تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...

دختر عمه الهام میخواس بیاد واسه مصاحبه استخدام... بابا واسه اینکه تعهد ایجاد نشه که پارتی بازی استخدام شه ...(( مخصوصا که از بس با کارمندا جلف بازی داره دوس نداره آشنا بیاد تو کار... )) از الکی گفته بود جهانگردی بر استخدام ما نظر میده...

وقتی داشتم دروغ میگفتم به الی ...خیلی از خودم بدم اومد...

من به کسی که خیلی دوست داشتم و اگه راستشو هم میشنید میفهمید و درک میکرد باید دروغ میگفتم...

احساس بدی بود... زیر دلم میزد.

نوشته شده توسط  در ساعت 17:25 | لینک  | 

یارو آخونده معلم امیر اینا... خواسته خودشو خیلی با حال جلوه بده...در ادامه روندی که هی هرروز تو دبیرستان پسرونه میگن دختر بازی نکنین !! فرموده:

عزیز من! آخه چه کاری به خواهرا تو خیابون میگی "دو رکعت نماز در خدمت باشیم؟؟"

 

: )

امیر میخواس واسه من تعریف کنه میگف آزی هس که هی بهمون میگن با دخترا بازی نکنیم...( دختر بازی را اینجوری میگف قربونش برم!!!!

نوشته شده توسط  در ساعت 17:21 | لینک  | 

وقتی چراغ قرمزه و تو وایسادی تا ماشینا رد شن... بهت میگه خاک بر سر ترسوت کنن! چرا وایسادی؟؟؟

دوستن ... ما داریم!!!!!!

نوشته شده توسط  در ساعت 17:17 | لینک  | 

داش مسیح پدرسوخته برداشته تموم توپ ها را هد زده تو wii رسیده به حالت Perfect !!!! فکر کن!!!

عزیز منه !!!

عزیز دل منه !!

نوشته شده توسط  در ساعت 17:43 | لینک  | 

"خودت را خُرد می کنی، مبادا دیگری ترکی بر تو بیاندازه"

حرف سنگینیه.... دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم.

گاهی وقت ها ...هی با خودم فکر میکردم که نکنه من این بی رگ بودنم،این به دل نگرفتن و بی خیال بودنم ... نکنه یه جور ضعف هست... نه قوت؟

گاهی وقت ها ...هی با خودم فکر میکردم که قطعا روش مثلا مامان که عیب را رودررو بیان میکنه از مال من که تشخیص میدم و میگذرم مفید تره! یعنی قاعدتا اینجوریه...

بعدش واقعا من وقتی میگذرم و بیخیال میشم نمیشه بگی همش از بزرگی و بیخیالی هس...گاهی واقعا حال درگیری نیس...گاهی هیچ دلیلی برای اینکه بگم من اینطور نمیپسندم یا فکر نمیکنم نمیبینم! نمیدونم ....من آیا واقعا آدم ها را دوست ندارم؟؟؟

گاهی وقت ها هی با خودم فکر میکنم آیا این همرهنگ شدن ها از بی شخصیتی نیست؟ حالا از بی شخصیتی هم نباشه ...ایجاد کننده بی شخصیتی میشه!!

گاهی وقت ها اما نگاه میکنم میبینم آدم ها فقط با خودشون و دنیای خودشون زندگی میکنن و میفهمن ....اصولا فقط در حد سوژه فکری دادن میتونن با هم گفتگو داشته باشن و این سوژه دادن ها بستری میخواد که همیشه نیست...

گاهی وقت ها با خودم فکر میکنم درگیر شدن با آلوده گی ها آدمو آلوده میکنه... واسه تمیز کردن همیشه چیز دیگری کثیف میشه! غیر از اینه؟؟

هنوز نمیدونم... هنوز درگیرم...

نوشته شده توسط  در ساعت 17:35 | لینک  | 

» تو ترانه "یک شاخه گل  بردم به برش " دلکش ، من هیچوقت این بند را نشنیده بودم... یعنی من نسخه ای که افتخاری خونده را شنیده بودم...توش انگار اینو نمیخوند که میگه :

امید جانم ز سفر بازآمد
شکر دهانم ز سفر بازامد
عزیز آن که بی خبر به ناگهان رود سحر
چو ندارد دیگر دلبندی
به لبش ننشیند لبخندی

چو غنچهُ سپیده دم
شکفته شد لبم ز هم
که شنیدم یارم بازآمد
ز سفر غم خوارم بازآمد

همچنان که عاقبت
پس از همه شب بدمد سحر ناگهان
نگارِ من چنان مه نو آمد از سفر

همچنان که عاقبت
پس از همه شب بدمد سحر ناگهان
نگارِ من چنان مِه نو آمد از سفر
من هم پس از آن دوری
بعد از غم مهجوری
یک شاخهُ گل
بردم به برش
یک شاخه گل بردم به برش

دیدم که نگارِ من
سرخوش ز کنار من
بگذشت و به بر یارِ دگرش
بگذشت و به بر
یارِ دگرش

وای از آن گلی که دست من بود
خموش و یک جهان سخن بود خموش و یک جهان سخن بود

گل که شهره شد به بی وفایی
زِ دیدن چنین جدایی
ز غصه پاره پیرهن بود

 

اصن داغون کننده بود !!! رسما بیچاره کننده بود!!!


نوشته شده توسط  در ساعت 20:44 | لینک  | 

» خونه آقای حاج آقا فلانی که تا نوه فسقلیش هم حاج آقا بود خیلی خیلی خوش گذشت! فکرش هم نمیکردم!

محمد ویولن زد... مسافرا دونه دونه خوندن ... حتی میس مری هم خوند....مستر حاج آقا رقصید و همچین قرش داد که نگو و نپرس !!! : ))

» حاج آقا میخوند : پول باید پادرمیونی کنه ...تا آدم احساس جوونی کنه !!!!

» زن حاج آقا خیلی خیلی از اونچه فکر میکردم و نگرانش بودم بهتر و خوش برخورد تر و شادمانه تر بود... چه ذوقی میکرد واسه حاجی وقتی میخوند... بچه ها هی با تغییرات فکری و اجتماعی حاجی تغییر مدل داده بودن...دخترا که هرسه فارغ التحصیل صنعتی بودن ...اولی چادری و تو سری خور یه مردک همتیپ رییس جمهور منصوب بود...مردی با شغلی اجرایی که به زن ها حتی به اشاره سلام نمیکرد و دیر آمد و غذاشو که کوفت کرد از ترس گناه زود رفت... دومی بازتر و اجتماعی تر با همسری خوش خنده و راحت ... سومی خیلی ژیگولی و با دامن تنگی با چاکی تا بالای زانو که ازدواج نمیخواس بکنه و از ایران میخواست بره!!

پسر اول حاجی سفر بود و در بچه سالی زن گرفته بود و پدر بود...

پسر دومی خیلی چاق بود و فقط میخورد... اینکه خانم ها را نمیدید از مذهبی بودن و حاج آقایی نبود ...فقط غذا به چشمش میومد و آنی هم قورت میداد!!

پسر سومی از برادر عبرت گرفته بود و هیچی نمیخورد و رسما کرم محسوب میشد... دانشگاه هم قبول شده بود... با این حال او هم با خانم ها معذب بود.

نوه ها شر و شیطون بودن و رفتار حاج آقا باهاشون خیلی خیلی خوب و انسانی ...

پسرچی به پسرک میگفت : جناب آقای سپهر ! بیا

پسرک جواب میداد: من جناب سپهر نیستم! من زورو هستم!

پسرچی شیطون جواب میداد: من هم ریسس زورو هستم!

 

» چه دنیایی هست ...نگاه های من و همسر جان به هم ... در گل ترانه ها... نگاه هایی که میخندند... نگاه های پرخواهش ... نگاه های عاشقانه ...

داشتم فکر میکردم ...برای همین که روشو میاره سمته من تو گل ترانه برای همین نگاهاش که میمونه تو چشمام و داغم میکنه ...برای همین جور باهم بودن ها ...دوستش دارم!!! دیوانه وار دوستش دارم.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 20:41 | لینک  | 

من مطمئنم که ۹۹ اصن خوشحال نیست که بزرگترین عدد ۲ رقمی هس

من مطمئنم که ۹۹ همش ناراحته که سه رقمی نیست

من مطمئنم که ۸۰ مثلا یه عالمه خوشحال تر و به خود مطمئن تره تا ۹۹

 

من مطمئنم که ۹۹ اصن خوشحال نیست که بزرگترین عدد ۲ رقمی هس.

نوشته شده توسط  در ساعت 14:26 | لینک  | 

من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم      شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

 عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه دارد       عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم

در خموشی چشم من را قصه ها وگفت وگو هاست    من تو را درجذبه ی محراب دیدن دوست دارم

من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم       شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم دوست دارم

 بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم         چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم

بغض سر گردان ابرم قله ی آرامشم تو            شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم

من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم        شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

 بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

نوشته شده توسط  در ساعت 14:54 | لینک  | 

به قول عابر : من برای "تنها نبودن" ، آدم های زیادی دور و برم دارم ،آن چیزی که ندارم ، کسی برای "باهم بودن" است!
نوشته شده توسط  در ساعت 19:12 | لینک  | 

"

کسی که می رود، دیگر بر نمی گردد. ممکن است کسی شبیه او بر گردد، ولی او نیست، فقط شبیه اوست. کسی که می رود، حتی اگر بر گردد، یک تکه اش را، یک تکه ی خیلی حیاتی اش را، آن جایی که رفته جا می گذارد. آن کسی که بر می گردد خودش نیست، یکی دیگر است، تازه اگر برگردد.

کسی که می رود، دیگر بر نمی گردد

"

و تو هی میروی و هی برمیگردی... میروی و برمیگردی...

همینه که مغز من اینقدر ملخ  زده میشه...

نوشته شده توسط  در ساعت 0:9 | لینک  | 

از افاضات شاه کرم خان !! :

خیلی سخت میگذره !! هی مهمونت میکنن هی مجبوری قبل شام آب جوش زهرمار کنی!!

نوشته شده توسط  در ساعت 23:55 | لینک  | 

» هیچ میدونی زن ها باید روزی ۸۰۰۰ تا کلمه حرف بزنن...مردا ۲۵۰۰ هم بسه شونه؟

 

» به سعید که میگم ...میگه آزی تاحالا چن تا شده؟ : )

» به امیر که میگم میگه آزی جمعا ها!!! نه به هرکی ۸۰۰۰ تا !!! : )

» به همسر جان که میگم میگه من میدونستم! تو میدونستی؟ : )

 

اینجوریا!!!

نوشته شده توسط  در ساعت 0:18 | لینک  | 

فیلم ماشین زمان را میدیدیم...

داستان یه آقاهه دانشمند بود که یه دختریو دوست داشت و دختره کشته شد... بعدش آقاهه چهارسال زحمت کشید و ماشین زمان را ساخت ... برگشت به گذشته و دختره یه جور دیگه ای کشته شد...

آقاهه اینبار به آینده سفر کرد تا بفهمه که چرا نمیتونه گذشته را عوض کنه... هرچی باشه آیندگان بیشتر سر درمیارن...

خلاصه یکی که تو سال ۸۶۵۰۰۰ زندگی میکرد بهش گفت: مرتیکه! خب چرا نمیفهمی! تو این ماشینو ساختی چون دختره را از دست داده بودی... حالا چجوری میخوای باهاش بری گذشته و با دختره ازدواج کنی درحالی که اگه گذشته این باشه...تو دیگه همچی دستگاهی نخواهی ساخت!!! این تناقص میشه

» به سعید گفتم خیلی از این جمله هه حال کردم! گفت مزخرف و بی معنی بود!! چرا تناقص بشه؟؟ ... دلم واسه همسرجان تنگ شد... چقدر همیشه دوتایی زود یه چیو میفهمیم قشنگ هس! چقدر دوتایی هستیم!

» البته الان داشتم به اون ایده ترمیناتور فکر میکردم...همون که میگفت این "آینده محتمل بوده" و میشه عوضش کرد...

(تصاویر چند تا آینده ای که نشون میداد خیلی جالبناک بودن...ایول خلاقیت)

« یه جایی بود اول های فیلم (حالا از بس هی پشت هم فیلم میبینم نمیدونم همین فیلم یا یکی دیگه... که میگفت درجواب اینکه قبل از بیگ بنگ چی بوده... انیشتین گفته چون زمان بعد از بیگ بنگ به وجود اومده قبلی وجود نداشته!! اینم باحال بود!!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 22:11 | لینک  | 

هیچوقت ... اینقدر پای تلفن حرف نزده بودیم...من و همسرجانم

هیشکی نمیدونه چقدر خوب بود.

نوشته شده توسط  در ساعت 21:16 | لینک  | 

فیلم انیمیشن BOLT خیلی خیلی دیدنی بود...

داستان یه سگ کوچولو که تو هالیوود بزرگ شده بود و نقششو باور کرده بود...واقعا خیال میکرد قدرت خاصی داره و قراره نگهبان دخترکی باشه که حسابی تحت خطر اهریمن چشم سبز هست...

خیلی سرکار بود...

وقتی ماجرا کشید به اینجا که bolt یهو از هالیوود دور افتاد و با زندگی واقعی رودررو شد خیلی جالب بود... هیچ باورش نمیشد که همه چی از الکی بوده... که هیچ سوپر قدرتی نداره!! ...

جالب تر از همه یه همستر جوگیر بود که ازبس لم داده بود و تلویزیون تماشا کرده بود حسابی جوگیر شده بود...اونقدر که حتی وقت خود bolt فهمیده بود که یه سگ معمولی هس ...همستره باور نمیکرد!! و همچنان جوگیر و شیفته bolt مونده بود...

 

خیلی دیدنی بود...

 

»  " تنها قشنگي دنيا ديدن فيلماييه که دنيا رو زشت نشون ميدن..."

نوشته شده توسط  در ساعت 12:7 | لینک  | 

خسته بودم...تنها هم بودم ... امیر هم هی صب تا شب نق میزد...میگم مال سنش هست...و هی وحشت میکنم که نکنه من هم اینقدر زجرآفرینی کردم وقتی تو سن بلوغ بودم؟ اینقد گیر دادم هی آهی گفتم چرا؟ چرا؟ ...بعد خب گاهی آدم حالش خوشه ... گاهی نیس...

پای تلفن دعواش کردم...سر یه نق بیخودی که زد... اما خیلی حسابی ... شاید واسه همه نق هایی که تاحالا زده بود...

خیلی زود پشیمون شدم...همون موقع ماشینو نگه داشتم و حسابی گریه کردم... اما ...چه فایده؟؟ بدجوری حالش گرفته شده بود. .. و من اینکارو کرده بودم.

رفتم خونشون که ببینمش ... هی نیومد... اول به مهدی گفتم که همچین شده... گفت گاهی لازمه آدم بچه رو دعوا کنه! حقشه! خیلی بدحرف میزنه! همش رو مخ آدما راه میره... گفتم میدونی! آخه من جوری نگفتم که اصلاح شه! لحن و جمله هام توهین آمیز بود.

گفتگو با مهدی فایده نداشت... دوستش دارم اما دنیای اونو و سما مال زندگی من نیست.

...

بالاخره اومد.

من اولین کسی نبودم که سرنق زدن هاش دعواش کرده بود... میس مری ، مادرش ، مهدی که خیلی!! ...سعید...همه بارها و بارها ... تنهایی و جلو این و اون دعواش کرده بودن... یادمه همیشه جواب میداد! دفاع میکرد از خودش! تیکه بار میکرد...

سرمن اما ...کاملا به هم ریخت... زوارش در رفت... وقتی اومد خونه باهاش سلام گرم کردم که آشتی شیم... جواب داد و گفت خسته هس... بعد یهو خون دماغ شده بود تو اتاق... بعد حالش به هم خورد... فشارش خیلی پایین بود... هیچی غذا نخورد تا دوروز بعد...

دوباره افتادم به گریه ... مادر همسرجان بغلم کرد...گفتم من امیرو دعواش کردم...بیخودی...هی گفت هیچ طوری نیس.

 

حالا امروز آشتی تر شدیم... با این حال باهام با احتیاط برخورد میکنه...

 

» امروز دوباره سعید دعواش کرد...سر غر زدن هاش ... بهش گفت ای مرده شور این سن رشد را ببرن که معلوم نیس کی تموم میشه ...بابا ببین چت شده که همه را از خودت میرنجونی...همه بت میگن چرا غر میزنی!

احساس بدی کردم! احساس اینکه از من سو استفاده شده.

نوشته شده توسط  در ساعت 21:25 | لینک  | 

بعد از سه روز متوالی دربدری در اداره های دولتی ... بعد از هی این ساختمان طبقه سه اون ساختمان طبقه چهار...بعد از هی این شهر و اون شهر شدن... به یه نتیجه خیلی مهم رسیدم! نیس روز اول اشکم دراومده بود و میخواستم همه را بکشم! و حسابی دعوام میومد ...بعدش روز دوم میخواستم یه نامه بنویسم و بگم از دید من سیستم موجود چقدر وحشتناک اشتباهه و روز سوم خیلی برام عادی بود که هی برم بالا بیام پایین و تو سالنی منتظر باشم که سیستم تهویه و خنک کننده نداره و جمعیت زیاد و جا واسه نشستن نصف اینهمه آدم هم نیست و خلاصه حتی ناراحتش هم نبودم...همش تو نخ تیپ آدم هایی بودم که حالا حالاها دیگه دوباره نمیدیدم...

داشتم میگفتم! به یه نتیجه مهمی رسیدم!

اگه جدا خدایی بخواد وجود داشته باشه... میخواد چیکار کنه وقتی ما فرتی! سه سوت! به جهنم هم عادت میکنیم؟

اینه که زکّی همه چی!! من میدونم ما حال خودمونو میکنیم!

نوشته شده توسط  در ساعت 11:40 | لینک  | 

 تو ترانه Don't Botherکه جدا عجب قشنگ خونده Shakira و چقدر نهایت احساس های مختلف تو لحنش پیداست... 

یه جاش میگه :

 And It 's not my last life at all

خوشم اومد... میخوام تیکه جدیدم به زندگی و مشکلات تخمیش باشه... با همون لحن پرلعنت.

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 13:34 | لینک  | 

من یه جوری شدم...

هی دوس دارم گاهی فندک بخرم... یعنی نگاه آقاهه کنم و بگم یه فندک هم لطفا بدین! نه از اینا  از اونا ! بله قرمز لطفا !! گاهی هم نگاش نکنم و همینجوری تند تند بگم یه فندکم بدین...حساب کنین لطفا !! ...

گاهی سیگار بخرم...آقا یه بسته هم ESSE ! ... لطفا یه بسته WINSTON LIGHT...

بعدش گاهی همون روز این مزخرفاتو میندازم دور! اونم با کلی مکافات !!!

گاهی هم چند روزی تو کیفم یا کشوم هستن و من هربار نگاشون میکنم احساس میکنم که خوشحالم که هستن! ... گاهی سیگارهارو اونقد از تو جعبه در نمیارم که خشک و حروم میشن! یا شایدم من به این خیال که همچین شدن میندازمشون دور...

گاهی ...خیلی کم پیش میاد که یه نصفه سیگار بکشم...

وقتی میریم خونه همسرجان اینا سعید واسم قلیون میزاره... قلیون کش منم!! فقط!! بهم میگه ایندفه توش شیر گذاشتم!! ایندفه با آبلیمو درست کردم!! ...من فقط عاشق صدای آبی هستم که میده...

گاهی میافتم به نفس تنگی ...بعدش دقیقا همه سیگار و فندک هایی رو که تو هفت تا سوراخ قایم کردم میشمارم...

 چن روز پیش وقتی محمد هی فندک میزد و روشن نمیشد...میخواستم از تو کیفم بهش فندک بدم... یه جوری انگار قند تو دلم آب شده بود واسه همچین کاری...اصن مرده خودم بودم که دوروز قبلش باز میلم گرفته بود فندک تو کیفم حمل کنم... زودتر از من فندکه روشن کرد...

 

من یه جوری شدم...

 الان چهار تا نخ سیگاری "بار شده" تو خونه دارم که نمیدونم از کدوم طرف آتیشش باید زد !! اما من اینا رو خریدم و دارم !!

من جدا یه جوری شدم.

نوشته شده توسط  در ساعت 23:53 | لینک  | 

یه اتاقکی که از پایین هوا با فشار میزد...آدما افقی میشدن توش انگار که از هلکوپتر پریده باشن پایین و با هوا بازی کنن...

۱۵ دقیقه فیلم بود از مامان گله و بابایی ...تو مالزی ...تو همچین اتاقی...

 

خیلی خیلی باحال بوده...

فیلم را که میدیدم ذوقمرگ شده بودم...این بابایی من بود که به دوربین میخندید درحالی که باد لپهاشو تغییر شکل میداد...این مامانی بود که عین پرستوها پرواز میکرد...

 

سفر آدم ها رو سبک میکنه... کاش همیشه در سفر بودیم...

نوشته شده توسط  در ساعت 22:55 | لینک  | 

رفیق دبیرستانم واسم اس ام اس زده :

"فیل رو لقمه لقمه میخورند" برداشتتون از این جمله چیه؟

جواب میدم:

"تخیلات کور یه مثلا روشنفکر هست که اصرار داره بگه این گهی که اسمش زندگیه » خوشمزه هست و آرزوهامون دست یافتنی هس و خواستن توانستن و این ...شعر ها!!

جان من! فیله مارو یه لقمه کرده ... لای دندوناش داریم ...شعر میگیم! این برداشت منه!!!

 

» » بعد از سالها و سالها ...که هی گه گاه اس ام اس میداد زنگ زد! اولین جمله اش این بود! با این حالت تنها که نیستی؟؟؟؟

نوشته شده توسط  در ساعت 1:54 | لینک  | 

یه چیزی توی هوا هست انگار...

که من و تورو داره به هم نزدیک میکنه...

 

من کاش ریه های قوی تری داشتم.

نوشته شده توسط  در ساعت 1:48 | لینک  | 

از سوتی های گهربار ریاست جمهور منصوب :

"تولد امام حسین و ۷۲ یارش را به  فلان و فلان تبریک میگویم"

:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

نوشته شده توسط  در ساعت 22:49 | لینک  | 

سن من و تو بالا رفته...

 

دیدی ؟ گاهی میافتیم به نصیحت کردن؟؟؟

نوشته شده توسط  در ساعت 14:14 | لینک  | 

با تینا نشسته بودیم تو رستوران...جلسه تور هما بود...

از فرصت استفاده کردم  و میگم دختر اینقد حال ملت رو نگیر! اینقد هی خیط نکن آدم هارو...رضا به خواسگاره میگه این چه دماغ زشتی هس شما دارین! یا مثلا میگه اصن این حرفی که الان زدین به نظرتون عاقلانه میاد؟؟

هی دفاع کرد که نه! من خیط نمیکنم! من رک میگم!

میگم رضا تو بگو! یه مرد دوست داره خیط شه هی؟؟؟؟ جذاب هس این حرکت؟ همه اونچه تو مغز آدم میگذره باید گفته شه؟؟ حالا دماغش سیب زمینی لهیده!! گفتن داره؟؟؟ که چی بشه خوب؟؟؟

همسرجان برا تینا میگه که وقتی میتونی یه چی بگی که انرژی بدی چرا حال میگیری؟؟؟

تینا میگه: من خیلی الان ها خوب شدم!!! دیگه عین قبلن ها نیستم...مثالا هفته پیش با خواسگار رفته بودیم هتل ...پرسید شما نماز میخونین؟؟ خب من اصن خیطش نکردم ! گفتم حالا یه سئوال دیگه بکنین! این باشه واسه بعد!

دیدین! دیدین نگفتم مرتیکه حالا تو که میخونی به کجا رسیدی؟؟؟ حالا من نمیخونم چه دلیل هس که تفاهم نداشته باشیم؟؟؟ دیدین!!!

 

آدم سر به جنون میزاره !!! یعنی من یه لحظه فکر کردم چقدر سکوت مقدس هست... چقدر خوب تره بزاریم آدما زندگیشونو بکنن ...الکی زر نزنیم!

دختره هنوز فرق خیط نکردن و حال نگرفتن را با مراسم شناخت در ازدواج نفهمیده!!!

نوشته شده توسط  در ساعت 1:54 | لینک  | 

داشتم فکر میکردم که این عدد آووگادرو (( که معلممون آقای بیاتی واسه اینکه حفظش نکرده بودم اونقدر قشقرق راه انداخت و هرچی گفتم آقا من فقط عددشو حفظ نکردم!! اصن اومدم ریاضی که هیچی حفظ نکنم و این حرفا ...تو کتش نرفت و داد و بیداد کرد داد و بیداد کردنی ... اونقدکه مامانمو واسش آوردم( و اونم به مامانی گفته بود این دخترا خیلی لوسن میرن مامانشونو میارن !! من یه عمره تو پسرونه داد و بیداد کردم بی زبونا جیکشون در نیامده!! عدد به این مهمی و دختر شما تو مخش نگنجونده پس فردا چجوری میخواد زندگی کنه ؟؟؟ ) ) ...

آره داشتم میگفتم که داشتم فکر میکردم این عدد آووگادرو به هیچ درد زندگی من نخورد... هیچی هیچی هیچی !!! خب آخه جدا چرا اینقدر جدی گرفته بودش؟؟ اونقد که اشک منو دربیاره؟؟ اونکه سنش از حالای من کلی بیشتر بود... کلی پیرن پاره کرده بود... چرا ؟

دلم میخواست دوباره میدیدمش... بهش میگفتم آقا اجازه! این عدد آووگادرو بیشتر به درد زندگی میخوره یا ترانه های اندی؟؟؟ یا مثلا اینکه سرکه قابلمه رو جلا میده!!  نه ! خدایی؟ آقا اجازه ... شما اون عدد نیستی!! خودتو ازش رها کن!!

من ... گاهی با خودم فکر میکنم که این زندگی یه شوخی بی رحمانه هس...

من گاهی فکر میکنم شبیه آقای بیاتی شده ام...

نوشته شده توسط  در ساعت 13:21 | لینک  | 

نه !

حتی یه ذره ته دلم نریخت...نلرزید... فشرده نشد...

وقتی با اون دوتا پسرا رفتی تور خصوصی... وقتی واسم گفتی که در مورد س ک س با هم صحبت ها کردین... وقتی گفتی که بردیشون سونا که توش کیوسک رزرو میکنن و خانم بازی....وقتی کارت فاحشه هرو نشونم دادی... وقتی از ادینبورگ فقط یه قلعه دیده بودین ...

نه... دلم نلرزید...

 

اما دلم از تو برای همیشه گرفت...وقتی هی بهت گفتم رضا باید صحبت کنیم...رضا من ناراحتم ... رضا من کارت دارم ... و تو به هیچیت نبود... نگو بود ...که وقت واسه همه چی داشتی الا من.

 

کاش از تو جدا شم.

نوشته شده توسط  در ساعت 1:39 | لینک  | 

هایده میخوند:

تنمو ازم بگیری...تو ترانه هام میمونم...

 

میخوند و اشک میریخت...

نوشته شده توسط  در ساعت 2:53 | لینک  | 

» نوشته بود

"ندا با چشمهای باز مرد...

شرم برما که با چشمان بسته زندگی میکنیم!"

 

» نوشته بود چماقداره گفته مال فلان ده هستم...زن! ندارم!...به ما پول دادن گفتن اینا منافق هستن بزنیدشون ...۰۰۰ ۲۰۰ تومان !!!!!!!!!!!!!!!! ....میدونی با این پول میتونم دوتا زن بگیرم!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 1:40 | لینک  |