تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...

داشتم فکر میکردم که کاشکی بریم سفر...یه کم از الکی زندگی کنیم! همینجور عشقی! تو طبیعت! شمال یا سبلان ... بعدش داشتم فکر میکردم که با کی؟ کیا بیان باهامون که حسابی خوش بگذره؟

مچ خودمو گرفتم و پرسیدم دوتایی که باشیم به ما خوش میگذره؟؟

عزیز دل! گریه هامو جدی بگیر.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 2:13 | لینک  | 

....

....

گفت : در هر حال من چون فکر میکنم این کار اشتباه هس کمکت نمیکنم...مثه یه بابا که وقتی میدونه یه چیزی خوب نیس واسه بچه اش نمیکنه...

گفتم : شما بابای من نیستی!

گفت: خوب برو به بابات بگو پس! و ادامه داد من در قبال تو مسئولم.

گفتم : دیدی جوامع پیشرفته سرنگ در اختیار معتادهاشون میزارن!؟ نه واسه اینکه اعتیاد و خوب میدونن! واسه اینکه یارو نره ایدز بگیره!!

گفت: آخه من که دولت نیستم!!

...

...

گفتم : من دارم از ته دلم حرف میزنم! خوب نیس میخندین!

گفت: منم دارم از ته دلم میخندم!

...

...

گفت: این فکرها مال کمبود شوهر هست! مال تنهایی! پیشرفت نکردی! فقط تنها شدی!!

گفتم: یکی را میشناسم که وقتی آدم با کلی ذوق و شوق بهش میگه خواب دیدم دارم پرواز میکنم! میگه : نشونه اینه که کرم روده داری! حالا حکایت شماست...

همین.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 2:5 | لینک  | 

 

با صدای بزرگش گفت: صدات اناری هس.

 » ترانه هرو شنیدین؟ "تو با من حرف بزنی من به صدات گوش بکنم" اونروز داشتم فکر میکردم که میگه به صدات ...یعنی اصن مهم نیس چی میگی ...من صداتوو دوست دارم.

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 1:55 | لینک  | 

یه تصویر از آقای همسر دیدم که تو یه قایق نشسته بود و پارو میزد... قایق رو نه! توی خشکی بود...آقای همسر به حدی زور و قدرت داشت که قایق رو با پارو زدن هاش توی شن و خاک حتی جلو میبرد... ولی عین خیالش نبود که با قایق توی خشکی هست...قدرتمندانه پارو میزد.

در دنبالش میس میم رو دیدم که تو یه دستش یه مار بود و تو یه دستش آتیش انگار...بعدش اول اون دستش که توش آتیش داشت و نشون میداد و ملت واسه روشنی یا گرما انگار بهش نزدیک میشدن ...بعدش از اون یکی دستش که یه مار کفش تابیده بود و بعد سرشو آورده بود بالا واسه محار کردن هرکسی که میخواس زیادی نزدیک شه استفاده میکرد.

یه تصویر هم از مامان دیدم ...خیلی وحشتناک بود...در واقع شکم مامان بود و یه موش داشت با سرعت توی شکم مامان را میجود.

تصویر هارو قبل از خواب دیدم... با آقای همس قرار گذاشته بودیم که تلاش کنیم خواب همو ببینیم... وحشت زده از تصویر سوم کلی گریه کردم.

آقای همسر تو اون وضعیت فجیع روحی من بهم با سرسختی گف که برخوردم با قضیه مرگ برخورد درستی نیست و تعجب میکنه که من نمیفهمم که همه یه روزی میمیرن و بعدش هم که من گفتم که نمیخوام هیچی دیگه بگه! گف که تعجب میکنه که من که اینقد از دیدن این تصویر ناراحتم واسه چی با مامانم بیشتر خوش رفتاری نمیکنم تو راس راسی؟

یعنی از گریه داشتم خفه میشدم.

یه جور بحران روحی شدم . چن روزه دلم میخواد هیچی مامان رو نبینم. جدا طاقت ندارم ببینمش.

» همیشه ساکتی و بعدش هم که حرف میزنی... جدا قبول نداری که حرفت هم به موقع نبود هم بی رحمانه ؟؟

 

نوشته شده توسط  در ساعت 15:57 | لینک  | 

زمان ، زخم ها را خوب می کند حتی بدترینشان را

جای زخم ها میماند ولی

حتی کوچکترینشان .

نوشته شده توسط  در ساعت 0:29 | لینک  | 

داشتیم نهار میخوردیم که کلافه اومد آبدارخونه! گف خیلی اذیت میکنه! یه ماهه سر یه بلیط آمریکا هی میره و میاد! هی گیر میده! میاد میشینه چار ساعت سوال های چرت و پرت میکنه! نگاش آدمو اذیت میکنه!! مرتیکه کلی تخفیف گرفته تازه نق به جونمون میزنه که چرا چک نمیگیرین و فلان آژآنس چک یک ساله میگیره و فلان آژانس یه چیزی هم میده که بیا بلیط از ما بخر و ... شرش خدا بخواد شنبه کم میشه!!

میگم: واسش غذای سبزیجات سفارش بده! یه مشت سبزی تو آب شناور میارن واسش!!  تو ۲۰ ساعت پرواز حالشو جا میاره!!

همه میخندیم!

میگه: اه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میاد میکشتمون!!

میگم: سال دیگه که اومد بش میگیم ما درخواست غذا مسلمونی کرده بودیم خدا نکرده شما حرومخور نشین یهو!! لابد نداشتن سبزیجات دادن!!

میگه: اه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه جونوری شدی تو!!؟همونی آنی؟؟

» این مکالمه مال دو یا سه سال پیشه...  دیگه حتی همون هم نیستم!! میفهمی؟از خودم میترسم!

نوشته شده توسط  در ساعت 2:7 | لینک  | 

میگم خواب های خوب ببینین...

میگه : دیشب خواب دیدم یکی تو قلبم یه چیزی تزریق کرد...تعبیرش چیه؟ میدونی؟

میگم: خدا خواب های خوبی واستون دیده ...  

میخنده...میخندم...اون از خوشحالی تولد یه عشق... من به  این بر و بچ  امیر کبیری که خواب هاشون هم علمیه!!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 3:12 | لینک  | 

این آقا دکتره تو VOA  گف :

افرادی که LSD  مصرف کردن اظهار کردن که رنگ ها را شنیدن یا مثلا صداها را بو کردن...

((یه بار دیگه هم شنیده بودم که یکی میگف یارو حرکت آب تو آوند میگن چی میگن همون مری گیاه ها دیده بوده یا فرضا رنگ آسمون ها رو...))

دلم میخواد امتحان کنم... زجرم میده اینکه تاحالا عطر و رنگ صدای همسر جان را نشنیدم! ...

یا مثلا مزه نور خورشید و... یا موسیقی تن مامان خانوم رو...

» زنگ زدم به همسر جان که قول بگیرم یه بار با هم مصرف کنیم...دوسش دارم واسه همین رفاقتمون...همین امنیت بلند فکر کردن که باهاش دارم...گرچه تو دنیای من همه چیز معنی داره و تو دنیای اون بی معنی...گرچه من میگم این یه درک بالاتره و اون میگه یه توهم...همین که میشه با هم گفت و گفت کنیم اقلا خیلی خیلی خوبه!!

نوشته شده توسط  در ساعت 3:5 | لینک  | 

 

" با خود وفادار می مانم آیا ؟

 یا راهی سهل تر  اختیار می کنم ؟"

نوشته شده توسط  در ساعت 22:23 | لینک  | 

تماس هامون چقدر مسخره هس...وقت هایی که کارم داری و "سلام؟خوبی؟ " فقط یک بهانه است نه دغدغه دونستن احوال من بی تو! نه نزدیک کردن دو دور از هم! کاش همکارت نبودم... کاش همسرت نبودم.

نبودی و تنها رفتم عروسی ...مثه وقت هایی که تنها میرم خونه...مثه وقت هایی که تنها میرم خرید...مثه وقت هایی که تنها میرم دکتر...مثه وقت هایی که تنها میروم به جهنم ... دلم مثل همه وقت ها برات تنگ شد ...شاید خاصیت دل اینه که نمیفهمه... اومدم زنگ زدم که بگم رسیدم...شاید تو نگران اومدن آن وقت شب  من با تاکسی باشی...شاید تو ... برایت از عروسی گفتم ...

امروز که با من تماس گرفتی که شماره فلان کسک را بگیری...میپرسی راستی عروسی خوب بود؟؟

این واژه های تهی چقدر سنگینند...

 

پیوست : برات گفتم که مادرت مریض شده... امروز مادرت احوالت را از من گرفت...

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 20:54 | لینک  |