تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...

 

تو خوابی... خواب خواب.

من بیدارم و خوابم میاد.

همین.

 

 

» کاش قبلا ها دوست دختر داشته بودی.

نوشته شده توسط  در ساعت 16:56 | لینک  | 

 

 

( ثانيه ها رفت به دلدادگي…)!
عشق كجا رفت به اين سادگي؟!

آدم اين عشق نبودي ، نشد
عاقبت سيب جز افتادگي !


عشق مرا سوي غزل مي برد
عشق تو را تا شب نر مادگي !!


خصلت احساس نوازشگريست
خصلت احساس تو سمبادگي!

قصر خيالي كه تو مي ساختي
من… و ني و شور شبانزادگي!

بيد شدي ، باد تو را مي برد
سرو تو و … سايه آزادگي!!

طفل تو و مشق و غلطهاي بد
قبل دبستان برو آمادگي !!

عشق همان همسفري هاست ، نه ؟
من ، تو و يك فاجعه :‌ بي جادگي!



باز تو و خويش فريبي كه : نه !
ثانيه ها رفت به دلدادگي …!

 

سیامک بهرام پرور

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 16:52 | لینک  | 

 

» بالاتنه ای که واسه لباس شب عروسی داداشی که خریده بودم دوخته سر شونه یه طرفش مشکل داره...  شوربختانه میرسم به اونجا که باید از این به بعد خیاط این ور و اون ور بدنم را جدا اندازه بگیره.

بدجوری ناهنجار شده ام.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 16:41 | لینک  | 

واسه عروسی داداشی با مامان رفتم که انگشتر و سرویس ام رو بدیم پرداخت کنن...

تو طلا فروشی فکر کردم میخواد بهم پیشنهاد بده یکی از اون انگشتر ها را بخرم...سکوت بود ولی من میشنیدم که داره با خودش فکر میکنه یعنی چقدر هس قیمتش؟ و اینکه ظریف هست و به من میاد ... گاهی اینجوری میشم...بعدش دوست دارم بدونم راس راسی همین فکرها بوده؟؟  

وقتی اومدیم بیرون تو ماشین گف: واسه تولدت یه انگشتر خریدم ...

گفتم از حالا؟ کو تا بهمن ؟!

گف دیدم قشنگه از حالا خریدم!! میخوای بهت بدم که واسه عروسی داداشی یه تنوعی هم شاید بخوای بدی؟

وسط حرفش گفتم نه!

 بزار تو تولدم بده! بعدش هم به اینکه وقتی میخواد کلک بزنه هول میشه و جمله بندیش قاطی میشه فکر کردم...و بیشتر دوستش داشتم ! مامان بازی در آورده بود!!

بعد تر به اینکه چرا هنوز واسش جا نیافتاده که من اهل طلا نیستم.. فکر کردم! یعنی در این مورد چی برداشت کرده واقعا؟؟ .بعدتر به اینکه واسه چی همچی چیزی گف؟ و اینکه من که خوب پول خرج میکنم و باید بدونه که مشکل مالی ندارم... به این فکر کردم که اگه دقیق تر میدید منو میفهمید که چقدر غصه دار و مغشوشم...آقای همسر اومده بود از سفر... من تموم دیشب به اینکه برخورد اول چطوری خواهد بود فکر کرده بودم ... نهایتا تصمیم گرفته بودم برخورد اول را دیر بندازم...در واقع من هنوز احمقانه هر روز امیدوارم مشکلات درس شن و میترسم از روزی که بفهمم راس راسی ته خط هست!! ...اینه که با مامان اومده بودم بیرون و همسر که رسیده بود خونه تنها خوابیده بود...من تو این فکر ها بودم که گف با آقای همسرت میخوای قهر باشی؟

گفتم مگه بچه ام که قهر کنم؟؟ میخوام مشکلم را حل کنم! با احترام !  بعدش حرف های آقای اعیاد مذهبی اومد تو ذهنم که میگف برین مشاوره...یکی باید حرف های اونو هم بشنوه . و میگف آدم وقتی شطرنج بازی کردن تو نفر را میبینه کلی ایده میاد تو ذهنش که اونا چون زوم کردن رو یه چیزایی ممکنه نبینن!! ... به خودم اومدم دیدم مامان داره میگه که : ....  کارش سخته بهش محبت کن!  با این آدما سر و کله میزنه... پر توقع هستن ...سخته خسته میشه .... گفتم دلیل نمیشه! و به این فکر کردم که چرا اینقدر بدون اینکه درباره مشکل بخواد حرف بزنیم  و  بدونه میخواد ما رو  زودی آشتی بده؟؟ ... به خودم اومدم دیدم داره میگه حالا هر چی هس به روش نیار...از اول شروع کنین...این جوری زندگی تون پر از دونه دونه سیاهی میشه تا سیاه سیاه شه.

 

الان آقای همسر اومده و خوابه خواب هست...تبخال زده و وقتی واسه نهار صداش زدم پا شد بغلم کرد و بعد دوباره خوابید...

بغلش کردم و الان تو تنهایی دارم دوباره مرور میکنم ...تمام وقت هایی که رنجیدم و به خندین ادامه دادم ...اون مشکلات لعنتی که همیشه بودن و هستن و خواهند بود... و حتی وقتی تقلب هم میدم بهت باز غلط مینویسی!!

عشق جوششی هست نه کوششی!

کی بود میگف امید؟؟!

نوشته شده توسط  در ساعت 16:18 | لینک  | 

چهار راه گره خورده ... آقا پلیسه یه مدته دخالت کرده و هی رنگ های چراغ را عوض میکنه...

از خودم میپرسم

نظم احمق بهتر جواب میده (کارا تره) یا بی نظمی هوشمند؟

تو جواب میمونم...از مامان میپرسم و واسش مثال را توضیح میدم...میگه انگار نظم احمق بهتره!!!

به این فکر میکنم که جهان داره به سمت بی نظمی پیش میره... و به اینکه چقدر میشه روی هوشمندی اون آقا پلیسه معیار باشه و به چیزای دیگه.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 15:32 | لینک  | 

یه آقاهه ای از مسافرای تور قبلی اومده بود دفتر که مدارکشو بگیره ...نشسته بود با غش غش خنده و یه عالمه انرژی و ذوق از خاطره های تور تعریف میکرد ...که تو مترو میخوندین دست جمعی ... که فلانی ها مذهبی بودن و رفتین تو دریا وایساده بودن به نماز جلو یه عده با مایو... که اونقدر جک گفتین و ترانه خوندین و اینا که آخر تور خانم خانواده مذهبی هم جک تعریف میکرده ...من وایساده بودم تماشای انرژیش که پر از درخشش بود... وقتی بچه ها منو معرفی کردن ذوق زده شد و کلی از تو تعریف کرد که چقد مردمی اجتماعی با شعور و خوبی (عین کلمه هایی که به کار برد)  ...و چقد هوای گروه را دارشتی و اینکه همیشه با هم غذا میخوردین ...  هی گف من  بهتون تبریک میگم ! آقاتون ۲۰ هس!! هی من گفتم خیلی ممنون شما لطف دارین و از این جواب های از الکی کلیشه ای و اون هی ادامه داد به تعریف از تو که  آدم تو سفر آدمهارو میشناسه و ایشون خیلی خوب بودن و خیلی با وجدان بودن و  اینا و اینا  ...خطابش هم همش به من بود ...تا رسیدیم به جایی که گفتم  شما اینا را که میگین دلم بیشتر براش تنگ میشه...

یهو دقیق شد تو چشمام و گف  آخی! برا شما حتما سخته! خیلی وقته ایشون نیستن!

بچه ها شروع کردن به جواب دادن...

آقاهه خیره شده بود به من گفتم  زندگیه دیگه!!

گف : سخته.

وقتی داش میرفت حالش مثه وقتی که اومده بود نبود.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 15:11 | لینک  | 

 

" اخلاق با ماما میاد با مرده شور میره...عوض شدنی نیست"

نوشته بود جایی.

 

 

» به استاد فکر میکنم که میگفت و راس میگفت که هرلحظه هرجا و ازهرکس رفتار یا گفتار یا پندار یا حتی گویش بهتری دیده آنی بهتر را جایگرین آنچه بوده کرده... به او که میگف خودخواهید! تموم مشکل شما خودخواهی شماست.

به خودمون فکر میکنم ...

نوشته شده توسط  در ساعت 1:49 | لینک  | 

طنین دلنشین صداش میاد ...از دور از زیر پل ... صداش خیلی زیباست ... خلی غریبی میخونه...تو تمام این شبا گوشم باهاشه ...نمیفهمم چی میخونه ولی آهنگ صداش منو میکشونه ... حیف که من اونقد ضعیف ام که نمیتونم این وقت شب برم ببینم این مرد تنهای شب که زیر پل شبها غزیبی میخونه و ها ها میکنه کیه؟ قصه اش چیه؟ واسه کی میخونه؟ از چی چی میخونه؟  حیف که من اینقد واسه آرزوهام به یه فقره  شوهر احتیاج دارم ...

» امشب کسی گاهی واسش دست میزنه انگار ... زیر پل انگار بزمی بر پاست ... ولی هنوز غزیبی میخونه ... پدر قلب آدمو در میاره غم صداش.

» زندگی مردی که شبا میاد زیر یه پل آواز میخونه  چه شکلی میتونه باشه؟

نوشته شده توسط  در ساعت 1:42 | لینک  | 

دوباره زنگ زدن واسه اینکه ماشین رو بگیرن برن بیصار جا!! آخه یعنی چی اونوقت؟؟؟  اینبار مادر را وکیل کرده بودن که بگه با پیکان سخته شون هست!! منم که "نه" گفتن بلد نیستم! گوشی را که گذاشتم حسابی گر گرفته بودم!! میخواستم درجا تورو بگیرم و شکایتشون رو بکنم ... هی بلند بلند غر میزدم و دلیل میاوردم که کارشون چرند هس ...همینجور که غر میزدم مستقیم رفتم حموم و  رفتم زیر دوش ... مجردی زندگی کردن یه خوبی داره اونم اینه که بی برنامه زندگی میکنم!!  ... یه عالمه زیر دوش آب رو اسراف کردم تا حال و هوام عوض شد... کارگشا بود... ذهن عصبانیم رسید به اینکه یادم انداختوند که تو خودت چقد تو این چیزا خوبی ... فهمم رسید به اینکه هیچ خوب نیس من شکایت اونارو به تو بکنم ... چه زبطی به تو داره؟ این منم که نباید به هم بریزم و خیلی ساده یه بار واسه همیشه این بساط مسخره را جمع کنم...تو نه مسئول پر رو بودن اونایی نه کم رو بودن من !! ... بعدش به اینکه وقتی هستی هیشکی منو درسته غورت نمیده فکر کردم... داشتم ذوقت را میکردم که رسیدم به اینکه اینقد چلفتی و ضعیف هستم و از خودم  لجم گرفت عین چی... چقد آب هدر رفت تا یه کم با خودم آشتی شدم!

نوشته شده توسط  در ساعت 1:23 | لینک  | 

» به همه کار آدم کار دارن! و همه مشکلات آدم رو از همون اول ریشه یابی و پیشبینی کرده بودن ! و قطعا بهتر از آدم میتونن زندگی کنن. و بیشتر از آدم درباره خود آدم میدونن! و به قول سیلور استاین وقتی به سن ما بودن هفت هشت سال از ما بزرگ تر بودن!! نمیشه کاریش کرد... آخه به معصومیت خاله خرسه هم هستن!! از اقوام سخن میگویم!

بیچاره داداشی دکتر و عروس جون الهام که حالا زیر ذره بین هستن!

» داداشی اینا گفتن واسه این یه سالی که تو ایرانیم جهیزیه نمیخوایم . مامان بزرگ دیروز گیر داده بود به اینکه حالا جهیزیه چی میشه؟؟ گیر ها!! کوتاه هم نمیومد! هی راه حل ارائه میداد هی تبصره صادر میکرد هی مثال میزد هی تفهیم اتهام میکرد... من جدا قاط زده بودم از اینهمه محبت و نگرانی!! بابا یعنی چی اونوقت؟؟؟

سر پیاز اقوامن! ته پیاز اقوامن!  پوست بکنی یا نه اشکت دراومده هس خلاصه!!

» یه جمله حکیمانه ای بود تو این مایه ها که اگه بمیرم و وقتی بیدار میشم همین آدما دور و برم باشن میفهم رفتم جهنم!

 » موندم چجوری حالیشون کنم که تورو دوست دارم و واست احترام قائلم اما باهات مشکل دارم و نمیتونم زندگی کنم . نمیدونم! نشدنی هس انگار ! گمونم تو فکر خودشون یه مش دلیل چرت و پرت واسه مشکلات ما پیدا میکنن دلایلی که از اول هم میدونستن!!  و اونوقت شروع میکنن راهپیمایی رو اعصاب و هی راه حل های چرند و توهین آمیز و مسخره و از الکی ارائه دادن ...

 میدونی بش که فکر میکنم میبینم راحت ترم با تو زندگی کنم با اینهمه مشکلات تا با اونا و اونهمه راه حل !! هرچی باشه من و تو حرف همو میفهمیم...اگر گوش بدیم به هم.

نوشته شده توسط  در ساعت 1:52 | لینک  | 

قصه های بچگیم یه جمله ای بود که تو ذهنم مونده ..یه چیزی شبیه اینکه  "......و بعد از اون , به خوبی و خوشی تا آخر عمر به زندگیشون ادامه دادند.."  جمله کلیدی و جادویی بود که من ابلهانه باورش کرده بودم.

داشتم فکر میکردم که بخش عمده ای از مشکلات زندگیم واسه باور کردن همین  داستان ها و یا حتی ارزش هایی هست که تو بچگی یادم دادن . جدا میگم ها! من واقعا باور دارم که ما بد تربیت شدیم! با یه مشت شعار یا خرافه یا حرفای الکی دل خوش کن! زندگی کاملا یه چیز دیگه ای بود و ما کلی از وقتمون صرف برگشتن به اون نقطه ای میشه که زور زوری به اشتباه بردنمون!! 

مثلا اگه تو اون همه سال جمله رئالیستی تری شنفته بودم الان قطعا اینقدر آشفته نبودم!  حالا اما هی دربه در و بی تحملناخودآگاه  انتظار میکشم اون نقطه طلاییوعده داده شده ای رو  که  " بعد از اون "  همشخیر هست و خوشی هی از خودم میپرسم  که پس از کجا و کی قراره شروع شه اون آرامش جادویی...اون شیرینی دلخواه...اون مزه مزه کردن اونچه واسش تلاش شده ؟!

» اگه بچه دار شدم ...

 

»تو تموم اون قصه ها یه جمله حرف حساب بود  اونم" یکی بود یکی نبودش"  بود!! که اون موقع ها گنگ و از الکی به نظر میرسید! و این روزا میدونم که اگه اول هر قصه نه اول هر غصه ای هست!

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:45 | لینک  | 

 

» هما گف " من همیشه میگم اونهمه عشقی که ما تو اون چار سال دانشگاه کردیم به تلخی اون روز آخر خداحافظی نمی ارزید" نگاش میکنم ...جدی گفته اشک چشماشو خیس کرده.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:37 | لینک  | 

 

" آدم ها زیاد عاشق میشن . اما هیچ وقت دوبار عاشق یه نفر نمیشن."

نمیدونم بیشتر به تو بگم بپا !   یا به خودم بگم دریغا!

 

»

 دریغا

دریغا

دریغا

دریغا

نوشته شده توسط  در ساعت 0:50 | لینک  | 

گاهی وقت ها از ته دلم میخواد جا میشدم تو بغل داداشی مسیح ها ها ( این ها ها رو اسمش مونده تو خونه واسه اینکه میخنده حتی به ویلچرش که اسمش رو گذاشته مری) ...جدا یه جورایی کمبود احساس میکنم از اینکه تا حالا تو بغلش گریه نکردم... صادقانه بگم که این کمبود رو واسه گریه نکردن تو بغل مامان گله  یا بابایی ندارم یا حتی داداش دکترم...فقط تو بغل مسیح.

دیشب با خودم فکر میکردم که برم سراغش و بیدارش کنم و دستاشو بزارم رو چشمام و گریه کنم.همه غصه هامو گریه کنم.

صبح سر درد بدی داشتم. هرچی خوبی هست آرزو میکنم واسه خالق کدئین!

 

» صدای ترانه هه از دور میومد :

اشکامو پاک کن...محتاج تسکینم...آرامش من ...ای عشق دیرینم...بی تو هیچم بی تو می میرم.

 

شکستنی شده ام.

نوشته شده توسط  در ساعت 23:33 | لینک  | 

چقدر دلم میخواس حرف بزنم امروز...چقدر دلم میخواس بلند بلند فکر کنم با کسی...

یه کم هم حتی ولی دلم نمیخواس به تو زنگ بزنم.

همه روحم درد میکرد...درد میکشید...ضجه میزد...از دست تو و این فاصله لعنتی که دیگه با هیچی پر نمیشه و خودم که بی که دلم تنگ شده باشه برات   آتیش گرفته ام از اینکه یه زنگ نمیزنی! یه سراغ نمیگیری! و به روت نمیاری که من اینقدر درهم شکسته هستم.

همیشه یه بار اولی وجود داره و من دارم یکی یکی تجربشون میکنم.

مثلا اولین قهر و سر سنگینی که بیشتر از یک روز طول میکشه. اولین باری که از آشتی کردن خوشحال نیستم. اولین باری که دلم تنگ نمیشه .اولین باری که بهت زنگ نمیزنم  و میخوابم و خوابم میبره بدون شب به خیر به تو گفتن (واسه من چقد این شب به خیر گفتن از مقدسات بود!)  اولین باری که عین خیالم نباشه که الان اونجا هوا چطوره؟ اخبار چی میگه؟ هیشکی نمیدونه که یهو اونهمه احساس و انگیزه چی شد ؟

تنهایی روزای تعطیل کشنده تر هست... و امروز روز گندی بود .  خیلی گریه کردم و هیشکی نمیدونه یه زن وقتی تو تنهایی گریه میکنه یعنی چی. .. بدجوری به هم ریخته بودم ... مرور خاطره ها منو رنده کرده بود انگار... ریش ریش بودم.

شب کمی با آقای اعیاد مذهبی حرف زدم...درباره اینکه چرا یه مرد بی تفاوت میشه... تو تموم اون حرفای از الکی که کلیشه ای که به درد گول مالیدن میخورن و صورت مساله پاک کردن! ( مثه اینکه واسه دلداری من میگف عسل به اون شیرینی هم هی بدن آدم دل آدمو میزنه! شما ها هی با هم میرین سر کار جلو هم میشینین با هم برمیگردین! و در نظر نمیگرفت که گاهی یه ماه نیستی و هیچی عوض نمیشه نه لحن صدات نه عمق نگات و نه هیچی دیگه! ) تو تموم اون حرف ها یه حرف حسابی گفت و اون اینکه  مشکل شاید اینه که شماها یادتون رفته قرار بوده چی بشه... که واسه چی دارین زندگی میکنین.

من نمیدونم چرا اینقد دنبال دلیل و دلایل بی معنی شدن اونهمه معنی هستم! اونچه از دست رفته از دست رفته! و  اونچه ویران شده قابل جبران نیست! فقط من الان تو یه حال گنگ هستم! احتیاج به جایی واسه تکیه کردن و درکردن خسته گی این سالها دارم و همه چی لق و پشت خالی کن به نظر میرسه.

من خوشحال نیستم که دلم تنگ نشده واست... میفهمی؟؟ من نمیدونم دیگه چی میتونه خوشحالم کنه. وقتی از درد و درمان به یه اندازه بیزارم.

» الان تک زنگ زدی. در حال گریه بودم . گرفتمت و تا جایی که صدام نمیلرزید باهات حرف زدم. آرومم نکرد... گفتم کاری نداری؟ گفتی میخواستم حالتو بپرسم. گفتم پرسیدی. خندیدی. گفتم خداحافظ.

 بعد از مرور اونهمه خاطره بد (جدا حافظه همیشه خراب من چرا اینقد در پدر منو درآوردن کوشاس؟ چجوری اینقد تواناس؟) ...بعد از مرور اونهمه تلاشی که واسه عاشقانه کردن زندگیمون کردم... نمیدونم چرا وقتی پشت خطی انگار یه وزنه سنگین بسته باشن به صدام بالا نمیاد...انگار بغض خفه ام میکنه و هی میخوام برم که نبینم پشت خط پر هست از خالی...

"حالت چطوره" سئوال خوبی نیست... دیگه بدتر وقتی منتظر جواب نمونی.

حالمو بد میکنه احوال پرسی هات .

 .

 .

 .

» تو داری منو تبدیل به سنگ میکنی انگار. خودمو اینجوری نشناخته بودم که اینجوری بتونم باهات صحبت کنم.  داره از خودم وقتی با توام بدم میاد!

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 2:6 | لینک  | 

خنده قشنگ من... از دست تو چقدر من گریه کرده ام!

 از پریروز عصر تا امروز صبح  تک و تنها  و بیکار و بی مسافر و بی مسئولیت تو لندن بودی ... و سهم من  بعد از اونهمه ... چی بود؟؟؟

لعنت به من که تا حالا آگاهانه خودمو به حماقت زدم...که یه لبخند میزدی و همه چی از دلم در میومد... عشقتو میخوام بالا بیارم ...سم هست برام...

» وقتی پا گذاشتم تو این راه تا افق بود و چشم کار میکرد خبر از سنگی که بخواد سرم بخوره بهش نبود...وایا که حساب سنگ پرانی هات رو نکرده بودم...

نوشته شده توسط  در ساعت 1:26 | لینک  | 

داداشی میگه روز اول دیدم استاد جواب ایمیل منو ساعت پنج و نیم صب داده...بعدش هی تکرار شد...خودمون که افتادیم تو کار ما هم همینطور شدیم...از اول صب تا شب عین چی کار میکردیم...اصن باورم نبود قبلا که آدم بتونه اینقد کار کنه...

بابایی میگه: بعضی کارمندا ایران خدایی میکنن!!

داداشی ادامه میده : ما اومدیم ایران دیدیم همه چه خوشن! شماها وقت دارین این کتاب ها رو بخونین (به کتاب های من اشاره کرد) ...فراقت دارین...رفتیم  خونه الی اینا دیدیم تو خونه "lacoste"  میپوشن...

مامانی میگه: چی چی؟؟

داداشی تکرار میکنه : مارک "lacoste"

بابایی یهو رو میکنه به الی و داداشی میگه: اما تو خونواده ما کسی واسه مارک پول نمیده ! شخصیت آدما مهمه!!

 

گفت و گفت میکنن...

هی همو دلخور میکنن ...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:55 | لینک  | 

 

داداشی میگه اونقد این آمریکایی ها به خودشون مطمئن هستن که تلفظ اسم آدمو  با جدیت تمام و حالت آموزنده تصحیح میکنن حتی!!

نوشته شده توسط  در ساعت 23:55 | لینک  | 

الی میگف اونجا وقتی به چیزی دیگه احتیاج نداشتن میذاشتن دم خونه شون هرکی میخواس با خودش میبرد...مثلا یهو میدیدی یه عالمه اسباب بازی های قشنگ قشنگ ...یا چمیدونم پیانو یا اینا را گذاشتن دم در... بعدش یه بار درو باز کردم امیر یه باربیکیو آورده بود... یه بار یه میز نهارخوری ...

(داشتم فکر میکردم که مال فرهنگ بالاشون هست...همین که میتونن دل بکنن ...بدن کس دیگه ای استفاده کنه به جا اینکه ببرن تو انباری...اومدم بپرسم اونوقت شما هم چیزی را گذاشتین دم در؟ که خودش گف:

یه روز یه تلویزیون ۲۹ اینچ آوردم خونه...سه طبقه پله تنهایی آوردمش بالا...لعنتی خراب بود!!  

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:52 | لینک  | 

 

" آدم ها فقط به دو دلیل ازدواج میکنند:

یا سنجیدن قدرت تحمل ... یا سنجیدن شهامت طلاق."

 

» تکلیف من چیه که نه اینو دارم نه اونو؟؟؟

نوشته شده توسط  در ساعت 23:51 | لینک  | 

من از کدام جهت رو به نیستی رفتم؟
کجا تمام شدم از عبور نیلوفر
کجا شکفتن دل آخرین نفس را زد
چراغ در کف من بود
چگونه سرعت ماشین مرا ز من دزدید؟
چگونه هیچ نگفتم
چگونه تن دادم

چقدر شیوه ی خواهش مچاله ام کرده است

چه سوگواری تلخی
چقدر خالی ام از سبز
پرنده با من نیست
چقدر خالی ام از امتداد زیبایی
چراغ در کف من بود
چگونه روشنایی راه را نفهمیدم
چقدر گم شده ام

چقدر فاصله سنگین است
چقدر اهل طراوت مرا نمی خواهند
چقدر تاریکم و روبه روی دلم بیکران روشن دشت

و شایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نبارد
و شایسته این نیست که در کرت های محبت دلم را به دامن نریزم دلم را نپاشم
چرا خواب باشم؟

تو را دیدم ای عشق
و دیگر زمین، آسمانی است
و شایسته این نیست که در بهت بیهودگی ها بمانم
تو را دیدم ای عشق
و آموختم از تو آغاز خود را
نگاه تو کافی است....

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:49 | لینک  | 

من موندم واسه چی با خانمش  ۲۰۶ ما رو امانت گرفت که برن عروسی اونم جایی که اصولا خانواده شون همون پیکان خودش رو هم  ندارن؟؟؟

هنوز ذهنم داره با قضیه کلنجار میره!!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 5:18 | لینک  | 

 

 به تانیا گفتم واسم مشروب بیاره.

میخوام مست شم بعدش ببینم چقدر به فکرام نزدیکم؟؟

نوشته شده توسط  در ساعت 4:51 | لینک  | 

 

  بُتی که بشکنه دیگه شکسته ! 

نوشته شده توسط  در ساعت 4:1 | لینک  | 

» هنوز دارم فکر میکنم به اینکه چیکار کنم... هیچ دلم نمیخواد خیال راحت هیشکی به هم بخوره... بعدش هی بخوان نظر بدن!! یعنی دقیقا آخرین چیزی که احتیاج دارم اینه که کسی نظر بده!! یا نصیحت کنه !! یا خیال کنه که میتونه کمکی باشه واسه تغییر رابطه بین دوتا آدم !!

ته ته دلم میخواد جدا میشدیم بدون هیچی توضیح ...و زندگیمونو ادامه میدادیم...انگار که نه انگار...

» ( جالبه که رسیدم به جایی که دلم سکوت طرف هامو میخواد نه؟؟ چرا تو حتی حالا یه استثنایی؟؟ ) 

» ته ته دلم میخواسته بود ( گذشته استمراری بعید)  که مشکلات بین تو و من حل شه و اونقدر سعی و تلاش کرد توی این راه که له شد...له...

 حالا اونقدر ها هم سر و ته نداره که بشه گفت ته ته دلم چی چی میخواد... بگذریم...

» آخر تماس امروز که واسه کار بود گفتی میبوسمت ...گفتم خداحافظ ... گفتی بوس کن....گفتم خداحافظ...  گفتی مگه من چیکار کردم؟ گفتم خداحافظ و قطع کردم  چون سئوالت منو ریخن به هم...

آخه راستکی و منصف و روشن بخوام بگم میگم

من خیلی وقته که دوست نداشته شدم ... و این "تقصیر" تو نیست... این عمل تو هست.

تو کاری نکردی...فقط من نمیدونم بوس هام و کجای این پنج سال گم کردم؟

نوشته شده توسط  در ساعت 2:59 | لینک  | 

 

مشکل نفس هام داره جدی تر میشه... روزها جدی ، شبها جدی تر.

 

اذیت میکنه بد مصب.

 

مردن هم راه حلی هست واسه خودش :)

نوشته شده توسط  در ساعت 23:59 | لینک  | 

داداش دکترم اومده... ازش پرسیدم راس راستی تو آمریکا برخودشون با مرگ اینقدر طبیعی و خوبه که تو فیلمها هست؟ تو که تو بیمارستان میبینیشون؟

گفت من تو بخش سرطانم ... و همه مدت هاست میدونن که عزیزشون میمیره ... اینه که نمیشه بگی!

 

 با خودم فکر کردم زمان عجب بعد عجیب غریبی هست!!! چه هیولایی هست جدا !!

از خودم پرسیدم با من چیکار کرده؟؟ 

سئوالمو درست کردم : با من چیکار نکرده ؟؟

هنوز دنبال یه جوابم.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:53 | لینک  | 

 

دیالوگ آخر کیف انگلیسی :

«علاقه تو هیچوقت به پای انتظار من نرسید.» 

نوشته شده توسط  در ساعت 0:56 | لینک  | 

دیشب تک زنگ زدی...گرفتمت...پرسیدی مشکلات حل شد؟ واست گفتم که چجوری دونه دونه حلشون کرده بودم و سر اونایی که حل نشده مونده بود با هم حرف زدیم...بعدش یهو دیدم دارم درباره مشکلات خودم حرف میزنم...بعد از اون دلخوری کذایی حسابی فاصله گرفته بودم و حالا یهو خودم جا خوردم که  چقدر راحت دارم درباره اتفاق های این چن روزه صحبت میکنم...ادامه دادم...دلم نمیخواس مکث کنم و سکوت تورو بشنوم...کم کم فهمیدم که  مسافرا اومده بودن سراغت صداشون میومد و تو گاهی چیزی به اونا میگفتی...گفتم خوب دیگه! بهتره دیگه خداحافظی کنیم هان؟ برگشتی به من که حداقل ده دقیقه ای بود که فقط از خودم گفته بودم  گفتی : میخواستم یه کم از خودت بشنوم...این بار هم شد همش کار! منو ببخش...

میدونی مثه چی بود؟؟ انگاری یهو خون توی رگ هات وایسته.

من و تو از هم فاصله گرفتیم...و این فاصله ها صدای همه چی میدن الا عشق!!  ... صدای عربده جدایی ...صدای کرکننده تنهایی...صدای جیغ بی اعتنایی... صدا به صدا نمیرسه...

چرا به تو زنگ بزنم پس؟ چرا با تو حرف بزنم پس؟

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:31 | لینک  | 

 

همه میخوان که من تنها نباشم ...

همه

 الا تو.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:38 | لینک  | 

 

گفت: هنوز سر حرفت هستی؟

گفتم : آره. فقط وقتی بهش فکر میکنم گریه ام میگیره.

نوشته شده توسط  در ساعت 18:31 | لینک  | 

دیشب همه اش هذیان میدیدم ...چیزهای نامربوط...با درک احساسی شدید...به طور بیچاره کننده ای درک احساسیم زیاد بود ، بعش یه جورایی بیدار خواب بودم!! دم صب بیدار شدم و به بابا اس ام اس زدم واسه کاری خیلی سر حال بودم ...از اینهمه درک احساسی بالا کیف میکردم... بعدش دوباره ادامه داشت که یهو در بخشی از هذیان ها توله سگی به سمت من دوید و من نشسته بودم و میخواستم بترسم (من از سگ غیر از یک نوع اون میترسم!!) که یهو شروع کرد بالای مچ پای منو لیس زدن...حس فوق العاده ای بود تا مغز استخونم شدیدا کیف کرد و بعد یهو شدیدا همه همه انرژیم رفت...جدا میگم...تا جایی که صب اصن نمیتونسم رو پاهام وایسم...

نمیدونم یعنی چی؟؟

نوشته شده توسط  در ساعت 11:54 | لینک  | 

 

دو کلمه با یارو درد و دل کردم...برداشته شماره یه روانشناس خبره را واسم off  گذاشته ...

بعدشم تازه تاکید کرده تماس بگیری ها !!!!! ...

نوشته شده توسط  در ساعت 2:36 | لینک  | 

یه در بود ، چوبی ، که کمی باز بود ... بعدش پشتش کاملا تاریک بود من خیره شده بودم به در در حالی که ترسیده بودم و یه حس بدی داشتم.  

همین.

من این تصویر رو دیدم و بعد شک کردم که اصولا دیدم یا نه .

 

نوشته شده توسط  در ساعت 10:38 | لینک  | 

» هی دارم فکر میکنم به اینکه چجوری من از نه و نیم صبح تا یک نصف شب جدا یه ضرب کار میکنم و بعدش خسته نمیشم!!؟؟؟

خودمو اینجوری میشناسم که کافیه از چیزی خوشم بیاد که ۴۰ کیلو وزنم تبدیل بشه به انرژی ...ولی در این مورد دقیقا از چی هست که خوشم میاد؟؟  از پول؟؟ از اینکه هی کار کنم؟؟ از اینکه هی بگن الهی بمیرم تا حالا دفتر بودی؟؟ از اینکه کار بیشتر من حقوق بهتری برای زیردستی هام داره؟ دقیقا از چی؟؟

حالا دلیلش به کنار...

یادمه داداش دکترم تعریف میکرد که تو بخش بیماریهای اعصاب و روان یه جایی هست واسه افرادی که خسته نمیشن!! آدمایی که صب تا شب هم که راه برن یه کوچولو هم خسته نمیشن!!! بعدش من اون زمان هی میگفتم این تفاوت هست و نه بیماری و خیلی هم خوبه!!

حالا ولی گاهی جدا نگران خودم میشم!!! آخه یعنی چی اونوقت ...بدن من خستگی رو تبدیل به چی میکنه دقیقا؟؟؟

 

نوشته شده توسط  در ساعت 1:37 | لینک  | 

 

زندگی من اونقدر ها هم بد نیست ...

فقط هر وقت میخوام گریه کنم وبلاگ مینویسم!

نوشته شده توسط  در ساعت 2:9 | لینک  | 

 

بعضی "دورت بگردم" ها هیچ خوب نیستن...

                                     مثلا وقتی حدیث "چاقو"  و "سیب"  هست...

نوشته شده توسط  در ساعت 1:17 | لینک  | 

برای اولین بار نه تو این پنج سال زندگی مشترکمون که تو این بیست و هشت سال زندگیم اومدم یه کوچولو مشکلم رو با کسی ، مامان گله ، مطرح کنم...

مطرح کردم نه چون میخواستم کمکم کنه یا چون خیال میکردم احتیاج به گفتن دارم حتی ... فقط چون حس مادرانه اش یه هفته بود آژیر کشیده بود و دو سه روز بود هی میپرسید : از آقای همسر خبر داری؟ زنگ زدی بهش؟ کی زنگ زدی بهش!؟ .... من فقط خواستم دیگه به صفای اون ذروغ نگم.

فقط شنید ...

هیچی نگفت...

نیم ساعت بعد از خیابون که میگذشتیم دست هاش یخ بود...

» راه حلی باید!

نوشته شده توسط  در ساعت 0:53 | لینک  | 

یه کوچولو به من از اون خنده قشتگات میکنی...بعدش من خوبم! از خودم سر میرم! ... تو خوبی!... هوا خوبه! ...همه چی خوبه!... از این بهتر نمیشه! ....اونقدر که  احمدی نژاد هم اونقدرها بد به نظر نمیرسه !... و هی همه خاطره های خوب میاد تو ذهنم! ... و هی ایده های کارهای عاشقانه و شورانگیز میاد سراغم ... و زنده ام!

یه کوچولو با من بدرفتاری میکنی بعدش من خیلی بیچاره ام! زانوهام داره میشکنه و کمرم دوتا میشه! ... تو جدا وحشتناکی!... هوا نفسمو تنگ میکنه ! همه چی  افتضاح و بالا آورنده هست ! ... هرچی خاطره بده میاد سراغم...انگار زهر نشخوار کنم .... آینده تاریک میشه...من گم میشم...و سرگشته و تنها ... من میمیرم.

 این اسمش عشق نیست! این شیفتگی بود!

نوشته شده توسط  در ساعت 21:4 | لینک  | 

هی کار

هی کار

هی کار...

تا دقیقه رفتن کار... کاش همکارت نبودم! کاش حرفهای آخر ما فلان کار رو بیصار کن نبود!

عجله ای اما با محبت و یکی یکی خداحافظی میکنی با همکارا....(نمیگم از من بیشتر دوستشون داری... میگم از من بیشتر حواست بهشون هس و به تصویری که از تو ساخته میشه در ذهنشون)  باهات میام تا دم در مثه آدمای مسخ شده هستم ... گیجم ... تا تو استخون هام گیجم ...(یه هفته باهات شدیدا قهر بودم... برای اولین بار تو ۵ سال زندگی مشترک یک هفته باهات قهر بودم و حرف جدا شدن زده بودم ... دیروزش از الکی باهات آشتی کرده بودم فقط چون مسافر بودی و از تنها شدن و فکر کردن به لحظه هایی که بودی و هدر شد میترسیدم... ) از آشتیم خوشحال نبودم...حس خوب نداشتم .... گیج بودم .... تو دفتر خانم فانی هم میاد دنبالمون...مرض داره! نمیفهمه باید تنهامون بذاره... تا دم تاکسی میاد  هی  به زور خودشو به من میچسبونه و میخنده و ور میزنه که گریه نکنی ها!!  برمیگرده!! ... هرچی تا دم در لبخند میزنم که یعنی خب باشه!! حالیش نمیشه! آخرش بهش بی محلی میکنم  و خودمو به زور ازش جدا میکنم ...  شروع میکنم با تو آخرین کارها رو چک کردن ... فانی میره! تو هم میری میشینی تو تاکسی ... بی بوسه! بی یه کلام قشنگ یا یه نگاه قشنگ که منو یه ماه سرگرم کنه...میگی بغیشو زنگ بزن.... کارها رو تو غیابت من میکنم و حتی وقت نمیذاری که حالیم کنی!

گر گرفتم .... و غصه دار ... و از هم دارم هی میپاشم...

بهت زنگ میزنم و میگم که چقدر از دستت ناراحتم...گریه میکنم و میگم که چقدر میخوام جدا شم... هیچی نمیگی ...قبل از اینکه سکوتت زخمای تازه بزنه به جونم قطع میکنم...

شب میری بدون اینکه از دلم در بیاری...

 من هم یه هفته هست جز درباره کار بهت زنگ نمیزنم! ظاهرا خودمو خسته میکنم ... تو حالیت نیس که من چقدر حالم بده...

.

.

.

مامانت میخواستن دعوتمون کنن واسه شام.... تلفن که زدن فهمیدم نمیدونن که الان سفری...حتی با مادرت هم خداحافظی نکردی...یادته یادته هی همیشه که اینجوری میشد گریه میکردم میگفتم میدونم یه روز با من هم اینکارو میکنی؟؟؟ یادته چقدر نمیفهمیدم و از نظر تو عادی بود که یه ماه یه زنگ بهشون نزنی؟؟؟ یادته همیشه میگفتم یه روز با من هم اینکارو میکنی؟؟؟

بهشون گفتم که یک شنبه رفتی  و  واسه اینکه جلو من ظایع نشده باشن ( اگه نه میدونی که تاحالا شکایتت رو به هیچکی نکردم )  گفتم میدونین با من هم درست حسابی خداحافظی نکرد  همینجوری رفت ...بعدش خندیدم که بغض نکنم و ادامه دادم منم باهاش سرسنگین شدم...مادر گفت سرش شلوغه ببخشش ...

مادرا اینجورین! راحت میبخشن... شاید چون خیال میکنن که تقصیر تربیت خودشونه!

من مادرت نیستم! نمیخوام تربیتت کنم...میخوام انتخابت کنم!

من دارم از هم پاشیده میشم.

نوشته شده توسط  در ساعت 18:16 | لینک  | 

 

بهت گفتم که چقدرناراحتم ... گریه کردم و گفتم که  این جور رفتار کردن بدرفتاری هست ... این قدر خشونت کلامی ... این حالت طلبکارانه کلافه بودن هات  این  عصابی بودن هات ...بدرفتاری هس!

اینکه صب تا شب با همیم و میزهامون روبه روی همه اما یه خاطره مشترک نداریم بده... یه لبخند بهم نمیزنی زشته! گفتم از اینکه تنها کسی هستی که از غصه دار بودنم تا نگم بیخبر میمونی ، غصه دارم.

گفتم که خسته هستم از اینکه هیچی فعالیت مشترک نداریم... 

گفتم اگه دو نفر با هم برن مهمونی بیان یا با هم فیلم ببینن اسمش فعالیت مشارک نیست وقتی مشترکه که خاطره مشترک بسازه... وقتی که گفتگویی یا نگاهی یا خاطره ای را بسازه ...گفتم آخرین خاطره مشترک تو و من مال چن وقت پیش باشه خوبه؟؟ من از این تکرار خاطرههای تلخ و زهر ناراحتم.

گفتم تو توقعات منو برآورده نمیکنی! خودت میدونی که من چجوری هستم و چقدر شاد کردن من راحته...اونوقت هیچوقت واسه شاد کردنم وقت نمیذاری ... نه عید میشناسی نه والنتاین نه روز زن نه هیچی ... هیچوقت چیزیو ویژه نمیکنی واسم... گفتم اینکه من اینقدر باهات درد دل میکنم و حرف میزنم و افکارمو میگم و سکوت میشنوم منو میریزه به هم...آخه یعنی چی؟؟ تو با من همون رفتاریو داری که من با اونایی که واسم ارزش ندارن و شوط خیالشون میکنم!!  

گفتم من دیگه نمیخوام از نگاه میوه فروش محل بفهمم که مانتوم بهم میاد ...نمیخوام تو نفهمی که سشوار کردم یا نه؟؟ حموم رفتم یا نه؟؟؟ آخه جدا یعنی چی؟؟؟

من میخوام دیده شم! شنیده شم! میخوام خواسته شم! و تو به من احساس نامریی بودن میدی...

گفتم از اینکه هی به من منفی میدی خوشم نمیاد! به جای اینکه بگی میتونی! هی میگی نکن! تنها نرو! فلان فلان! نگرانم! یعنی چی؟؟؟ این چه جور انرژی دادن هست؟؟؟

گفتم از اینکه بار همه اونایی که میخوان دو کلمه ساده باهات حرف بزنن را باید بکشم و هی ازم پرسیده شه الان خوش اخلاقه؟؟ بدم میاد!  از اینکه خورد شدن آدمها در اثر رفتار تورو ببینم ناراحتم...خسته ام... از تحملم خارجه.

گفتم کشتن همش این نیس که آدم بکشن خون بیاد!! اگه میدیدی با روح آدمهای اطرافت چیکار میکنی؟؟؟

گفتم خوب که فکر میکنم با تو اصن بهم خوش نمیگذره! خودت نگاه کن تموم جمعه هامونو... نگاه کن ... خودت انصاف داشته باش و نگاه کن که واسه شاد کردن من و خاطره ساختن چیکار کردی؟؟؟

اون سفر استرالیا یادته که گفتی من با تور میرم تو هم بیا که عید تنها نباشی؟؟؟ یادته تو تموم سفر واسه من وقت نداشتی؟؟؟ و تور لیدر همه بودی الا مال من؟؟؟ تور یه روزه لاله واژگون یادته که واسه اون یه لحظه که بیای بام عکس بگیری چجوری رفتار کردی؟؟؟ چقدر کلافه؟؟چقدر بی محبت؟؟ چقدر عصبانی؟؟

گفتم اگه دوتایی رفته بودیم شمال هم بهم خوش نمیگذشت... از بس تو بلد نیستی خوش بگذرونی!!

از اینکه همش کار هست بدم میاد و مثه تو خیال نمیکنم یه روز میرسیم به جایی که بشه فقط در آرامش خوش بود و کاری در بین نباشه و فراقت باشه ... آم یا اینکاره هست که همیشه شادی و فراقت و آرامش را ایجاد میکنه یا نیست که اصن ککش هم نمیگزه که تموم بعد از ظهر جمعه را داره کار میکنه!

گفتم کنارت میشینم تو ماشین هم بدم میاد...از بس فحش میدی از بس یکی بپیچه جلوت میخوای حالشو بگیری...

گفتم من نمیتونم فقط چون باهوش و خوشفکری باهات این زندگی را ادامه بدم؟؟؟ چرا فقط دوست نباشیم؟ مگه غیر از اینه که نصیب من از اینهمه هوش اینه که هی ازت بپرسم ؟؟؟ مگه تاحالا شده خودت چیزیو واسم تعریف کنی؟؟ اصولا حرف بزنی بامن؟؟؟

گفتم من خودم هی بهت میگم نگرانیهامو ! آرزوهامو!! توقعاتم رو!!  ( که کتاب روانشناسی نخواد بگه خوب اون از کجا بدونه آرزوها و توقعات تورو) ولی تو هی هیچی واست فرق نمیکنه ...نه حرف میزنی ...نه  کمکم میکنی... نه رفتارتو عوض میکنی...

گفتم اگه نگاهتو و رفتارتو به من چه تنهاییمون چه وقتی جلو همکاراییم میدیدی میفهمیدی من چی میگم...

گفتم همیشه بهت گفته بودم که دارم از عشقم خرج میکنم و بدرفتاری هاتو تحمل میکنم ...اما مهم نبود واست حالا رسیدم به یه جای دیگه! میخوام جدا شم...

گفتم من از بوسه هات هم لذت نمیبرم! بدم میاد از روش عشق بازیت! بدم میاد از اینکه کل یه روز هیچ رفتار عاشقانه ای نداری که هیچ ، کلی هم بدرفتاری داری و شب فقط تو رخت خواب خیال میکنی همه چی سر جاشه و من حتما از بودن با تو لذت میبرم!

گفتم اینکه رابطه مون دچار مشکل هست مال اینه که هیچوقت مثه یه زن خواستنی باهام رفتار نمیکنی! و اینکه من تحریک نمیشم مال این نیس که مشکل دارم مال اینه که تو با من عاشقانه برخورد نمیکنی ...حتی نگاهم هم نمیکنی...

گفتم از اینکه default  فکریت تو موقع مشکلات اینه که حتما من یه اشتباهی کردم بدم میاد...گفتم از اینکه هیچوقت ازم تعریف نمیکنی اعتماد به نفسم رو از دست دادم... گفتم از اینکه باهام حرف نمیزنی ناراحتم...از اینکه منو خواستنی نگاه نمیکنی اعتماد به نفسم از دست رفته احساس زن بودن ام به بیچارگی کشیده شده ...

تو همه آرزوهای منو میدونی بهم بگو کدومش واسط مهم بوده؟؟ کدومش دغدغه تو هم شده؟؟

گفتم خسته شدم از تحمل همه بدرفتاریها و خشونت کلام و برخوردهات ... از بی انصافی هات ... و از اینکه فکر کنم تقصیر منه...

گفتم میخوام جدا شم...

خیلی گریه کردم و دیدم که رسیدم به ته خط انگار که فقط دارم از خودم میپرسم منی که سالها مشکلاتم رو به هیچکی نگفته بودم و هی تلاش کرده بودم خودم حلشون کنم و باور داشتم که اگه تو و من نتونیم حلشون کنیم هیچکی کمکی نمیتونه بهمون بکنه و فقط از کلی کتاب واسه سوژه گرفتن و راه حل یافتن استفاده کرده بودم حالا چجوری برم بگم رسیدم به طلاق؟؟

 

-- گفتی تاحالا فکر کردی عصبانیت من ممکنه مال این باشه که تو س ک س موفق نمیشیم؟؟

 

من حالم بده.

 

__ حالا من هی فکر کنم که تو  نه  روحمو برانگیخته میکنی نه جسممو که اولیو خورد و خسته و زخمی میکنی با رفتارهات و دومی را نادیده میگیری و تو هی فکر کنی که من تحریک نمیشم و تقصیر منه که موفق نمیشیم ...و من فکر کنم که بدرفتاریهات  همه احساس های خوب رو از من میگیره و به جای برانگیختن من    منو پاره پوره میکنه تا جایی که نخوام ببینمت چه برسه به .... و تو هی خیال کنی من مقصرم که ما موفق نمیشیم  و این باعث میشه که اخلاقت بد باشه با همه ...

این یه دور باطله...

این یه زندگی بی فایده هست.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:6 | لینک  | 

 

کارم به یه جایی رسیده که تو گوگل سرچ میکنم " جنون" بعدش هر چی سایت داره باز میکنم میخونم...

نوشته شده توسط  در ساعت 1:30 | لینک  | 

 

گفت تو گمونت ته خط چیکار میکنی؟

گفتم :فرار.

کوتاه ولی کاونده نگام کرد...گفتم تو با مشکلات چیکار میکنی؟

گفت : خیلی آروم دورشون میزنم!  خیال میکنن باید حلشون کنن...حل شدنی نیستن! بودن که مشکل نمیشدن! من  از کنارشون میگذرم... میرم برا خودم!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 1:10 | لینک  |