با تهوع شروع کردم .... که وقتی همسرجان نبود خونده بودم .... احساس میکردم همسر جان آروم تر میرونه ....
وقتی رسیدیم دوتا پروانه یه رقص خیلی خیلی قشنگ عاشقانه ای را با هم داشتن ... آفتاب هم میدرخشید ....
همه چی خوبه !
تو مسیر برگشت از خونه مادرهمسر اینا .... یه خونه ای هس(یعنی دیگه نیس ) از این خونه بزرگ ها که بر خیابون بودن مال ان سال پیش ... که خرابش کردن ....و الان خالیه جاش مونده !
غیر خالی جاش از خونه هه یه راه پله آهنی هم مونده که میخوره به یه اتاق تو طبقه ۲ که زیرش هیچی نیس !!! الا ستون ....یه اتاق فسقلی که دیوار به دیوار خونه کناریه هستش .... ضلع روبه خیابونش کلا یه در بزرگ ( تقریبا اندازه کل ضلع اتاق ) هس که همیشه بازه و تا ته اتاق دیده میشه ...(الان شک کردم که اصن در داره یا نه بسکه تا فیها خالدون اتاقه همیشه پیداس ) خلاصه در داره یا نداره .... اتاقه خلاصه میشه تو فرش و یه تلویزیون قدیمی که اون ضلعشه رو یه کمدچی درب و داغون ... یه ضلع دیگه اتاقش هم پنجره هس با کلی گلدون سرحال و خرم .... که برگاشون جلو دیدو میگیرن....
از وقتی کشفش کردم همش دلم میخواسته آقاهه ای روکه اونجا زندگی میکنه را ببینم !
همش خیال میکنم عجب آدم رهایی هس .... یا چجوریاس که همین یه اتاق مونده ؟ یا کجای اتاق میشینه که اینقد دیده نمیشه ؟؟؟ حتی سایه اش هم رو فرش نیستش ؟
نیس یه خانم چی ام !! نمیشه پاشم برم باش آشنا شم ... به آقای همسر و آقای عجیب نشونش دادم خونه هرو اما اونا هم همش میخندن و مسخره بازی درمیارن که بخوان برن از پله ها بالا و با آقاهه یه استکان چای بخورن و گپ بزنن... فقط از نزدیکش که میخوایم رد شیم شبا سرعتو کم میکنن تا من ببینم میتونم ببینمش یا نه....
دیشب هم از همین شبا بود ...طبق همیشه نرسیده به خونه هه داشتم درباره آقاهه حرف میزدم و تلاش میکردم آقای همسر رو وسوسه کنم که بره و ته توی آقاهه رو در بیاره .... اونم میخندید و میگف یعنی میگی نصف شبی بزارمت تنها تو ماشین برم بگم سلام اومدم باهاتون چای بخورم ؟! کس * خل کوچولوی منی تو!
وقتی داشتیم از جلو خونش رد میشدیم .... دقیقا وقتی رد شدیم .... یهو دیدمش... تو یه لحظه که امید به تکرارش کوتاه ترش هم کرده بود ... نشسته بود کنار گلدون ها .... جیغ خوشحالی من که : رض جون! دیدیش ؟ کنار پنجره هس دنده عقب بگیر ببین !!! همان و گازشو گرفتم همسر جان همان !!!!
میگه میخواستم واسمون تموم نشه .
میگم خب تموم میشد چی میشد یه چیز دیگه را شروع میکردیم ؟
میخنده !
خنده هاشو دوست دارم .
وقتی رسیدیم خونشون ....آقای سعید (مستر برکت) دم در بود که بره فوتبال .... آقای عجیب خونه بود .... همسرجان نیس نگران بود و میخواس ببردشون دکتر تا مطب ها بازن .... زودتر از من رفت داخل .... وقتی رسیدم کنارش دیدم نشسته کنار تخت مادر .... با یه حالت شدیدا ناراحتی ... دور از جون یاد اون روز افتادم که کنار جسم بیجان پدر نشسته بود ... همونقدر کوچولو و فشرده شده بود ....
سوپ گرفته بودیم ... با آقای عجیب که عجیب مهربون شده بود ... درگیر سوپ اوردن واسه مادر شدم ....
آقای سعید اس ام اس زد واسم چرا رض اینقد ناراحته ؟
نمیدونستم ! ناراحت بود .... تو راه هم که میرفتیم خونشون ناراحت بود .... یهو وسط های راه دستمو یه جور خاصی گرفت انگار که ازم کمک بخواد... یه حالی دستمو فشار داد ....
---رض خیلی حساسه .... از زمان فوت پدر رو سلامتی مادر حساسه ....
تو آشپزخونه با میس مری داشتیم غذا درست میکردیم .... که اونم گف رض را دم در دیدم چقدر ناراحت بود ! و اله و بله ....
یاده وقتی پدر فوت کرده بودن افتادم .... یاد وقتایی که عصبانی میشه سر کار نکردن آقای عجیب ... آ میگه مامان که تا همیشه زنده نیس .... بعدش میخواد کجا زندگی کنه؟ پیش مریم ؟ پیش مهدی ؟ پیش ما ؟؟؟ آ یهو عصبانیتش تبدیل به غمگینی میشه .... یاد قلبش که درباره مادر حرف زده بود .... تو اون ارتباط مدیومی کذایی ....
رفته بودن دکتر که بهش زنگ زدم .... گفت آقای عجیب با مادر رفتن دکتر .... جاپارک نیس دارم دور میزنم ... گفتم هی ! یه کم خوشحالی و انرژی بده به مادر! پسر این چه قیافه ناراحتی هس؟؟؟
یهو خندید ...
....
به آقای عجیب گفتم بیا قرص هاشونو مرتب کنیم و بهشون بدیم ...آخه مادر سواد کاملی ندارن ... . شربت دستش بود ... گفت خب بعد میخوره .... گفتم نه ! بیا بهشون محبت کنیم ! شربت از دستش ول شد ... روشو کرد سمت تلویزیون .... هنگ کرده بودم که حرفمو چی شنیده که یهو اینقد تو خودش فرو رفته ؟؟؟ نایلن قرص هارو برداشتم و بردم یه کنار ... داشتم باهاشون آشنا میشدم که نایلونو برداشت و رفت تو اتاق پیش مادر ....
....
رض دستگاه بخور سرد خریده بود واسه مادر ... واسه خوشحال کردنشون گفتم وای مادر ! نمیدونین چه چیز توپیه واسه پوست !! دفعه بعد که بیایم ها همه میگن شما مادر رضایین یا رضا پدر شما؟ همه انرژی شدن و خندیدن .... مهدی گفت خودشو نمیگه هاااا !! رضا را میگه !!! : ))))
خواب بود و من بیدار بودم ....
خیلی دوست دارم وقتی خوابه تماشاش کنم ....
یادمه خیال میکردم که همه وقتی خوابن اینقدر دوست داشتنی هستن .... که تو یکی از تور ها توی پرواز بین قاره ای وقتی همه خواب بودن و من خوابم نمی اومد یهو دیدم ای وای من ! آدم ها چقدر وحشتناک میشن وقتی خوابن !!!!
خلاصه .... خواب بود و من داشتم تماشاش میکردم ... یهو دلم غش رفت واسش .... یهو حس کردم خیلی خیلی دوست تر از اونی دارمش که تونسته باشم نشونش بدم ... و اینکه یه جور ستودنی ای دوست داشتنی هستش ... یه جور خیلی خالصانه ای .
نوازش هاش کردم ....
خواب بود و من بیدار بودم و با یه عالمه عشق نوازشش کردم .
صب گفتم : رض جون ! دیشب حس کردی نازت میکردم ؟
گف : کیف کردم !
: ) آ بغلم کرد ... آ اینا !!
خیال کرده بود که من از داداش مسیحم کوچیک ترم !!! یعنی عملا خیال کرد بود ۵ سال کوچیکتر از خودمم !!
گفتم کلی حال داد !! بابام جان !! من روحا و جسما از داش مسیح بزرگترم ! اونم نه یخته چی ! کلی چی !!!!
گفت آخه نیس یه حال دیوونه ای داری اصن به نظر نمیاد !!!! مسیح خیلی پخته تر عمل میکنه !!!
( حالا اینو یکی میگه که یکی ثانیه یه بار جاشو عوض میکنه یا پا میشه راه میره یا کف زمین میشینه یا نمک میریزه کف دستش میخوره !!!)
---- من ؟؟؟ من کجام دیونس ؟؟؟
-- همین که شبا نمیخوابی و جون بی نهایتی !!! دیوونه خیال کردی چه شکلیه ؟!!
» آقای همسر صدام میکنه .... * خل ترین خوشگل دنیا !!!
رفتم سر و دستامو خیس آب کردم.... آقای عجیب داشت سیگار میکشید تو حیات خلوت .... ازش خواستم که چون حالم بده منو برسونه....
گفت جرا باید اینکارو بکنم ؟؟
گفتم : نمیدونم چرا ولی اینکارو بکن .
چرا با تاکسی نمیای که با تاکسی بری؟ از این حالت عصبانی ها بود.... با اینکه تمام شب باهام مهربون بود یهو دوباره قاطی کرده بود.
آخرش توی راه ... بهش گفتم برو بیمارستان .
دکتر خیلی سریع منو خوابوند و نزدیک دو ساعتی تحت نظر بودم.... ضربانم خیلی نامنظم بود و رفته بود روی ۱۱۰ .
انتظار نداشت.... یه جوری شده بود.... پرسید بعد از اینکه باهام حرف زدی گفتم نمیام اینجوری شدی؟ گفتم نه ! واسه همین بهت گفتم که برسونیم.
وقت مرخصی گفتن باید تو این چند روز بیام و اکو بشم.
یه بچه سرش خورده بود به لبه تخت ... داشتن سرشو بخیه میکردن .... خیلی سر و صدا میکرد و گریه و ناآرومی میکرد.... وقتی کارشون تموم شده بود.... خوش و خرم بود .... بغل مامانش باهام بای بای میکرد و میخندید.... خیلی خیلی زود همه چیو یادش رفته بود.
» اول فکر کردم به رضا بگم که داداش اخلاقی عجیبش زحمت بیمارستان و اینا را اونم نصف شبی کشیده چون خوب میشه که تماس بگیره و تشکر کنه .... اینجوری آقای عجیب هم میفهمه که ازش قدردانی شده و مفید بوده .... ولی بعد دیدم آخه حالا توی سفر .... ممکنه نگران شه.... بی خیال شدم .
نگرانی شوشو نمیارزه به هیچی حتی احساس بهتر آقای محمد که واسم خیلی خیلی مهمه و کلی نقشه ها کشیده بودم سرش.
از خرید سنگ واسه نمای ساختمون که نسبت به ۱۰ سال پیش چه فرق هایی کرده و چه دستگاه هایی اومده و چی مده و اینا و اینا ...
تا دادن سطل یک روزه آزمایش ادرارش ( تشخیص نقرس ) به آزمایشگاه .... که بابا گذاشته بوده توی نایلون مشکی و اونجا میون دو سه تا بانک هر لحظه فکر میکرده نکنه یکی خیال کنه پول هست و بزنه !!!
: ) خیلی دوستش دارم.... این حرف زدن ها و تعریف کردن هاشو..... این عشق به دورهمی را.
با میس مری رفتیم سکه بخریم ... قیمت کردیم و کارمزد رو هم پرسیدیم ... هی شک داشتیم که کار خوبیه یا نه ....
من میگفتم به نظرم سکه تا عید میرسه به یک ملیون .
اما خب نمی خواستم ریسک سرمایه گذاری مری با من باشه .... خلاصه هی دلیل میاوردیم واسه هم ... که سکه بخریم یا نه ؟ از بانک بخریم یا از بازار؟
آخر رسیدیم به سنگ کاغذ قیچی !!!! که من بردم !! ۳ به ۱ !!!
مری تصمیم گرفت به یه آقاهه جوان طلا فروش که از مشتری های دفتر هست تماس بگیره ....واسه مشورت !
رفتیم سراغش. اونم جو گیر شده بود و یه نیم ساعت تموم درباره انس و قیمت جهانی و دلار و تحولات اتحادیه اروپا و یونان و رکود اقتصادی و نفت و کره ماه صحبت کرد ..... !!! ما هم عین این بچه خنگا هی بعضی وقت ها متوجه نمیشدیم و هی سئوال میکردیم و میخواستیم که تکرار شه.... و خلاصه رسما شده بود سمینار از نوع خارجیش !!!
خلاصه بعد از کلی علامت سئوال و نوت برداری و اینا ...
آقای نوید پرسید :
خب حالا چند تا سکه در نظر دارین بخرین ؟
: ))))) میس مری که زودی متوجه عمق فاجعه شد .... تونس فقط تعداد رو دوبرابر کنه ....سکه های درخواستی را !! .... یه ۲۰ تا !!!
آقاهه خیلی سنگین جا خورد !! بعد خودشو ازاین ور و اونور جمع کرد و گفت :
خب !!! این که چیزی نیس !!!! فوقش یه ملیون بالا و پایین میفروشین !!!!!!!! من واسه سرمایه گذاری سنگین گفتم مواظب باشین !!!!
:)) کل راه داشتیم جک میساختیم و میخندیدیم !!!! : ) خیلی خندیدیم .... بعد از مدت ها با هم دیگه تنها ....غش غش کلی خندیدیم !!!
مثلا حین زور زدن سر دسشویی فرنگی ...حالا من یبوست و اینا هم ندارم اما نمیدونم گاهی چرا اینقد میرم که بمیرم !!!
مثلا حین پریود .... بگن چی شد مرد؟ بشنون پریود شدید جونشو گرفت !!
مثلا وقتی از حموم اومدم عجله دارم و تن خیسم گیر میکنه تو لباس !!! مثلا دارم میخوام شلوار لی بپوشم و یه پاچه تو پامه اون یکی پاهه خیس هس و میچسبه به شلواری که گیر هس!! جدا میترسم ضربه مغزی شم بگن مرحومه داش شلوار لی میپوشید که کله پا شد ! آ خندشون بگیره !!
همش از این میترسم که یه جور عصبانی کننده بمیرم ....
مثلا جسدمو پیدا کنن که با مشروب مسموم مردم ! این نزدیکانی که روحشون خبر نداشته من چه مشروب خور قهاری شدم !!!!
مثلا یهو اور دوز کرده باشم با یه کوفتی !!!
همش از این میترسم که یه جور آرومی بمیرم ....
مثلا سرطان ریه ... آ مامان منو بکشه با نق نق هاش و هی بگه یادته گفتم قلیون نکش !!!
همش از این میترسم که یه جور یهویی بمیرم ....
فرصت نکنم همه چیو اونجور که "نزدیکان " میشناختن ازم کنم .... بعد تو گوشیم ... تو نوت بوکم .... تو کمدم .... چیایی باشه که یه عمر نشون داده نشده !!!
میدونی
همش میترسم بمیرم ....
به خنده دارش فکر میکنم !
به عصبانی کنندش فکر میکنم !
به یهوییش فکر میکنم !
به زجر کشیش فکر میکنم !
۹ تا شاخه گل رز .... هر دونش یه رنگ .... یه دسته گل گرد قشنگ .... آقای همسر قلبمو نشونه گرفته بوووود.....
آقای همسر گفت چون زندگی رنگارنگی داشتیم..... هر دونش یه رنگه.... بوسیدمش.
پیوست : میس مری دفتر بود .... همسر جان تازه از تهران حوالی ۶ رسیده بود .... بقیه بچه ها رفته بودن.... گفت : کدومش مال امسال هس ؟ بعد نه سال این رنگ پریده هه ؟ دست خودش نیس.... یا هست ....گاهی شده از خودم بپرسم اما اصن تیپ شخصیتیش جوری نیس که وسوسه کنه منو که تلاش کنم و درکش کنم .... درست عکس مستر محمد که همش سئوالم و وسوسه !
ناهید گفت من دهمین سالگرد ازدواج مامان اینامو یادمه قشنگ ! هر سه تامون بودیم : )
من و تو ولی هنوز سه نشدیم ! : )
گفتم اگه وقتی منو میدیدی که قرار ازدواجتو با یکی دیگه گذاشته بودی... اونوقت چی میشد؟ بازم با من ازدواج میکردی؟
گفت آره.
همینجوری از رو چرب و چیلی زبانی نگف... من اصن یادم رفته بود پرسیدم چنین سئوالی رو که او گفت آره...با تو ازدواج میکردم. حتی اگه هرچی. و بغلم کرد...اونقدر داغم که تا همین حالا خوابم نبرده... قبل از اینکه خوابش ببره... بهش گفتم میدونی اون حرفت خیلی خوشحالم کرد... فکر کنم تا مدت ها حسابی خوش حال باشم... و داشتم راست راستشو میگفتم.
جنگل من با یه عالمه درخت های خیلی خیلی بلند ...داشت میسوخت
من همینجور نگاه میکردم درمونده ....درمونده میدونی یعنی چی؟
یه سایتی بود واسه حمایت از کودکان نیازمند در سراسر دنیا...زیر نظر بخش کودکان سازمان ملل کار میکرد... خلاصه عضو شدم ... ته اش اینجوری بود که میتونستی اسپانسر یه بچه بشی... جایی داشت که میتونستی گزارش بگیری از بچه های ثبت شده نیازمند مثلا فلان نقطه دنیا... بعدش عکس بچه هه میومد و یه شرح مختصر ازش... یه بچه ایرانی حداقل ماهی ۶۰ دلار باید اسپانسر میداد... البته به نظرم کم اومد... بعدش مثلا با همین ماهی ۶۰ تا میتونستی سه تا بچه نیجریایی یا بنگلادشی را بداری...
چرا واسم سخت بود انتخاب کنم؟ خب سه تا خیلی بیشتر از یکی هس!!
چرا مرز که همیشه واسم بی معنی بود یهو پر رنگ شده بود و بچه ایرانی برام مهم تر بود؟
الان دوروز گذشته ! من همش گیر دادم به اینکه چرا اینجوری فکر کردم... الان دوروز گذشته و من هنوز هیچ غلطی نکردم...چون خود درگیری حاد پیدا کردم.
و ترک خوردن خودداری روح "
یه حالی ام... قدرتم زیااااااااااااااااااااااااااد .... آزاد آزاااااااااااااااااااد.... نمیدونی.... هیشکی نمیدونه.
یه شب خواب دیدم همراه خونواده خودم رفتیم رم... رفتیم شهر سوخته را ببینیم و میبینیم گدازه ها حسابی سرخ و روون هستن... شهر به هم ریخته همه دارن فرار میکنن یه جورایی خیلی شبیه فیلم ۲۰۱۲ ... بعدش بابا هی میگه طوری نیس!! بریم هتل !! اینا جو گیر شدن!! من هی میگم نه! من اینو فیلمشو دیدم !! ما باید بریم ... اینجا خیلی کنار دریاست...
تو این فکر و خیال بودیم و چون داداش مسیح با ویلچرش همرامون بود...خیلی سخت بود یه وسیله حمل و نقل پیدا کردن اونم تو اون هرج و مرج ... یهو از دریا کنار ساحل اسب هایی که اول که میخواستن سر از آب در بیارن و بعد هیکل رنگ آب بودن و یهو در مجاورت هوا سفید میشدن و سه تا سه تا به هم از کمر وصل بودن و اولی و سومی این ور و اونور دوتا بال بزرگ داشت دراومد...خیلی بودن... آقاهه نگهبان هتل ما را سوار یکی از همین سه تا اسب به هم وصل بسیار زیبا کرد...
نمیتونم حالیتون کنم که اون موجودات که واسه نجات آدما اومده بودن چقدر بینهایت زیبا بودن.
از خواب بیدار شدم....
یه شب هم خواب دیدم تو یه جنگل یه عالمه راه رفتم ... تنها و ژولیده بودم... پاهام یه جورایی پوستش قاچ خورده بود و سفت شده بود از بس پیاده سرگردان بودم تو جنگل ... یه جا ایستادم ... درخت ها اونقدر بلند بودن و باریک و سرکشیده و کنار کنار هم که من عملا فقط تنه هاشونو میدیدم... یهو یه اسب خیلی خیلی بزرگ خیلی خیلی زیبا اومد ...دور من چرخید... اومده بود واسه اینکه من سوارش شم و منو ببره ... هی سرشو به من میمالید... خیلی خوش بو بود... اصن یه عطر خواص دیوونه کننده و همزمان آرام بخش داشت... خیلی بلند بود ... من نمیتونستم سوار شم... حتی سعی هم نکردم از بس پیدا بود نمیشه... اسب همچنان دور من میچرخید... سرشو از پس گردنم به من میمالوند... و من خوشحال بودم.
از خواب بیدار شدم.
وقتی داشتم دروغ میگفتم به الی ...خیلی از خودم بدم اومد...
من به کسی که خیلی دوست داشتم و اگه راستشو هم میشنید میفهمید و درک میکرد باید دروغ میگفتم...
احساس بدی بود... زیر دلم میزد.
عزیز من! آخه چه کاری به خواهرا تو خیابون میگی "دو رکعت نماز در خدمت باشیم؟؟"
: )
امیر میخواس واسه من تعریف کنه میگف آزی هس که هی بهمون میگن با دخترا بازی نکنیم...( دختر بازی را اینجوری میگف قربونش برم!!!!
دوستن ... ما داریم!!!!!!
عزیز منه !!!
عزیز دل منه !!
حرف سنگینیه.... دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم.
گاهی وقت ها ...هی با خودم فکر میکردم که نکنه من این بی رگ بودنم،این به دل نگرفتن و بی خیال بودنم ... نکنه یه جور ضعف هست... نه قوت؟
گاهی وقت ها ...هی با خودم فکر میکردم که قطعا روش مثلا مامان که عیب را رودررو بیان میکنه از مال من که تشخیص میدم و میگذرم مفید تره! یعنی قاعدتا اینجوریه...
بعدش واقعا من وقتی میگذرم و بیخیال میشم نمیشه بگی همش از بزرگی و بیخیالی هس...گاهی واقعا حال درگیری نیس...گاهی هیچ دلیلی برای اینکه بگم من اینطور نمیپسندم یا فکر نمیکنم نمیبینم! نمیدونم ....من آیا واقعا آدم ها را دوست ندارم؟؟؟
گاهی وقت ها هی با خودم فکر میکنم آیا این همرهنگ شدن ها از بی شخصیتی نیست؟ حالا از بی شخصیتی هم نباشه ...ایجاد کننده بی شخصیتی میشه!!
گاهی وقت ها اما نگاه میکنم میبینم آدم ها فقط با خودشون و دنیای خودشون زندگی میکنن و میفهمن ....اصولا فقط در حد سوژه فکری دادن میتونن با هم گفتگو داشته باشن و این سوژه دادن ها بستری میخواد که همیشه نیست...
گاهی وقت ها با خودم فکر میکنم درگیر شدن با آلوده گی ها آدمو آلوده میکنه... واسه تمیز کردن همیشه چیز دیگری کثیف میشه! غیر از اینه؟؟
هنوز نمیدونم... هنوز درگیرم...
» تو ترانه "یک شاخه گل بردم به برش " دلکش ، من هیچوقت این بند را نشنیده بودم... یعنی من نسخه ای که افتخاری خونده را شنیده بودم...توش انگار اینو نمیخوند که میگه :
شکر دهانم ز سفر بازامد
عزیز آن که بی خبر به ناگهان رود سحر
چو ندارد دیگر دلبندی
به لبش ننشیند لبخندی
چو غنچهُ سپیده دم
شکفته شد لبم ز هم
که شنیدم یارم بازآمد
ز سفر غم خوارم بازآمد
همچنان که عاقبت
پس از همه شب بدمد سحر ناگهان
نگارِ من چنان مه نو آمد از سفر
همچنان که عاقبت
پس از همه شب بدمد سحر ناگهان
نگارِ من چنان مِه نو آمد از سفر
من هم پس از آن دوری
بعد از غم مهجوری
یک شاخهُ گل
بردم به برش
یک شاخه گل بردم به برش
دیدم که نگارِ من
سرخوش ز کنار من
بگذشت و به بر یارِ دگرش
بگذشت و به بر
یارِ دگرش
وای از آن گلی که دست من بود
خموش و یک جهان سخن بود خموش و یک جهان سخن بود
گل که شهره شد به بی وفایی
زِ دیدن چنین جدایی
ز غصه پاره پیرهن بود
محمد ویولن زد... مسافرا دونه دونه خوندن ... حتی میس مری هم خوند....مستر حاج آقا رقصید و همچین قرش داد که نگو و نپرس !!! : ))
» حاج آقا میخوند : پول باید پادرمیونی کنه ...تا آدم احساس جوونی کنه !!!!
» زن حاج آقا خیلی خیلی از اونچه فکر میکردم و نگرانش بودم بهتر و خوش برخورد تر و شادمانه تر بود... چه ذوقی میکرد واسه حاجی وقتی میخوند... بچه ها هی با تغییرات فکری و اجتماعی حاجی تغییر مدل داده بودن...دخترا که هرسه فارغ التحصیل صنعتی بودن ...اولی چادری و تو سری خور یه مردک همتیپ رییس جمهور منصوب بود...مردی با شغلی اجرایی که به زن ها حتی به اشاره سلام نمیکرد و دیر آمد و غذاشو که کوفت کرد از ترس گناه زود رفت... دومی بازتر و اجتماعی تر با همسری خوش خنده و راحت ... سومی خیلی ژیگولی و با دامن تنگی با چاکی تا بالای زانو که ازدواج نمیخواس بکنه و از ایران میخواست بره!!
پسر اول حاجی سفر بود و در بچه سالی زن گرفته بود و پدر بود...
پسر دومی خیلی چاق بود و فقط میخورد... اینکه خانم ها را نمیدید از مذهبی بودن و حاج آقایی نبود ...فقط غذا به چشمش میومد و آنی هم قورت میداد!!
پسر سومی از برادر عبرت گرفته بود و هیچی نمیخورد و رسما کرم محسوب میشد... دانشگاه هم قبول شده بود... با این حال او هم با خانم ها معذب بود.
نوه ها شر و شیطون بودن و رفتار حاج آقا باهاشون خیلی خیلی خوب و انسانی ...
پسرچی به پسرک میگفت : جناب آقای سپهر ! بیا
پسرک جواب میداد: من جناب سپهر نیستم! من زورو هستم!
پسرچی شیطون جواب میداد: من هم ریسس زورو هستم!
» چه دنیایی هست ...نگاه های من و همسر جان به هم ... در گل ترانه ها... نگاه هایی که میخندند... نگاه های پرخواهش ... نگاه های عاشقانه ...
داشتم فکر میکردم ...برای همین که روشو میاره سمته من تو گل ترانه برای همین نگاهاش که میمونه تو چشمام و داغم میکنه ...برای همین جور باهم بودن ها ...دوستش دارم!!! دیوانه وار دوستش دارم.
من مطمئنم که ۹۹ همش ناراحته که سه رقمی نیست
من مطمئنم که ۸۰ مثلا یه عالمه خوشحال تر و به خود مطمئن تره تا ۹۹
من مطمئنم که ۹۹ اصن خوشحال نیست که بزرگترین عدد ۲ رقمی هس.
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه دارد عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم من را قصه ها وگفت وگو هاست من تو را درجذبه ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
بغض سر گردان ابرم قله ی آرامشم تو شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم
کسی که می رود، دیگر بر نمی گردد. ممکن است کسی شبیه او بر گردد، ولی او نیست، فقط شبیه اوست. کسی که می رود، حتی اگر بر گردد، یک تکه اش را، یک تکه ی خیلی حیاتی اش را، آن جایی که رفته جا می گذارد. آن کسی که بر می گردد خودش نیست، یکی دیگر است، تازه اگر برگردد.
کسی که می رود، دیگر بر نمی گردد
"
و تو هی میروی و هی برمیگردی... میروی و برمیگردی...
همینه که مغز من اینقدر ملخ زده میشه...
خیلی سخت میگذره !! هی مهمونت میکنن هی مجبوری قبل شام آب جوش زهرمار کنی!!
» به سعید که میگم ...میگه آزی تاحالا چن تا شده؟ : )
» به امیر که میگم میگه آزی جمعا ها!!! نه به هرکی ۸۰۰۰ تا !!! : )
» به همسر جان که میگم میگه من میدونستم! تو میدونستی؟ : )
اینجوریا!!!
فیلم ماشین زمان را میدیدیم...
داستان یه آقاهه دانشمند بود که یه دختریو دوست داشت و دختره کشته شد... بعدش آقاهه چهارسال زحمت کشید و ماشین زمان را ساخت ... برگشت به گذشته و دختره یه جور دیگه ای کشته شد...
آقاهه اینبار به آینده سفر کرد تا بفهمه که چرا نمیتونه گذشته را عوض کنه... هرچی باشه آیندگان بیشتر سر درمیارن...
خلاصه یکی که تو سال ۸۶۵۰۰۰ زندگی میکرد بهش گفت: مرتیکه! خب چرا نمیفهمی! تو این ماشینو ساختی چون دختره را از دست داده بودی... حالا چجوری میخوای باهاش بری گذشته و با دختره ازدواج کنی درحالی که اگه گذشته این باشه...تو دیگه همچی دستگاهی نخواهی ساخت!!! این تناقص میشه
» به سعید گفتم خیلی از این جمله هه حال کردم! گفت مزخرف و بی معنی بود!! چرا تناقص بشه؟؟ ... دلم واسه همسرجان تنگ شد... چقدر همیشه دوتایی زود یه چیو میفهمیم قشنگ هس! چقدر دوتایی هستیم!
» البته الان داشتم به اون ایده ترمیناتور فکر میکردم...همون که میگفت این "آینده محتمل بوده" و میشه عوضش کرد...
(تصاویر چند تا آینده ای که نشون میداد خیلی جالبناک بودن...ایول خلاقیت)
« یه جایی بود اول های فیلم (حالا از بس هی پشت هم فیلم میبینم نمیدونم همین فیلم یا یکی دیگه... که میگفت درجواب اینکه قبل از بیگ بنگ چی بوده... انیشتین گفته چون زمان بعد از بیگ بنگ به وجود اومده قبلی وجود نداشته!! اینم باحال بود!!
هیشکی نمیدونه چقدر خوب بود.
