تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...

"این روز ها که میگذرد

شادم

این روزها شادم که میگذرد

شادم

که میگذرد

این روزها

شادم

که میگذرد"

قیصر امین پور

 

هی به خودم و همه میگم "میگذره! "  بعدش خوب که نگاه میکنم میبینم اگه اینقد سراسیمه دوندگی نمیکردم زودتر ازم گذشته بود انگار!

نوشته شده توسط  در ساعت 19:13 | لینک  | 

دیشب چقدر وحشتناک بود.

تا صب هوش احساسیم عذابم میداد.

آخرشم نفهمیدم که ترسم واسه چی بوده فقط ترس رو کشیدم.

امروز تینا گف شبا تنها میخوابی؟ گفتم آره! مریم گف: نمیترسی؟

آخه چرا همین امروز باید ازم اینو بپرسن؟؟

.

.

.

انگار بس نباشه امروز تو دفتر یکی از این آدم هایی رو دیدم که تو چشماشون هیچی نیس .

کاش بودی. دیشب. امروز. همیشه.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 21:32 | لینک  | 

 

من میترسم.

هی دارم فکر میکنم که کاش برم پیش مامان اینا اما هم که خواب هستن هم که اگه یه شب بفهمن که من ترسیده بودم دیگه هیچجوری نمیشه تنها باشم...

شوربختانه تنهایی رو بیشتر دوست دارم تا بازگشت به خونه پدری رو.

امشب ولی جدا همش میترسم. اومدم اینجا که یعنی درگیر نت شم ترسم یادم بره ولی عین خر پشیمونم. در واقع بیشتریم فاصله را با در خونه دارم.

دارم فکر میکنم که به آقای همسر زنگ بزنم. میترسم یهو بگم که ترسیدم و بعدش حسابی نگران شه...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 1:21 | لینک  | 

شبا وقتی چشم هامو میبندم هی یه سری آدم هایی که نمیشناسم میبینم که انگار وایساده باشن و منو نگاه کنن. الان خیلی وقته اینجوریه! هی هر شب تصمیم میگیرم که روشون تحقیقات کنم و آمارشونو بگیرم هی از بس خسته هستم نمیشه. یه جوری مت و مات میمونن. اول ها میترسیدم اما حالا من هم تماشاشون میکنم.

نمیدونم واسه چی روزها نیستن. نمیدونم کی هستن؟ نمیدونم واسه چی اینجوری میشه!

اصولا من تو این چیزا خیلی بازیچه هستم ظاهرا!

ماجرا رو  فقط به آقای همسر گفتم و به محبوبه خانم . هر دو هیچی نگفتن. آقای همسر چون داشت عمیقا به حرفم فکر میکرد...محبوبه چون مثه یه چیز بدیهی درجا فایلشو بسته بود.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 22:44 | لینک  | 

 " شمردن بلد نیستم

                            دوست داشتن بلدم

و گاهی شده یکی را دوبار دوست داشته ام

                     یا دونفر را یک جا

چه کار میشود کرد؟

                       دوست داشتن بلدم

                                              شمردن بلد نیستم!

نوشته شده توسط  در ساعت 23:25 | لینک  | 

هی از خودم سوال درمیارم هی جواب میدیم هممون!!

اگه یه چیزی تو مایه های جاده بودیم چی چیش بودیم؟ 

آقای همسر میگه دلش میخواس عوارضی باشه!! (از الکی میگه!! که بخندیم!!)

میس میم میگه دلش میخواد جاده خاکی باشه...

آقای برکت میگه که میخواد چراغ باشه!!

آقای نوجوون دلش میخواد دست انداز باشه!

آقای محمد دلش میخواد اون تابلوهه باشه که میگه "پایان همه محدودیت ها"...

من میگم پیچ خطرناک...

 

اگه یه خیار بودی دلت میخواس چجوری خورده شی؟ تا ته؟ نصفه؟

آقای همسر میگه تا ته! اقلا یکی سیر شه!

میس میم میگه نصفه که خورده شدن و گندیدن و هردو تجربه کنم...

آقای برکت میگه دوست داشتم پوستمو بکنن...نصفم کنن...نمک بزنن...بخورن...

آقای محمد میگه باید فکر کنم...

آقای نوجوون میگه تا ته که تلخه بخورن تا بفهمن من ناراضی بودم...

 

اگه جزیی از توالت بودی کجاش بودی؟ (آینو آقای نوجوون طرح کرده!!)

من: آفتابه...آخه به زودی دیگه جایی توی دستشویی نداره...

آقای محمد: سیفون...

میس میم: صابون...

آقای برکت: قفل در...

آقای همسر: آب...

 

اگه یه سیب بودی که از درخت میافتادی تو جوب آب دوست داشتی کی میخوردت؟ (آقای محمد طرح کرده)

آقای محمد: یه دختر بچه پنج شیش ساله...

من: اگه آدم و حوا راسته دوست داشتم حوا منو میخورد که از الکی خورده نشم ...سرنوشت وو عوض کنم...اگه راس نیس یه زن زیبا...

آقای نوجوون : یه پیرمرد...

میس میم: یه گرسنه ...

آقای برکت : واسم فرقی نداره...

.

.

.

.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 17:50 | لینک  |