیم... و تو هیچوقت وقت نذاشتی واسه من من! ... جمعه داری میری...لجم گرفته الان از این نقش بازی کردن ها.
» دارم فکر میکنم به چیزهایی که خوردم میکنه.
»
خواب عجیب اما خوبی بود...
تموم طول خواب تو خواب نفسم به شدت تنگ بود... اونقد که هی میافتادم به سرفه ... مثه ماهی ها بودم دور از آب... راهی بودم ... کامل یادم نمیاد اما یه جاش رسیدیم به یه اتاق که در و دیوارش سفید بود و یه میز و یه کمد خالی داشت ... آقای محمد تنها کسی بود که اونجا بود ...بهم گف داری میری؟ گفتم آره! زودتر برم بهتره! (میگم! نفسم اونقد اوضاش بد بود که همین یه ذره جمله رو جون کردم که بگم ) گف وایسا یه چیزی بهت بدم... بعدش نگاهش چرخید روی میز خالی و بعد کمد خالی و بعد یهو یه انگشتر فلزی ساده دستش بود درآورد داد به من ...دستم وقت گرفتن انگشتر یه کم تو دستش موند ...نگام هم به نگاش... بهش لبخند زدم و رفتم...صحنه بعدی که یادمه یه نفر از تو چاه با سطل روم آب میریخت... نفسم خوب بود اوضاش... نمیشناختمش...یه مرد بود که آفتاب خیلی پوستشو سوزونده بود... میخواستم دقیق تر ببینمش بهم گف برو...تا خشک نشدی برو... برو... صحنه بعدی که یادمه یه سربالایی خیلی تند بود... من چار دست و پا میرفتم ...کنارم یه جفت پا میدیدم... مال آقای برکت ( یکی دیگه از برادر شوهر هام ) بود (فکر میکنم! بیشتر از لحن صداش) ...اون راه میرفت ... من اصن نمیتونستم وایسم بسکه تند بود... چار دست و پا میرفتم و کف دستم و زانوهام حسابی سختی خاک رو حس میکردم ... گف نگاه کن برسی اونجا از اونجا به بعدش رو فقط خودت میتونی بری! جایی که نشون میداد با توجه به شیب تند و کندی من و نفسم که واقعا بالا نمیومد دور بود... دلم یه حالی شد... نگاش کردم که یعنی تنهایی؟ گف من چار دست و پا هم نمیتونم پرواز کنم...خیلی خوشحال شدم...اونقدر که داشتم خفه میشدم...
حالم خیلی خوبه... خواب خوبی بود... کلی حس خوب داشت...دوست دارم باورش کنم... زنگ زدم به مادر...گفتم محمد تو دستش انگشتر داره؟ گف نه! واسه چی؟ چی شده مگه؟ گفتم هیچی خوابشو دیدم...گف نه! دعا کن اول بره سر کار ( یک سال از آقای همسر کوچیک تره اما کار ثابت نداره...گاهی کلی وقت یه بار با تریلی این و اون بار میبره اینور اونور) بعدش ایشالا زن هم میگیره... حالا چی بود خوابت؟ گفتم خواب دیدم انگشترشو داد به یه نیازمند.مادر خندید و گف : اون که اما علی بود! ( خودم که از جمله خودم خندم گرفته بود با جمله مادر کلی وقت غش غش خندیدم !!)
تو راس راسی امروز نفس کشیدنم خیلی خوب بود... عمیق و راحت... دیواره ریه هامو حس نمیکردم.
انگار زندگی زده باشه تو گوشم که خوبت شد؟ حقته ! تا تو باشی از این غلط ها نکنی! تا تو باشی دیگه به خودت حق قضاوت و حکم دادن ندی!
از وقتی یادم میاد همش تو نخ آدم ها بودم... عاشق اینکه کشفشون کنم...پردازششون کنم...همیشه همیشه رفتارهاشونو قضاوت میکردم...تو سکوت بهشون فکر میکردم...مگه همسرجان بود بلند فکر میکردم...حالا رسیدم به اینکه جرات نمیکنم دردمو به کسی بگم....از قضاوت هاشون میترسم...از اینکه بی خبرن از اون همه لحظه لحظه های سرنوشت ساز اما پر حرفی خواهند کرد...از اینکه پرت هستن...از اینکه زود قضاوت میکنن.
» آقای همسر اومده...دوباره عین احمق ها وقتی بغلم کرد گریه کردم...گف تو این شبا نیت کرده بوده که باهام تلپاتی کنه...پرسید چیزی حس کردی؟ گفتم نه! گف نمیدونم چرا من نمیتونم از این کارا بکنم.
بعدش خواست بیشتر بغلم کنه...گف چرا هی گریه میکنی آخه؟؟ من میخوام بهت نزدیک شم...نتیجه عکس میده !! خب چیکار دوست داری بکنم؟؟ گفتم نمیدونم ! (واقعا چی دوست داشتم ؟؟ که همون آن مثه پتک نخوره تو جونم که شدنی نیس!! که نمیتونیم! که نمیشه؟ ) تو سکوت گریه میکردم ! گف یه چیزی بگو؟ گفتم عزیز! زندگی من و تو مشکل داره ! من نمیتونم تحمل کنم این انگار نه انگار بغل کردن ها رو! من میخوام جدا شم... چی دوست دارم؟ اینکه کمکم کنی جدا شیم!
سمت خودش دراز کشید و گف مسخره!
هنوز اشک هام تو سکوت میومد...که صدای خر و پفش رو شنیدم.
خسته تر از اون منم... که اونو جسم به خواب میبره و منو روح.
با میس میم (خواهر همسرجان) تلفنی صحبت کردم... گفت از اینکه رضا ویزا آمریکا گرفت چه احساسی داری؟ گفتم بی تفاوتم... و گفتم میدونی خیلی وحشتناکه!! من بی تفاوت شدم!! ...بیشتر مدت رو من مثه احمق ها گریه میکردم... بهم گفت که فکر میکنه که رضا اونقدر از زندگی مطمئن هست که الان درک درستی از اینکه تو ناراحتی نداره...گف مطمئن هست که اگه کمی به هم فرصت بدیم و با هم باشیم همه چی درست میشه...گف تو و رضا خیلی با هم فرق دارین ولی دوست دارین همو...گفت یه کم بی خیال باش خیلی فشار روت هست ! من شماهارو زیر نظر داشتم...تو خیلی به خودت فشار میاری... دلیلی نداره !! یه کم به هیچی فکر نکن... اصن الان تصمیم نگیر... وقتی تنهایی گریه نکن! هر وقت خواستی به من زنگ بزن...
همین گریه کردن کلی حالمو بهتر کرد.
» بابا مامان هی گیر دادن که تو هم واسه آمریکا اقدام کن... هنوز وقت هس که !! ...حتی بابا گف ماموریت برو هزینه اش به حساب دفتر. خیلی لجم گرفته بود! هر وقت خیال میکنه پول احتیاج دارم، هر وقت متوجه نمیشه که من مستقل شدم و خودم میتونم خرج خودمو بدم لجم در میاد... چرا منو نمیبینن؟؟؟؟ رضا حتی واسه این سه روز دبی هم به روی خودش نیاورد که با هم بریم!!
مثه یه خودکار که هر وقت میخوای باش بنویسی ننویسه...جدی ها ! ببینی که پر از جوهره اما ننویسه...بعدش از این خودکار اشانتیونی ها هم نباشه...بالاش هزینه داده باشی... رنگ و طرحشو پسندیده بوده باشی...خب چیکار میکنی؟؟ شاید یه کم بیشتر به کاغذ فشارش بدی...آ اگه باز ننوشت؟ ...شاید شروع کنی با سرعت باهاش دایره کشیدن که شاید جوهرش راه بیافته...اگه خط خطی هایی کرد اما اونچه تو میخوای را ننوشت؟؟ ... خب ممکنه واسه اینکه کارت راه بیافته عجالتا فشارش بدی به کاغذ که حک کنه ... آ اگه کاغذ رو سوراخ کرد؟ ...ممکنه اولین خودکار روون دم دست رو برداری باش بنویسی و خودکار کذایی رو ...
یه چیزی تو این مایه ها.
به هرحال مداد هم تا وقتی استفاده میشه که تو دست بیاد نه تا وقتی که مینویسه ...نه؟
دیشب کابوس دیدم. خیلی وحشتناک بود. اساسی بیچاره کننده بود!!
محیط اصن یادم نیس... فقط من بودم انگار که داشتم میدویدم ...اصن معلوم نبود به سمت کجا یا واسه چی ولی خیلی وحشتناک تند خیلی خیلی خیلی تند میدویدم. بعدش انگاری پاهام ازم جدا شد یعنی من داشتم پاهامو میپاییدم حین دویدن و فکر میکردم بع اینکه هیچوقت نتونسته بودم قبلن ها و اصن خیال هم نمیکردم که بتونم با این پاها اینجوری بدوم که یهو دیدم نیستن ... واقعا نبودن ولی من داشتم بدون پاهام میدویدم ... خیلی وحشتناک بود... جاشون خالی بود...حتی حسشون نمیکردم ولی انگار سر ببرم میدویدم... با همون سرعت دلهره آور... خیلی تند...چجوری بگم آخه ؟؟؟ بعدش یهو با تمام نیرویی که واسم مونده بود وحشت زده از کمر در حالی که هنوز داشتم میدویدم برگرشتم ببینم پاهام کجان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همونوقت یهو دچار یه جور سرگیجه وحشتناک شدم ...انگار به شدت افتادم ...همه چی چرخید و درهم شد و من از خواب پریدم...
زانومو بغل کرده بودم و وحشتزده گریه میکردم ، نفسم سخت شده بود.
» تموم امروز رو در حالی گزروندم که هیچی تعادل نداشتم.
» میگه بیخیال! خواب زن چپه !! میگم یعنی میگی چهارپا میشم!!؟؟
دیروز و امروز موندم خونه...یه خونه تکونی حسابی و بنیادی کردم...از من بعید بود...میخواستم فکر نکنم...میخواستم با دستام یه کاری بکنم... یه کار بزرگ... کلی چیز ریختم دور یا دادم مامان بده به کسی... خونه سبک شد ... حس میشه قشنگ! حال اومد...همه چی برق میزنه ...حتی یه چیزایی انگار میخندن! ...
میگم : دلم یه آزی تکونی میخواد...
میگه: چجوری یعنی؟
میگم: یه آدم حسابی و قدرتمند بیاد هر چی توم پوسیده هر چی فاسد شده هر چی بوی نا گرفته رو بکنه بریزه دور...گرد بگیره...خوشگل کنه ... همه چیو سر جاش بزاره ... آقای همسر رو به حرف بیاره! :)
میگم : یادته قدیما میگفتن حرف حرف میاره؟ میگفتن خواستن توانستن هست؟ میخوام همه این اراجیفی رو هم که یادمون دادن رو از ذهنم پاک میکرد ...جدا بد بزرگمون کردن! اصن گم دادن مارو! یه عمره سرگردونیم! ...
میگه: چرا اینقد میخوای خلاف جهت آب شنا کنی؟؟
میگم: من؟؟ من اصن نمیخوام شنا کنم! میخوام وا بدم! آب منو ببره...فقط انگار تو مردابم!
میگه: چرا اینقد احساس سنگینی میکنی؟
میگم: شاید چون گیر دادم به یه مشت باور چرتکی!!
میگه: چی به نظرت غلته؟ به چی میگی چرت؟
سکوت میکنم.
من به ناکجا رسیدم. تو کجایی؟
» همش یه سو تفاهمه.
میترسم.
اون چی...؟
کم حرف میزنه. کم نگام میکنه.
میترسوندم. له میشم.
زیاد حرف میزنم. زیاد نگاش میکنم.
چه کار میکنماش؟
چه کار میکنه؟
چه کار میکنم؟
چه کار میتوانم بکنم؟
آقای همسر رفت دبی... واسه ویزای توریستی آمریکا...تا حالا همه گروه ویزا شدن... پنج شنبه وقت سفارت هست و جمعه میاد...میاد که ۲۴ ام بره...بیست و چهارم میره که هفتم بیاد...هفتم میاد که سیزدهم بره ... سیزدهم میره که بیست و دو روز بعدش بیاد...
مامان گف خب با هم میرفتین دبی!! بابا گف: خب تو هم واسه آمریکا اقدام میکردی بابا !!
دیشب چمدونشو واسه اولین بار خودش بست...یه جوری شدم... حرف زدنم نمیاد باش... نمیتونم نگاش کنم.. سرم گیج میره... نفسم سخت بالا میاد... میدونه ناراحتم!! و میدونه با همیشه فرق داره!! بها داده !! ریش پروفسوری که من دوست دارم گذاشته! واسم یه شاخه گل رزر قرمز خریده !! تلاش میکنه حرف بزنه !! ( و جالبه که اینقد موفق نمیشه!! ) ... خلاصه چمدونشو خودش بست !! البته وقتی دیدم اینقد چلفتی هست تو این کار بهش مشورت دادم!! آخه نزدیک بود با شلوار جین و تیشرت (یا به قول اون تک پوش ) بره تو سفارت!!! و بعدشم که قرار شد پیرهن و کراوات ببره باز دوتا چیز بی ربط برداشته بود!! (نمیدونم با این سلیقه منو چجوری پسند کرده بوده!! )
دیروز بعد از ظهر که اومد خونه گف میخوای واست قلیون چاق کنم؟ ( چرا فکر کرده بود اینجوری عزیز میشه؟؟)
همیشه تو بغل من میخوابید... تو این مدت تو یه تخت بودیم ولی فاصله اونقد زیاد بود که ... ( چن روز قبل بهش گفتم که نمیدونم چم شده؟ فکر میکنم دیگه هیچی احساس ندارم! بعدش گریه کردم...اونم گریه کرد...در سکوت گریه کرد... از اون روز که گفته بود فکر میکنی دوستت ندارم؟ خب از فردا بهت نشون میدم! کلی گذشته ... همه چی همونجوره ... ) ... دیشب اما تو بغل من خوابید ... شاید چون مرد خوبی بود ... شاید چون سردم بود ... شاید چون داشت میرفت سفر ... شاید چون چن تا جمله گف ...شاید چون میخواستم بهش انرژی بدم...شاید چون حتی هنوز از همه بیشتر بهش نزدیک بودم...از همه بیشتر بهم نزدیک بود...صب من خواب بودم که رفت...یادمه منو بوسید... یادمه بهش گفتم موفق باشی...
» گاهی وقت ها همه چی کم رنگه...خیلی کم رنگ ...اونقدر که دیگه اصن مهم نیست که چه رنگیه!
" خب اون چایی ای که قراره جلو آقای رییس بزاره ، جلو شوهرش بزاره "
اینو مردکی که از ده سالگی تو انگلستان و سوییس بزرگ شده !! آقای همسر دختر عمه ام نه ! آقای صاحاب دختر عمه ام گف ! دیشب ، در مخالفت با کار کردن خانمها به طور عام !
بحث داشت به تشنج کشیده میشد... عمه خانم گر گرفته بود و در نهایت احترام و با جملاتی که شروع میشدن " با فلانی جان! " دلیل پشت دلیل میاورد که آخه یعنی چی این حرف؟؟؟ بابایی هی سعی میکرد جو رو آروم کنه و هی میگف البته فلانی جان راس میگه یه جاهایی!! ولی باور بفرمایین بیشتر جاها اینجور نیس! و مثلا خود من میخواستم زنم کار کنه مخصوصا که اون زمان میخواستم برم فلسطین بمیرم و میخواستم مطمئن باشم که میتونه به زندگی بدون وابستگی ادامه بده!! به هر حال هر لحظه ممکنه آدم بمیره !! مامان بزرگ خاطره سرکار رفتن خودشو تعریف کرد که یه چیزی بود تو مایه های هانیکو و اوشین و این حرفا! میگف مادرجان به خان بابا گف هما معلم شه ها ! صب میره مدرسه عصر میاد! هی خونه این و اون نمیره که واسش حرف درآرن! مامان گله یه جمله خوب گف اونم این که حقوق بشر مال زن و حق زن هم هست! و اینکه زن هایی که کار میکنن دیدشون بازتره و همین دید رو به بچه هاشون هم میدن! من هم گفتم به نظر من زن همونقدر که در قبال همسرش مسئولیت داره در برابر خودش و اجتماع هم مسئول هست! و هیچکس مثل خود زن نمیتونه تشخیص بده خوب و بدهای زندگی خودشو! ... آخر عمه خانم رسید به اینکه یکی بود میرف خواستگاری میگف میخوام زنم تحصیلات داشته باشه ولی کار نکنه! و چقد خوب و ستودنی بوده این صداقت به موقع!!
.
.
.
» خوشحال نیستم که جای اون نیستم! جای اون بودم همه چی راحت تر بود! اقلا مطمئن بودم مشکل زندگیمون هیچیش تقصیر من نیس!
» به این فکر کردم که آقای همسر همیشه حقوق بشر منو رعایت کرده ! حتی وقتی سختش بوده !! و به اینکه " با من اونجوری که دوست دارم باش " یه توقع هست یا یه حق؟؟
هی توی دلم با مامان ، بابا ، مامان همسر ، این دوستم و اون دوستم و فلانی ... درباره بحرانی که توش هستم حرف میزنم و هی تو دلم جواب میشنوم... فایده نداره.
کسی که نگه خب تو که دوستش داری باید فلان کار رو کنی !! کسی که نگه مشکل شماها این سفرهاس!! کسی که نگه مردا همشون همینن! کسی که خیال نکنه همه چیو میدونه !! کسی که یادش نره که داره با کی حرف میزنه ... کسی که به جای شنیدن هی نگه و هی نگه و هی نگه ...
آنم آروزست!!
با میس میم درد و دل کردیم...گریه هم کردم ... گف تو دنیای اونو نمیشناسی! شاید اصن دلش نیومده باهات خداحافظی کنه ...
بهش گفتم واقعیت اینقد توضیح و تفسیر احتیاح نداره که!
گفتم شاید یه کم جدا شیم یه مدت که بدون رو در وایستی ببینه چی میخواد از زندگیش! واقعا احساسش چیه؟؟
گف: خب شما که خیلی وقتا از هم جدایین!
گفتم : نه !! تنها باشه ... و بتونه یه کم بشینه فکر کنه !! ( آخه آقای همسر باهوش و توانای من نمیتونه دو تا کار رو با هم انجام بده!! )
گفت به این فکر کردی که اگه ازش جدا شی هیچی ازش نمیمونه؟؟ خیلی دوستت داره! به خدا راس میگم!
شب که دوباره رفتیم پیش میس میم یدمش حسابی حالش گرفته بود!! ظاهرا تو این پنج سال اونقدر بازیگر خوبی بودم که هیشکی فکرشم نکرده بود که اینقد مشکل داشته باشیم.
» فردای روز درد و دل باهام خوب بودی ... بهم لبخند میزدی و جواب حرفامو میدادی ... یه جور خاصی بود... مچ خودمو در حالی گرفتم که بیشتر نگران اینم که میس میم (( که بعد از درد و دل من حالا لابد بیشتر از همیشه تورو زیر نظر داره )) گمراه شه!! تا خوشحال اینکه بهم توجه میکنی!!
به هر حال اونقدرها هم مهم نیس!! خیلی وقته با عینک خوشبینی هم هیچی دیده نمیشه!!
چهارشنبه هفتم شهریورماه ...عروسی داداشی همه چیش خوب بود. ... همه چی با سلیقه بود ...و همه خندون و شاد بودن ... من هم تو لباس آبی زنگاریم (یه جور رنگ هس قاطی آبی و سبز) خوشگل شده بودم ...کلی رقصیدم ... کلی خندیدم ... کلی شیطونی کردیم... خیلی خوش گذشت!!
خواننده ها فوق الهاده بودن و رقص نور خیلی همه چیز را قشنگ میکرد ... حسین و رضا و وحید و مهدی نتونسته بودن که بیان و من هی کلی قبلش نگران بودم که از فامیل ما پس کی خواهد رقصید؟؟؟ بعدش فهمیدم چقد بقیه پسر های دیگه عمه هام هم بزرگ شدن و من نمیدونستم !!!
» یه نقاشی بزرگ کارتونی آورده بودن که یه دامادی بود که یه عروس را بغل کرده بود ... بعدش جای سرهاشون خالی بود و زوج ها میرفتن پشتش فامیب هاشون ازشون عکس میگرفتن ... کلی خوشگل بود... سعید ازمون عکس گرفت ...بعدش به آقای همسر گفتم بیا بریم جلوش راس راسی بغلم کن!! همین کار و هم کرد!! کلی مثل شد!! ( حیف که همش یادم بود که خودم گفتم!!)
» یه مقوای بزرگ هم بود که وسطش یه کادر واسه عکسشون داشت و دور تا دورش خالی بود واسه اینکه مهمون ها امضا کنن و یه دفترچه هم بود که واسشون چیزکی به یادگاری بنویسیم!! واسشون نوشتم که امیدوارم "الهام " و "هادی " هم تو راه زندگی باشن و همیشه عاشقونه راهو طی کنن...بعدش با همسر جان امضا کردیم!!
» یه خواننده هم داشتن که اسمش شروین بود و صداش خیلی شبیه گوگوش بود ... لباس مردونه پوشیده بود ولی ... بعدش هی همه با هم شرط میبستن که مرد هس یا زن ؟؟ بعدش ما رسیدیم به اینکه دو جنسی هست ... آخر جلسه دلم میخواس چشم تو چشم شیم تا ببینم نگاهش مرد هس یا زن. رفتم ازش تشکر کردم ... نگاهش نه مرد بود نه زن ...نگاهش بی پناه بود.
» "ناهید" هم کلی دور داداش مسیح رقصید... با روسری میرقصید و چقدر عاشقونه... من هم یه دسته ی ویلچر داداش مسیح رو گرفته بودم و میچرخوندمش... بعدش هم با عصای بابایی رقصیدم...
» موقعی که عروس دوماد میومدن تو مسیرشون فشفشه بود و ماها همه ایستاده بودیم یه طرف... بعدش یکی از فشفشه ها افتاد جلو ویلچر داداش مسیح ...ناهید و من ویلچر را تا جایی که میتونستیم کشیدیم عقب و ناهید ناچارا در حالی که سعی میکرد ایستاده بمونه و ویلچر را ول نکنه افتاد تو باغچه ای که یه سی چها سانتی پایین بود...
وقتی همه چی تموم شد ازش پرسیدم: خوبی؟ وزن ویلچر روت بود بهت فشار نیومد؟؟ گف این که مهم نبود! مسیح داش آتیش میگرفت! (خیلی ذوق عشقشونو کردم و وقتی داشتن آهنگ سلطان قلبم رو میزدن در گوش دوتاییشون گفتم که امیدوارم همونقدر که این آهنگ جاودانه هست عشق شما دو تا جاودانه باشه!
» یه شوهرخاله دارم که دیشب انرژی هسته ای گیر آورده بود!! با اینکه واسه تعصب بابا مامان تو مراسم مشروب و اینا نبود و ایشون هم هیچوقت همچین سابقه ای نداشت نمیدونم اکس خورده بود یا چیکار کرده بود که یه ضرب رقصید!! رقصش هم یه جورایی شبیه رقص عربی بود و همه جای بدن باید میلرزید!!! یه جایی از مراسم قرار شد که دختری به نام هانیه تنها عربی برقصه... آهنگ پخش میشد ... شوهر خاله که نمیدونم جو شادی گرفته بودش یا چه بلایی سرش اومده بود همینجور داد میزد : هانیه! هانیه!! قرش بده هانیه!! خیلی وحشتناک بود!! دختر خاله ام باباشو صدا زد و گف بابا! چیکار میکنی؟؟؟ نگاه من و دختر خاله ام بعدش از روی هم رد شد...کاش نشده بود... دلم نمیخواد بدونه که من شاهد این رفتار بودم.... جدا نمیدونم چرا اونشب اینجوری شده بود!! مردی مثه شوهرخاله ؟؟؟
» آقای برکت واسم تعریف کرد که تو مراسم چن نفر هی بهش نگاه کردن!! و یکی دو بار نگاهشون هم یه کم تو هم افتاده یا گیر کرده یا یه همچین چیزی و در نهایت سعید نگاهشو گرفته!! گفتم واسه چی آخه؟؟ اول گف تو فکر کردی من اینجور آدمیم؟؟ که دید بزنم و خوشم بیاد؟؟؟ گفتم نه! ولی عشق از هر راهی که دلش بخواد میاد و شروع میشه!! و آدم هم از یه جایی یهو عوض میشه و عاشق میشه و نمیشه بگی!!! بعدش رسید به اینکه گف خب خوشم نیومد!! همه آدم نیستن!!
باز بهش گفتم که یکی از ده تا آرزوی من اینه که ببینمش که عاشق شده و عشقش را ببینم!! گف تو جدا اینو میگفتی؟؟ راس راسی آرزوته؟؟ آخه چرا؟؟ گفتم آره! آرزومه!! خبرم کن!!
» میس مدیوم بهم گف چقد عوض شدی!! تو دلم گفتم همه چیو فهمید!! ادامه داد : چقد خوب شدی!! شاخ در آورده بودم!! خوب؟؟؟ یه مدیوم به حال الان من میگه خوب؟؟؟؟ لبخند زدم گفتم خب خوشحالم شاید! عروسی داداشیمه! ... حرفمو قطع کرد و گف : نه مال این نیس! مثه کسی هست که از بس فشار کشیده روحانی شده...
» آقای همسر نهایتا نرسید ماشین خودمون رو ببره کارواش... در هر حال کلی انگار که پسر بابا مامان باشه کمک کرد... اونقدر کمک کرد که کلی وقت حین عروسی پیشم نبود... از بس همه اش باید دنبالش میگشتم و تنها میرقصیدم و تنها راه میرفتم و تنها میشستم یه جایی حسابی دوباره گریه ام گرفت... بعدش هی به خودم یادآوری کردم که داره کمک میکنه!!
امروز جایی خوندم که نوشته بود : عشق این نیست که دو نفر با هم زیر خیس شن...عشق اونه که یکی واسه دیگری چتر شه و اون دیگری هیچوقت نفهمه که چرا خیس نشده...
جمله زیبایی هست! اما حال نمیده!! حتی جواب هم نمیده !! شاید ایراد از منه که اینقد دنبال یه جوابم!! شاید من مشکل دارم که اینقد درگیر یک سئوالم.
میگم اگه ناچار بودین بین اینکه منو هر روز ولی ده دقیقه ببینین یا یک ماه نبینین و بعدش یه نصف روز کامل با هم باشیم کدوم رو انتنخاب میکردین؟
» مادر (مادر شوهر خانمی) میگه هر روز ده دقیقه! باز انگار بیشتره!
» امیر میگه اگه اینقد سخت باشه دیگه نبینم! کمتر دلم تنگ میشه.
» آقای برکت میگه من باید و اینا حالیم نیس! هر وقت دلم خواس!!
» آقای همسر بعد از کلی اصرار که تو هم بگو میگه نمیشه هر ده دقیقه یک روز؟؟
تو دلم بغض میکنم و نمیگم چرب زبون!!
میگم اگه ناچار بودین بین اینکه منو هر روز ولی ده دقیقه ببینین یا یک ماه نبینین و بعدش یه نصف روز کامل با هم باشیم کدوم رو انتنخاب میکردین؟
» مادر (مادر شوهر خانمی) میگه هر روز دو دقیقه! باز انگار بیشتره!
» امیر میگه اگه اینقد سخت باشه دیگه نبینم! کمتر دلم تنگ میشه.
» آقای برکت میگه من باید و اینا حالیم نیس! هر وقت دلم خواس!!
» آقای همسر بعد از کلی اصرار که تو هم بگو میگه نمیشه هر ده دقیقه یک روز؟؟
تو دلم بغض میکنم و نمیگم چرب زبون!! و فکر میکنم بیشتر از اینکه حرف دلش باشه حرف هوش سرشارش هس که میتونه اینقد با کلمه ها بازی کنه.
» آقای برکت خود بخود بوی خوبی میده. این اولین باره که بویایی من بوی یه آدم رو تشخیص میده.
تا ساعت یک نصف شب دفتر بودیم و دوتایی مشغول کار...اونقدر کار هس که وقت نمیشه یه فکر کنیم.
هیچ دلم نمیخواد کسی بدونه من اینقد کار میکنم...اینجوری مثه هیچی نفهم ها از زندگی میشم!!
عروسی داداش دکترم هس و همه هی مرخصی میگیرن و میرن آرایشگاه و خرید و این حرفا اما خواهر داماد وقت نمیکنه خودشو تو آینه ببینه!!
دلم میخواد...خیلی...
شاید مثه دل نوجوون بالغ شده ای که لک زده دلش واسه خاله بازی اما با چین های دامنش بازی میکنه...
شایدم مثه یه زندانی سیاسی ای که لب نمیزنه به غذا... اما با غذا مشکل نداره !!
شایدم مثه دل آینه شکسته ای که حالا که بیشتر از همیشه تصویر ها رو نشون میده از همیشه محجور تر افتاده...
شایدم مثه دل کوچیک یه مامان که داره بچه اش رو از شیر میگیره...
شایدم ...
» دلم واست تنگ شده... بی مثال!
آقای پسر عمه از صب دوباره زده به سرش! اول سر یه سئوال چرتکی واسه یه مسافر چرتکی تر زنگ زد...بعدش اس ام اس زد که شماره فلانی را واسم بفرس...بعدش اس ام اس زد که خوبی؟ پریشب خوابت رو دیدم!
آخر شب واسم اس ام اس زده :
تبریک میگم داری میشی خواهر شوهر!
جوابش را میدم:
تو هم میشی پسرعمه خواهر شوهر!
یه شکلک جواب میده!
با خودم فکر میکنم یعنی بهش یادآوری شد که پسرعمه ای بیش نیست؟؟؟
» یاد وقتی واست این چیزا را تعریف میکردم به خیر! با تو چقد راحت بودم... چقد بلند بلند فکر کردم...همه ترس هام ...نگرانی هام ... دیوونه بازیام... همه همه فکر هام که یه عالمه بودن...چقد جدا با تو راحت بودم و فقط با تو....
خیال میکردم مال اینه که افکارت روشن هس! دنیا دیده شدی! ... نمیدونستم همش از بی خیالی هس!
» هرکاری کردم خوابم نبرد... یکی از این شبا دیوونه میشم.
» حال رابطه ما هیچ خوب نیس... نمیدونم تو هم حس میکنی یا نه که اینبار مثه همیشه با یکی از اون خنده قشنگای روشنت نمیتونی روشن کنی ظلمات بینمونو؟؟
ما حسابی از هم دور شدیم و حالا که برگشتی من جدی جدی احساس میکنم داری بهم هجوم میاری...دقیقا بهم فشار میاد یه جوری که به زحمت نفس میکشم ...اونقدر واقعی هس این وضعیت که ناخودآگاه فاصله رو حفظ میکنم ...یه جورایی میل حرف زدن باهات رو از دست دادم حتی ( ( یادته اونروز که داشتم له میشدم زیر غصه اون تصویر لعنتی (که یه موش داشت از داخل تند و تند شکم مامان گله را میجوید ) و به هق هق افتاده بودم دعوام کردی که برخوردم با مرگ درست نیس؟؟؟ یادته به منی که اینقد به تو اعتماد کرده بودم و همه زندگیمو واست گفته بودم سر اون حسادت مسخره گفتی تو چه فرقی با بابات داری؟؟؟ ) ) حتی وقت هایی هم که تو چیزی میگی یا انگار که نه انگار میخوای بغلم کنی هی همون موقع زخم هام شروع میکنه به سوختن ... وحشتناکه و دردناک ...اونقد بدجور که هی دور میکنم باقی این جسد رو ازت.
این روزا خیلی گریه کردم... از دست تو همونقدر که به خاطر تو... نمیتونم تحمل کنم رفتارتو با من ... و نمینونم فراموش کنم که من و مشکل ما در هماغوشی رو مسبب بدخلقی هات میدونی.
دیشب گفتی دیگه گریه کن...بخواب...مگه نمیگی دوستت ندارم؟ خب از فردا بهت نشون میدم که چقد دوست دارم.
میدونی ...به نظرم اومد چقد ساده و شیرین هس حرفی که زدی...از خودم بدم اومد که چرا از وقتی برگشتی خودم نیستم؟؟ چرا یه وقت هایی هم که دلم غنج میره واسه فاصله را شکستن باز اینقد محتاطانه عمل میکنم؟؟ به خودم گفتم چرا نگامو ازت میدزم؟؟ مخصوصا که شب قبلش Die Hard و دیده بودم و یه جاش بود که آقاهه میگف: تو فکر میکنی من دوست دارم که اینکارا را بکنم؟؟ من زنم رو از دست دادم...بچه هام اسم منو یادشون نیس...هیچکس دلش واسه من تنگ نمیشه... بعدش پسرک هکر گف خب پس چرا اینکارو میکنی؟؟ گف چون هیچکس دیگه ای نیس که اینکارو بکنه! خلاصه اونجاش یهو کلی غصه اومد تو دلم...که تو الان سرپرست مالی خونواده پرجمعیت خودتون هستی و آقای من هستی و کلی باید کار کنی و حالا هم که خسته اومدی من تحویلت نمیگیرم تویی رو که وقت نداشتی منو تحویل بگیری! یعنی زندگی امونت نداده بود!
خلاصه دیشب از دست خودم هم ناراحت بودم ...
الان که امشب هست و تورو مرور میکنم اما ...
(هی نوشتم و پاک کردم. هیچ دلم نمیخواد ثبت بشه ...حالا چه حماقت من باشه چه ناتوانی تو ...)