من مطمئنم که ۹۹ همش ناراحته که سه رقمی نیست
من مطمئنم که ۸۰ مثلا یه عالمه خوشحال تر و به خود مطمئن تره تا ۹۹
من مطمئنم که ۹۹ اصن خوشحال نیست که بزرگترین عدد ۲ رقمی هس.
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه دارد عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم من را قصه ها وگفت وگو هاست من تو را درجذبه ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
بغض سر گردان ابرم قله ی آرامشم تو شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم
کسی که می رود، دیگر بر نمی گردد. ممکن است کسی شبیه او بر گردد، ولی او نیست، فقط شبیه اوست. کسی که می رود، حتی اگر بر گردد، یک تکه اش را، یک تکه ی خیلی حیاتی اش را، آن جایی که رفته جا می گذارد. آن کسی که بر می گردد خودش نیست، یکی دیگر است، تازه اگر برگردد.
کسی که می رود، دیگر بر نمی گردد
"
و تو هی میروی و هی برمیگردی... میروی و برمیگردی...
همینه که مغز من اینقدر ملخ زده میشه...
خیلی سخت میگذره !! هی مهمونت میکنن هی مجبوری قبل شام آب جوش زهرمار کنی!!
» به سعید که میگم ...میگه آزی تاحالا چن تا شده؟ : )
» به امیر که میگم میگه آزی جمعا ها!!! نه به هرکی ۸۰۰۰ تا !!! : )
» به همسر جان که میگم میگه من میدونستم! تو میدونستی؟ : )
اینجوریا!!!
فیلم ماشین زمان را میدیدیم...
داستان یه آقاهه دانشمند بود که یه دختریو دوست داشت و دختره کشته شد... بعدش آقاهه چهارسال زحمت کشید و ماشین زمان را ساخت ... برگشت به گذشته و دختره یه جور دیگه ای کشته شد...
آقاهه اینبار به آینده سفر کرد تا بفهمه که چرا نمیتونه گذشته را عوض کنه... هرچی باشه آیندگان بیشتر سر درمیارن...
خلاصه یکی که تو سال ۸۶۵۰۰۰ زندگی میکرد بهش گفت: مرتیکه! خب چرا نمیفهمی! تو این ماشینو ساختی چون دختره را از دست داده بودی... حالا چجوری میخوای باهاش بری گذشته و با دختره ازدواج کنی درحالی که اگه گذشته این باشه...تو دیگه همچی دستگاهی نخواهی ساخت!!! این تناقص میشه
» به سعید گفتم خیلی از این جمله هه حال کردم! گفت مزخرف و بی معنی بود!! چرا تناقص بشه؟؟ ... دلم واسه همسرجان تنگ شد... چقدر همیشه دوتایی زود یه چیو میفهمیم قشنگ هس! چقدر دوتایی هستیم!
» البته الان داشتم به اون ایده ترمیناتور فکر میکردم...همون که میگفت این "آینده محتمل بوده" و میشه عوضش کرد...
(تصاویر چند تا آینده ای که نشون میداد خیلی جالبناک بودن...ایول خلاقیت)
« یه جایی بود اول های فیلم (حالا از بس هی پشت هم فیلم میبینم نمیدونم همین فیلم یا یکی دیگه... که میگفت درجواب اینکه قبل از بیگ بنگ چی بوده... انیشتین گفته چون زمان بعد از بیگ بنگ به وجود اومده قبلی وجود نداشته!! اینم باحال بود!!
هیشکی نمیدونه چقدر خوب بود.
فیلم انیمیشن BOLT خیلی خیلی دیدنی بود...
داستان یه سگ کوچولو که تو هالیوود بزرگ شده بود و نقششو باور کرده بود...واقعا خیال میکرد قدرت خاصی داره و قراره نگهبان دخترکی باشه که حسابی تحت خطر اهریمن چشم سبز هست...
خیلی سرکار بود...
وقتی ماجرا کشید به اینجا که bolt یهو از هالیوود دور افتاد و با زندگی واقعی رودررو شد خیلی جالب بود... هیچ باورش نمیشد که همه چی از الکی بوده... که هیچ سوپر قدرتی نداره!! ...
جالب تر از همه یه همستر جوگیر بود که ازبس لم داده بود و تلویزیون تماشا کرده بود حسابی جوگیر شده بود...اونقدر که حتی وقت خود bolt فهمیده بود که یه سگ معمولی هس ...همستره باور نمیکرد!! و همچنان جوگیر و شیفته bolt مونده بود...
خیلی دیدنی بود...
» " تنها قشنگي دنيا ديدن فيلماييه که دنيا رو زشت نشون ميدن..."
خسته بودم...تنها هم بودم ... امیر هم هی صب تا شب نق میزد...میگم مال سنش هست...و هی وحشت میکنم که نکنه من هم اینقدر زجرآفرینی کردم وقتی تو سن بلوغ بودم؟ اینقد گیر دادم هی آهی گفتم چرا؟ چرا؟ ...بعد خب گاهی آدم حالش خوشه ... گاهی نیس...
پای تلفن دعواش کردم...سر یه نق بیخودی که زد... اما خیلی حسابی ... شاید واسه همه نق هایی که تاحالا زده بود...
خیلی زود پشیمون شدم...همون موقع ماشینو نگه داشتم و حسابی گریه کردم... اما ...چه فایده؟؟ بدجوری حالش گرفته شده بود. .. و من اینکارو کرده بودم.
رفتم خونشون که ببینمش ... هی نیومد... اول به مهدی گفتم که همچین شده... گفت گاهی لازمه آدم بچه رو دعوا کنه! حقشه! خیلی بدحرف میزنه! همش رو مخ آدما راه میره... گفتم میدونی! آخه من جوری نگفتم که اصلاح شه! لحن و جمله هام توهین آمیز بود.
گفتگو با مهدی فایده نداشت... دوستش دارم اما دنیای اونو و سما مال زندگی من نیست.
...
بالاخره اومد.
من اولین کسی نبودم که سرنق زدن هاش دعواش کرده بود... میس مری ، مادرش ، مهدی که خیلی!! ...سعید...همه بارها و بارها ... تنهایی و جلو این و اون دعواش کرده بودن... یادمه همیشه جواب میداد! دفاع میکرد از خودش! تیکه بار میکرد...
سرمن اما ...کاملا به هم ریخت... زوارش در رفت... وقتی اومد خونه باهاش سلام گرم کردم که آشتی شیم... جواب داد و گفت خسته هس... بعد یهو خون دماغ شده بود تو اتاق... بعد حالش به هم خورد... فشارش خیلی پایین بود... هیچی غذا نخورد تا دوروز بعد...
دوباره افتادم به گریه ... مادر همسرجان بغلم کرد...گفتم من امیرو دعواش کردم...بیخودی...هی گفت هیچ طوری نیس.
حالا امروز آشتی تر شدیم... با این حال باهام با احتیاط برخورد میکنه...
» امروز دوباره سعید دعواش کرد...سر غر زدن هاش ... بهش گفت ای مرده شور این سن رشد را ببرن که معلوم نیس کی تموم میشه ...بابا ببین چت شده که همه را از خودت میرنجونی...همه بت میگن چرا غر میزنی!
احساس بدی کردم! احساس اینکه از من سو استفاده شده.
بعد از سه روز متوالی دربدری در اداره های دولتی ... بعد از هی این ساختمان طبقه سه اون ساختمان طبقه چهار...بعد از هی این شهر و اون شهر شدن... به یه نتیجه خیلی مهم رسیدم! نیس روز اول اشکم دراومده بود و میخواستم همه را بکشم! و حسابی دعوام میومد ...بعدش روز دوم میخواستم یه نامه بنویسم و بگم از دید من سیستم موجود چقدر وحشتناک اشتباهه و روز سوم خیلی برام عادی بود که هی برم بالا بیام پایین و تو سالنی منتظر باشم که سیستم تهویه و خنک کننده نداره و جمعیت زیاد و جا واسه نشستن نصف اینهمه آدم هم نیست و خلاصه حتی ناراحتش هم نبودم...همش تو نخ تیپ آدم هایی بودم که حالا حالاها دیگه دوباره نمیدیدم...
داشتم میگفتم! به یه نتیجه مهمی رسیدم!
اگه جدا خدایی بخواد وجود داشته باشه... میخواد چیکار کنه وقتی ما فرتی! سه سوت! به جهنم هم عادت میکنیم؟
اینه که زکّی همه چی!! من میدونم ما حال خودمونو میکنیم!
یه جاش میگه :
And It 's not my last life at all
خوشم اومد... میخوام تیکه جدیدم به زندگی و مشکلات تخمیش باشه... با همون لحن پرلعنت.
من یه جوری شدم...
هی دوس دارم گاهی فندک بخرم... یعنی نگاه آقاهه کنم و بگم یه فندک هم لطفا بدین! نه از اینا از اونا ! بله قرمز لطفا !! گاهی هم نگاش نکنم و همینجوری تند تند بگم یه فندکم بدین...حساب کنین لطفا !! ...
گاهی سیگار بخرم...آقا یه بسته هم ESSE ! ... لطفا یه بسته WINSTON LIGHT...
بعدش گاهی همون روز این مزخرفاتو میندازم دور! اونم با کلی مکافات !!!
گاهی هم چند روزی تو کیفم یا کشوم هستن و من هربار نگاشون میکنم احساس میکنم که خوشحالم که هستن! ... گاهی سیگارهارو اونقد از تو جعبه در نمیارم که خشک و حروم میشن! یا شایدم من به این خیال که همچین شدن میندازمشون دور...
گاهی ...خیلی کم پیش میاد که یه نصفه سیگار بکشم...
وقتی میریم خونه همسرجان اینا سعید واسم قلیون میزاره... قلیون کش منم!! فقط!! بهم میگه ایندفه توش شیر گذاشتم!! ایندفه با آبلیمو درست کردم!! ...من فقط عاشق صدای آبی هستم که میده...
گاهی میافتم به نفس تنگی ...بعدش دقیقا همه سیگار و فندک هایی رو که تو هفت تا سوراخ قایم کردم میشمارم...
چن روز پیش وقتی محمد هی فندک میزد و روشن نمیشد...میخواستم از تو کیفم بهش فندک بدم... یه جوری انگار قند تو دلم آب شده بود واسه همچین کاری...اصن مرده خودم بودم که دوروز قبلش باز میلم گرفته بود فندک تو کیفم حمل کنم... زودتر از من فندکه روشن کرد...
من یه جوری شدم...
الان چهار تا نخ سیگاری "بار شده" تو خونه دارم که نمیدونم از کدوم طرف آتیشش باید زد !! اما من اینا رو خریدم و دارم !!
من جدا یه جوری شدم.
۱۵ دقیقه فیلم بود از مامان گله و بابایی ...تو مالزی ...تو همچین اتاقی...
خیلی خیلی باحال بوده...
فیلم را که میدیدم ذوقمرگ شده بودم...این بابایی من بود که به دوربین میخندید درحالی که باد لپهاشو تغییر شکل میداد...این مامانی بود که عین پرستوها پرواز میکرد...
سفر آدم ها رو سبک میکنه... کاش همیشه در سفر بودیم...
"فیل رو لقمه لقمه میخورند" برداشتتون از این جمله چیه؟
جواب میدم:
"تخیلات کور یه مثلا روشنفکر هست که اصرار داره بگه این گهی که اسمش زندگیه » خوشمزه هست و آرزوهامون دست یافتنی هس و خواستن توانستن و این ...شعر ها!!
جان من! فیله مارو یه لقمه کرده ... لای دندوناش داریم ...شعر میگیم! این برداشت منه!!!
» » بعد از سالها و سالها ...که هی گه گاه اس ام اس میداد زنگ زد! اولین جمله اش این بود! با این حالت تنها که نیستی؟؟؟؟
که من و تورو داره به هم نزدیک میکنه...
من کاش ریه های قوی تری داشتم.
"تولد امام حسین و ۷۲ یارش را به فلان و فلان تبریک میگویم"
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
دیدی ؟ گاهی میافتیم به نصیحت کردن؟؟؟
از فرصت استفاده کردم و میگم دختر اینقد حال ملت رو نگیر! اینقد هی خیط نکن آدم هارو...رضا به خواسگاره میگه این چه دماغ زشتی هس شما دارین! یا مثلا میگه اصن این حرفی که الان زدین به نظرتون عاقلانه میاد؟؟
هی دفاع کرد که نه! من خیط نمیکنم! من رک میگم!
میگم رضا تو بگو! یه مرد دوست داره خیط شه هی؟؟؟؟ جذاب هس این حرکت؟ همه اونچه تو مغز آدم میگذره باید گفته شه؟؟ حالا دماغش سیب زمینی لهیده!! گفتن داره؟؟؟ که چی بشه خوب؟؟؟
همسرجان برا تینا میگه که وقتی میتونی یه چی بگی که انرژی بدی چرا حال میگیری؟؟؟
تینا میگه: من خیلی الان ها خوب شدم!!! دیگه عین قبلن ها نیستم...مثالا هفته پیش با خواسگار رفته بودیم هتل ...پرسید شما نماز میخونین؟؟ خب من اصن خیطش نکردم ! گفتم حالا یه سئوال دیگه بکنین! این باشه واسه بعد!
دیدین! دیدین نگفتم مرتیکه حالا تو که میخونی به کجا رسیدی؟؟؟ حالا من نمیخونم چه دلیل هس که تفاهم نداشته باشیم؟؟؟ دیدین!!!
آدم سر به جنون میزاره !!! یعنی من یه لحظه فکر کردم چقدر سکوت مقدس هست... چقدر خوب تره بزاریم آدما زندگیشونو بکنن ...الکی زر نزنیم!
دختره هنوز فرق خیط نکردن و حال نگرفتن را با مراسم شناخت در ازدواج نفهمیده!!!
داشتم فکر میکردم که این عدد آووگادرو (( که معلممون آقای بیاتی واسه اینکه حفظش نکرده بودم اونقدر قشقرق راه انداخت و هرچی گفتم آقا من فقط عددشو حفظ نکردم!! اصن اومدم ریاضی که هیچی حفظ نکنم و این حرفا ...تو کتش نرفت و داد و بیداد کرد داد و بیداد کردنی ... اونقدکه مامانمو واسش آوردم( و اونم به مامانی گفته بود این دخترا خیلی لوسن میرن مامانشونو میارن !! من یه عمره تو پسرونه داد و بیداد کردم بی زبونا جیکشون در نیامده!! عدد به این مهمی و دختر شما تو مخش نگنجونده پس فردا چجوری میخواد زندگی کنه ؟؟؟ ) ) ...
آره داشتم میگفتم که داشتم فکر میکردم این عدد آووگادرو به هیچ درد زندگی من نخورد... هیچی هیچی هیچی !!! خب آخه جدا چرا اینقدر جدی گرفته بودش؟؟ اونقد که اشک منو دربیاره؟؟ اونکه سنش از حالای من کلی بیشتر بود... کلی پیرن پاره کرده بود... چرا ؟
دلم میخواست دوباره میدیدمش... بهش میگفتم آقا اجازه! این عدد آووگادرو بیشتر به درد زندگی میخوره یا ترانه های اندی؟؟؟ یا مثلا اینکه سرکه قابلمه رو جلا میده!! نه ! خدایی؟ آقا اجازه ... شما اون عدد نیستی!! خودتو ازش رها کن!!
من ... گاهی با خودم فکر میکنم که این زندگی یه شوخی بی رحمانه هس...
من گاهی فکر میکنم شبیه آقای بیاتی شده ام...
حتی یه ذره ته دلم نریخت...نلرزید... فشرده نشد...
وقتی با اون دوتا پسرا رفتی تور خصوصی... وقتی واسم گفتی که در مورد س ک س با هم صحبت ها کردین... وقتی گفتی که بردیشون سونا که توش کیوسک رزرو میکنن و خانم بازی....وقتی کارت فاحشه هرو نشونم دادی... وقتی از ادینبورگ فقط یه قلعه دیده بودین ...
نه... دلم نلرزید...
اما دلم از تو برای همیشه گرفت...وقتی هی بهت گفتم رضا باید صحبت کنیم...رضا من ناراحتم ... رضا من کارت دارم ... و تو به هیچیت نبود... نگو بود ...که وقت واسه همه چی داشتی الا من.
کاش از تو جدا شم.
تنمو ازم بگیری...تو ترانه هام میمونم...
میخوند و اشک میریخت...
"ندا با چشمهای باز مرد...
شرم برما که با چشمان بسته زندگی میکنیم!"
» نوشته بود چماقداره گفته مال فلان ده هستم...زن! ندارم!...به ما پول دادن گفتن اینا منافق هستن بزنیدشون ...۰۰۰ ۲۰۰ تومان !!!!!!!!!!!!!!!! ....میدونی با این پول میتونم دوتا زن بگیرم!
میس مری درحالی که چشماش از شادی میدرخشید...درحالی که زیباترین لبخند قابل تصور رو صورتش بود گفت: آزی! دیدی! دیدی چه حس فوق العاده خوبی داره اینکه یه مرد یه موضوعی رو با جزییات تعریف کنه واست؟
و من هیچوقت درطول زندگیم همچین تجربه ای نداشتم.
" ما هرگز جمهوری نبودهايم، که بخواهيم جمهوری بمانيم."
اسمش را سرچ کردم...مرتضی مردیها ... استاد علامه بوده...و جز اخراجی ها ...
http://tahavolkhahi.com/component/content/article/3-newsflash/918-1388-04-03-06-49-04.html
تصویر دیگه ای بود...محمد را از پشت میدیدم...یه دیوار کاه گلی اندازه خودش وقتی ایستاده جلوش بود دور و بر تو مایع های مرتع یا چمن زار بود...من داشتم از پشت محمد را میدیدم که داشت از یه دریچه خیلی کوچولو که تو دیوار در آورده بود اونطرف را نگاه میکرد...دستاش آویزون بود و از ناخن و لای انگشتاش و از دیواره دریچه پیدا بود که خیلی به سختی این دریچه را باز کرده تا بتونه اون طرف را ببینه...خیلی به سختی در حالی که من میدیدم که اگه یه آن روشو برگردونده بود...اگه یه قدم اینطرف یا اون طرف گذاشته بود از شر دیواری که اندازه خودش جلوش بود رها شده بود...
هنوز بهش نگفته ام ...با اینکه خیلی مهم بود ... نمیشد...خودش دوست داشت فاصله بمونه...
» خواب دیدم هرچی دستامو میشستم هنوز سیاه بودن...هم من هم اعظم...اون بی توجه بود...من کلافه از این سیاهی ها...دیدم مال صابونه...گفتم اعظم نگاه...صابونه دستامونو سیاه میکنه...
» سما و آقای مهدی (برادر همسر جان) حسابی با مادر همسر جان دعواشون شده بود...به دلیلی به حق اما با رفتاری نه چندان سزا... اومدم بالا بعد از آشتی کننون راه اندازون پاکت سیگار محمد رو تو حیاط دیدم...بعد از جیغ و دادهای طرفین و دیدن اینهمه پیچیدگی های سطحی احساس کردم دلم میخواد یه کم تنهایی سیگار بکشم...سیگار را درآوردم با فندک که برم سمت ماشین ها...تو پنجره مستر برکت نشسته بود نگام میکرد...غافلگیر شده بودم...یه کم چش تو چش موندیم که خیلی زیاد به نظر میومد تو دلم گفتم به تو چه؟؟ تو نمیفهمی! رفتم کنار ماشین ها اونور حیات...دستام اما میلرزید...سیگار رو آتیش زدم ...کاش منو ندیده بود...من یعنی بزرگترم!! برگشتم فندک رو گذاشتم سر جاش...هنوز تو پنجره بود...من نگاش هم نکردم.
» شب محمد اومد وسط فیلم پاشد بره واسه سیگار... تو جعبه هه دوتا سیگار بود که یکیشو من برداشته بودم...فکر کردم نکنه آمارش دستش باشه...نیس یه کم هم فکری هس...گفتم بریزه به هم! مثه من که گاهی مطمئنم کسی اومده بوده خونه ما...رفتم تو حیات گفتم محمد من یکی از سیگاراتو برداشتم ...اگه دیدی نیس کار منه! گف یه سیگار که قابل نداره...من هم سیگارامو نمیشمرم که!
» اومدم تو سعید فهمیده بود من واسه چی رفتم...لعنتی!
همسر جان یه پوشه ساخته رو desktop لب تاپش به نام بابام همه همه عکسهای پدرشو توش ریخته...
احساس میکنم کم فهمیدمش...کم کنارش بودم...کم پناهش بودم تو این غم بزرگ ...احساس خوبی نیست...
تصویر یه زن بود ...زنه خم بود و یه جارو دستی دستش بود...خیلی تند تند و با شتاب جارو میکرد ...خیلی گرد و خاک بلند میشد به هر حرکت جاروش...خیلی گرد و خاک و غبار تو اتاقک بود و زنه درست دیده نمیشد که کیه...فضا تیره بود...شاید واسه گرد و غبار و خاک و خلی که بلند میشد هی ...زنه خیلی تند تند جارو میکرد ...دقیق شدم ببینم کیه...نشد.
چیزی که خوب پیدا بود عبث بودن این کار بود...گرد و خاک به زمین مینشت دوباره ... و زنه جارو زنان دوباره به هوا میبردشون...
به همسر جان گفتم...وقتی میخواستیم بخوابیم ... گفت کی دیدی؟ گفتم عصری ، وقتی سالادهارو درست میکردیم...
یعنی قضیه چی بود؟؟
» قدیما هر وقت کارمندای شهرداری را میدیدم که خیابونو جارو میکنن با خودم میگفتم این چه کار عبثی هست...