تبليغاتX
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...

هایده میخوند:

تنمو ازم بگیری...تو ترانه هام میمونم...

 

میخوند و اشک میریخت...

نوشته شده توسط  در ساعت 2:53 | لینک  | 

» نوشته بود

"ندا با چشمهای باز مرد...

شرم برما که با چشمان بسته زندگی میکنیم!"

 

» نوشته بود چماقداره گفته مال فلان ده هستم...زن! ندارم!...به ما پول دادن گفتن اینا منافق هستن بزنیدشون ...۰۰۰ ۲۰۰ تومان !!!!!!!!!!!!!!!! ....میدونی با این پول میتونم دوتا زن بگیرم!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 1:40 | لینک  | 

میس مری درحالی که چشماش از شادی میدرخشید...درحالی که زیباترین لبخند قابل تصور رو صورتش بود گفت: آزی! دیدی! دیدی چه حس فوق العاده خوبی داره اینکه یه مرد یه موضوعی رو با جزییات تعریف کنه واست؟

و من هیچوقت درطول زندگیم همچین تجربه ای نداشتم.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 1:36 | لینک  | 

مقاله خیلی خوبی نوشته بود...اولین بار بود اسمش به گوشم میخورد...نوشته بود:

" ما هرگز جمهوری نبوده‌ايم، که بخواهيم جمهوری بمانيم."

اسمش را سرچ کردم...مرتضی مردیها ... استاد علامه بوده...و جز اخراجی ها ...

http://tahavolkhahi.com/component/content/article/3-newsflash/918-1388-04-03-06-49-04.html

نوشته شده توسط  در ساعت 10:43 | لینک  | 

به کروبی رای دادم.
نوشته شده توسط  در ساعت 17:59 | لینک  | 

تصویر دیگه ای بود...محمد را از پشت میدیدم...یه دیوار کاه گلی اندازه خودش وقتی ایستاده جلوش بود دور و بر تو مایع های مرتع یا چمن زار بود...من داشتم از پشت محمد را میدیدم که داشت از  یه دریچه  خیلی کوچولو که تو دیوار در آورده بود اونطرف  را نگاه میکرد...دستاش آویزون بود و از ناخن و لای انگشتاش  و از دیواره دریچه پیدا بود که خیلی به سختی این دریچه را باز کرده تا بتونه اون طرف را ببینه...خیلی به سختی در حالی که من میدیدم که اگه یه آن روشو برگردونده بود...اگه یه قدم اینطرف یا اون طرف گذاشته بود از شر دیواری که اندازه خودش جلوش بود رها شده بود...

 

هنوز بهش نگفته ام ...با اینکه خیلی مهم بود ... نمیشد...خودش دوست داشت فاصله بمونه...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 17:50 | لینک  | 

» خواب دیدم هرچی دستامو میشستم هنوز سیاه بودن...هم من هم اعظم...اون بی توجه بود...من کلافه از این سیاهی ها...دیدم مال صابونه...گفتم اعظم نگاه...صابونه دستامونو سیاه میکنه...

» سما و آقای مهدی (برادر همسر جان) حسابی با مادر همسر جان دعواشون شده بود...به دلیلی به حق اما با رفتاری نه چندان سزا... اومدم بالا بعد از آشتی کننون راه اندازون پاکت سیگار محمد رو تو حیاط دیدم...بعد از جیغ و دادهای طرفین و دیدن اینهمه پیچیدگی های سطحی احساس کردم دلم میخواد یه کم تنهایی سیگار بکشم...سیگار را درآوردم با فندک که برم سمت ماشین ها...تو پنجره مستر برکت نشسته بود نگام میکرد...غافلگیر شده بودم...یه کم چش تو چش موندیم که خیلی زیاد به نظر میومد تو دلم گفتم به تو چه؟؟ تو نمیفهمی! رفتم کنار ماشین ها اونور حیات...دستام اما میلرزید...سیگار رو آتیش زدم ...کاش منو ندیده بود...من یعنی بزرگترم!! برگشتم فندک رو گذاشتم سر جاش...هنوز تو پنجره بود...من نگاش هم نکردم.

» شب محمد اومد وسط فیلم پاشد بره واسه سیگار... تو جعبه هه دوتا سیگار بود که یکیشو من برداشته بودم...فکر کردم نکنه آمارش دستش باشه...نیس یه کم هم فکری هس...گفتم بریزه به هم! مثه من که گاهی مطمئنم کسی اومده بوده خونه ما...رفتم تو حیات گفتم محمد من یکی از سیگاراتو برداشتم ...اگه دیدی نیس کار منه! گف یه سیگار که قابل نداره...من هم سیگارامو نمیشمرم که!

» اومدم تو سعید فهمیده بود من واسه چی رفتم...لعنتی!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:58 | لینک  | 

همسر جان یه پوشه ساخته رو desktop لب تاپش به نام بابام همه همه عکسهای پدرشو توش ریخته...

احساس میکنم کم فهمیدمش...کم کنارش بودم...کم پناهش بودم تو این غم بزرگ ...احساس خوبی نیست...

نوشته شده توسط  در ساعت 19:1 | لینک  | 

تصویر یه زن بود ...زنه خم بود و یه جارو دستی دستش بود...خیلی تند تند و با شتاب جارو میکرد ...خیلی گرد و خاک بلند میشد به هر حرکت جاروش...خیلی گرد و خاک و غبار تو اتاقک بود و زنه درست دیده نمیشد که کیه...فضا تیره بود...شاید واسه گرد و غبار و خاک و خلی که بلند میشد هی ...زنه خیلی تند تند جارو میکرد ...دقیق شدم ببینم کیه...نشد.

چیزی که خوب پیدا بود عبث بودن این کار بود...گرد و خاک به زمین مینشت دوباره ... و زنه جارو زنان دوباره به هوا میبردشون...

 به همسر جان گفتم...وقتی میخواستیم بخوابیم ... گفت کی دیدی؟ گفتم عصری ، وقتی سالادهارو درست میکردیم...

یعنی قضیه چی بود؟؟

 

» قدیما هر وقت کارمندای شهرداری را میدیدم که خیابونو جارو میکنن با خودم میگفتم این چه کار عبثی هست...

نوشته شده توسط  در ساعت 16:52 | لینک  | 

تصویر یه زن بود ...زنه خم بود و یه جارو دستی دستش بود...خیلی تند تند و با شتاب جارو میکرد ...خیلی گرد و خاک بلند میشد به هر حرکت جاروش...خیلی گرد و خاک و غبار تو اتاقک بود و زنه درست دیده نمیشد که کیه...فضا تیره بود...شاید واسه گرد و غبار و خاک و خلی که بلند میشد هی ...زنه خیلی تند تند جارو میکرد ...دقیق شدم ببینم کیه...نشد.

چیزی که خوب پیدا بود عبث بودن این کار بود...گرد و خاک به زمین مینشت دوباره ... و زنه جارو زنان دوباره به هوا میبردشون...

 به همسر جان گفتم...وقتی میخواستیم بخوابیم ... گفت کی دیدی؟ گفتم عصری ، وقتی سالادهارو درست میکردیم...

یعنی قضیه چی بود؟؟

 

» قدیما هر وقت کارمندای شهرداری را میدیدم که خیابونو جارو میکنن با خودم میگفتم این چه کار عبثی هست...

نوشته شده توسط  در ساعت 16:41 | لینک  | 

»سر خاک تکیه داده بودم به درخت توت... حواسم همش به تکون قشنگ برگ هاش بود...تو باد...

به رضا گفتم میبینی چقد قشنگه؟چه کیفی میکنه برگ ...چه رقصی...میدونی همین باد یه روز این برگ رو از درخت جدا میکنه...

شاید اگه مرگ نبود زندگی اینقد قشنگ نبود.

» حسین پناهی گفته بود "فرق خیلی زنده ها با مرده ها ...اینه که روده هاشون کار میکنه"

» همسر جان ریش هاشو نزده هنوز...امروز اومدیم سر کار...بچه ها تو کوچه اومدن جلومون...همه خیلی محبت داشتن... این زنونه مردونه بودن مراسم امکان خیلی همدردی هارو گرفته بود...شعله خیلی صحبت کرد...کلی گریه کردم...دیگه کسی نبود که بخوام قوی باشم جلوش. همسرجان حالی به حالی میشه هی..

» نوع مرگ یه آدم چقد به زندگیش شبیه هس؟ من چجوری قراره بمیرم؟ چن تا مرگ دیگه را باید تاب بیارم؟ روحی که گسترده میشه با هستی قاطی میشه و معدلش دوباره به دنیا میاد یا هویتش حفظ میشه؟ کی و چجوری باید لباس های سیاه از خونه ای که نوجوون داره و خانم خونه ناراحتی روحی و اعصاب داره باید بیرون بره؟ چجوری باید بازمانده ها رو شاد کرد که هس نکنن تنهاتر میشن؟ همه روح از بدن خارج میشه؟ همه بدن از روح جدا میشه و میره زیر خاک؟ رضا چرا هی صلوات میفرسته؟ میس مری چرا قران میخونه؟ آیا چون میدونیم پدر تو مسجد بعد از نماز مرد ...اینجوری خوشحال تر میشه ؟ آیا من مطمئن هستم به باورهام؟؟ شب اول قبر اون شبی بود که تو سرد خونه سپری شد یا شبی که زیر خاک رفت؟ پدر تا کی مارو میبینه؟ دوس دارم مراسم من چجوری باشه؟ رو سنگ قبر من چی بنویسن؟ رضا چرا ناراحته که مهدی تو آگهی یادش رفته بنویسه "حاج" ؟ مهدی چرا سر سعید داد زد که یادش رفته حلوا هارو تو مردونه تعارف کنه؟ "پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه عاشق بودند " یعنی چی؟ چجوری میتونم بیشتر به آدم ها محبت کنم...بیشتر از همیشه باشم ... من نمیخوام دیگه دچار این حس لعنتی بند کفش ها بشم...

» رضا گف تو جیبش ۵ هزار تومن پول ، کلید مسجد، و چن تا بلیط اتوبوس بوده...گف بابا با دنیا بی حساب بود... پدر چندین سال پیش تموم ثروتشونو از دست دادن و برشکسته شدن... بعد وکیلشون که فامیل هم بود سرشون کلاه گذشت و اعتماد به آدم هارو هم از دست دادن... خونواده در اثر فشاری که کشیدن و طلبکارها و وضعیت وخیمی که بود حالت عادی را از دست داد و پدر یه جورایی نقش پدری را از دست دادن...احترام شریک زندگیشونو از دست دادن... چندین سال پیش در اثر سکته مغزی پدر زیباییشونو هم از دست دادن...

دنیا همه اونچه داده بود آروم آروم گرفته بود... ما نفهمیدیم اما پدر خیلی خیلی خالص شده بود... بی شیله و بی پیله... بدون وابستگی ...سبک تر از اونچه ما درک کنیم.

» اون روز که پاستیل بردم و دستهامونو رنگی کردیم و روی مقوا جای ۹ تا دست رنگی نقش بست ...پدر دستاشو رنگی نکرد...یادمه همیشه به خودم میگفتم یه بار دوباره رنگ هارو بیارم و دست پدر ، تابلو را تکمیل کنن ... این تابلو برای همیشه ناتمام موند.

نوشته شده توسط  در ساعت 18:14 | لینک  | 

 

تو فیلم ۲۱ گرم ... یه پسر بچه فوت شد...مادرش کفشهای تکونی پسرک را گرفته بود دستش...هق هق گریه میکرد که فلانی بهم گفته بود از بند کفش قرمز خوشش نمیاد...میخواس آبی باشه...من واسش نخریدم...

داشتم به همسر جان و احساساتش فکر میکردم...به دغدغه تلخی که داره ... به بند کفشها...

داشتم به این فکر میکردم که این زندگی هس که آروم آروم آدم هارو محو میکنه ... نه مرگ!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:3 | لینک  | 

من پس از مدت ها ...

فرصتی یافته ام ...

که به تنهایی خود فکر کنم ...و کمی گریه کنم...

همه تنها هستیم ...

هرچه با همدیگر تنهاتر...

 دور هم جمع شدیم تا به تنهایی خود عمق دهیم ..

جمع ما تنهایان; جمع ما تنهایی هاست..

 

من پس از مدتها...

فرصتی یافته ام که به تنهایی خود فکر کنم...

و به تنهایی تو ...

که چه آسان رفتی

 

 عمران صلاحی

نوشته شده توسط  در ساعت 17:54 | لینک  | 

» پدر رضا...پدر شوهرم...بعد از نماز عصر وقتی خواستند با کنار دستیشون دست بدن سکته قلبی میکنند و همون آن فوت میکنن...دیابت مرگ خاموشی رو براشون داشت.

» وقتی رسیدیم مسجد ، من و میس مری و آقای همسر پدر فوت کرده بودن...با اینکه هنوز بدنشون گرم بود... میس مری ضجه میزد مگه میشه آدم اینقد یهویی بمیره؟؟ همه زندگیش اینقد یهویی بره؟؟رضا گریه میکرد...مهدی گریه میکرد...

» هنوز رنگ داشت...هنوز گرم بود...رنگ درونیترین لایه های کوچک کاهو...سبزی که به سفیدی میزنه...میدیدم و باورم نمیشد کسی که رنگ داره مرده باشه.دست هاشو گرفته بودم و ناز میکردم...باورم نمیشد که هیچوقت اینکارو نکرده بودم.

» دیدم آروم آروم گسترده شدند...خیلی گسترده ...تو تمام تمام مسجد...تو حیات مسجد بودند... و بعد تا دورترین جاهایی که میشد تصور کرد بودند...من دیدم که هستند...

» نمیدونم چجوری ممکنه...تو زندگی بعد چجوری دوباره از همه این گستردگی جمع میشن... نمیدونم...اما دیدم که گسترده شدند...تا دورترین جاهایی که به تصورم اومد دیدم که بودند...

» هرکس در اتاقی با خودش تنها بود...چقدر چایی و نبات بردم برای سعید برای مریم برای امیر و با چای و نبات سرد شده دست نخورده عوض کردم بی هیچ کلامی...اصن نمیتونستم حرف بزنم...

»وقتی دستمو گذشتم رو شونه امیر که بهش تسکین بدم... امیر بغلم کرد...احساس خوبی بود...اینکه منو پناه و نزدیک تر ازیه همسر برادر میدونست...احساس بدی که بهای این نزدیکی چی بوده.

» محمد که زنگ زد به مادر التماس کردم که من حرف بزنم...که محمد حساس هس چن وقت پیش دعوا کردن محمد شکننده هس... مادر نزاشت...گوشیو که گرفت گف محمد زود بیا...و فریاد زد بابات مرد.  تا محمد رو ندیدم آروم نداشتم...رنگش پریده بود...به رضا گفته بود احساس میکنم سنگ شدم احساسی ندارم... شب بعد از به خاک سپاری باهاش حرف زدم...تو اتاق تنها...بهش گفتم که پدر گسترده شد...گفتم غمگین نباش... پرس و جو کرد...میخواس بدونه دقیقا چی دیدم...ازم تشکر کرد...خرد تر از اون بود که فکر میکردم.

» امیر را تو کوچه دیدم ...داشت آگهی میچسبوند...چشماش دودو میزد...دلم آشوب شد...چقدر لبخند زدن سخته.

»سعید خودشو تو بازی غرق کرده... غد هست...ریش بهش میاد...مشکی بهش میاد...همه چی بهش میاد...احساس میکنم چن وقته ازم فرار میکنه...دل واپسش هستم.

» من از مراسم ها بدم میاد...از نوحه سرایی یک غریبه که هیچ از عزیز تو نمیدونه ...از اینکه هی باید حواست به این باشه که مردم چی واسه خوردن داشته باشن...از اینکه آدما از الکی چادروشونو جلو بکشن و ادای گریه در بیارن...من چقد دلم میخواس یکی یکی بیایم در موردش صحبت کنیم...در مورد احساسمون...ترس هامون ...رنج هامون...من چقد دلم میخواس اینقد تنها نباشیم.

» رضا خیلی داغون تر از اونی شد که به خیالم بگنجه...کمرش شکست... دچار فکرهایی شده که مذمهلش میکنه...میگف چرا هیچوقت بهش نگفتیم تو هم بیا ورق بازی کنیم...خیلی حساس شده...

»نمیدونم چجوری میتونم دوباره شادمانی رو به این خونه بیارم...نمیدونم...نمیدونم...

نوشته شده توسط  در ساعت 17:19 | لینک  | 

میدونی مثه یه شاسکول در حال سقوط ... که هی واسه خودش زربیخود میزنه که همه چی مرتبه...هنوز هیچی نشده... من زندم دارم زندگیمو میکنم...

و نمیفهمه جدا که مهم لحظه فرود اومدن هس...باقی زر اضافه هس.

 

» دارم و داری   از چشات و چشام ، میافتم و میافتی......به سرعت یه سقوط ... و جالبه که هنوز با منی و هنوز با توام ...

نوشته شده توسط  در ساعت 20:5 | لینک  | 

  

چشمامو بستم...و دیدم... از کمر به پایینم پیدا بود... انگار داشتم میرقصیدم ...پاهامو خیلی منظم بالا و پایین میبردم...از حرکت های رقص های اسکاتلندی خیلی جالب تر و تند تر بود... احساس کردم تو راستکی دارم لبخند میزنم... در واقع چیزی که میدیدم اونقد قشنگ به نظر میرسید که تا ته قلبم شادمانه شده بود... بعدش...یهو ...یهو فهمیدم نه شاد و شنگولم و نه در حال رقص... من تو اون تصویر روی یه سطح خیلی داغ ایستاده بودم...خیلی داغ... همه اونچه شادمانی و پر شوری و پویایی دیده میشد...تلاش دردمندانه من واسه نسوختن بود.

چشمامو با فشار باز کردم.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 16:32 | لینک  | 

تصمیم های تو ، تصمیم های من ، تصمیم های ما هست...

باید اینجوریا باشه...اگه اختلاف نظری هس باید با هم بحث کنیم ...تلاش کنیم شریک افکار هم باشیم... اما وقتی رسیدیم به یه تصمیم...باید تصمیم "ما" باشه... واکنش "ما" باشه... نه؟؟

من نباید وقتی میدونم که جواب تو "نه" بوده همیشه...وقتی سعید ازم ماشین میخواد بهش بگم "باشه"...

نمیدونم چرا با این که اینهمه میدونم کارم اشتباه هس...با اینکه میدونم گواهینامه نداره و بلا یهویی میاد... با اینکه میدونم خیلی نامردیه کارم...با اینکه کلی جلو آینه تمرین میکنم...اما باز میگم "باشه"...

تصمیم های تو ، تصمیم های من ، تصمیم های ماست...

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:45 | لینک  | 

"Listen to me, It is not your folt"

کاش بهم میگفتی...کاش چشم تو چشمام مینداختی شونه هامو تکون میدادی و بهم میگفتی...

چرا نمیبینی دارم جویده میشم؟ خسته ام! از این عذاب دائم ... خسته ام.

نوشته شده توسط  در ساعت 0:5 | لینک  | 

مثل گنجشک باش , چون روی شاخه ی سست میشینه , میدونه شاخه ی زیر پاش میلرزه اما به آوازش ادامه میده چون به بال و پرش ایمان داره . (ویکتور هوگو)

: )

نوشته شده توسط  در ساعت 18:7 | لینک  | 

واسه بابا کاش دفترش  بودم...

واسه مامان کاش بی بی سی...

واسه دکترهادی و الی کاش یه کتاب اکیدا علمی...

واسه مسیح کاش معما...کاش شادمانی.....واسه ناهید کاش یه عالمه دی وی دی از فیلم های بی قهرمان...

واسه مستر محمد کاش مرهم...

واسه مهدی کاش پول بودم... واسه سما کاش حرف خدا...

واسه میس مری کاش تلفن...

واسه مستر برکت سعیدو میگم کاش یه پارتی...

واسه امیر کاش دسته پلی استیشن...

 

به درد کسی نخوردم...هیشکی دوستم نداره... واسه خودم کاش کسی بودم...

 

» نگفتم واسه تو چی؟ آخه تو بی دغدغه ای! برای خودت بسی! شاید یه دغدغه داری اونم آپ دیت دائم نوت بوکت هست...کاش واسه تو من یه آپ دیت دائم بودم...

نوشته شده توسط  در ساعت 16:39 | لینک  | 

من دوست دارم ...وقتی تو آینه خودمونو میبینم... در حال عشق بازی یا نه حتی فقط کنار هم...
نوشته شده توسط  در ساعت 19:29 | لینک  | 

لیدر یه تور سه روزه یه نفره شدی...آقای فلانی مسیر لندن...برگشتی...گفتم فلانی چجور آدمی بود؟؟ گفتی یارو خیلی قالتاق بود...گفتم یعنی چیکار میکرد؟ گفتی قالتاق بود! گفتم یعنی دخترباز؟ گفتی آره! بدجور! همه این تبلیغا هس فاحشه ها میچسبونن تو کیوسکای تلفن تو لندن ها...میکند شب میگف زنگ بزن نرخ بگیر...بگو بیان! نه ۳۰۰ پوند گرونه! چونه بزن! : )

چمدونتو که خالی میکردم چشم افتاد به فاکتور هتل...pay tv هم داشتین...

چرا دلم نمیلرزه اصن؟؟ چرا باورم نمیشه که ممکنه تو هم قاطیشون شی؟؟ قاطی اینا که سفر میکنن که بنوشن و بکنن؟؟

شاید همه راحتی خیال من واسه اون بوی خوبیه که شقیقه هات میدن..

نمیدونم!

 

» ننوشتم چون مهم بود... نوشتم چون بود.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 12:56 | لینک  | 

شهر یهو تمومش سیاه میشه...از همه جا پارچه های سیاه آویزون...جدا به حال من هیچ ربطی نداره! یعنی اساسا این قضیه مفهومی واسم نداره.

شهر یهو رنگی میشه... امسال هم که دیگه سی امین سالگرد هس و خواستن بترکونن! باز واسه من مفهومی نداره!!

نه شادیش ... نه عزاش...

 

» ما اینجا چیکار میکنیم؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط  در ساعت 0:1 | لینک  | 

مینویسه : کجایی؟در چه حالی؟

مینویسم: تیکه تیکه ام! تو قلب ملت! همه ام تو قلب هیشکی جا نشد.

 

هیچی نمینویسه! از این آیکن های لبخند واسم جواب میده! دلم میخواست میدیدم که چیزی مینویسه و پاک میکنه... مینویسه و پاک میکنه... بعد هر چی خواست از این لبخندا تحویلم میداد!!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 11:6 | لینک  | 

نمیشه مامان خانمی تو تموم روزای این زندگی همیشه خندان و پرانرژی و قوی باشه... رسما نمیشه شده باشه که مامان خانمی هیچوقت دلش نگرفته باشه...خسته نشده باشه....دلش نخواسته باشه با خودش خلوت کنه ..نخواسته باشه زود بخوابه ،های های گریه کنه، فرار کنه ...نمیشه...

دارم به تنهایی عظیم مامانم فکر میکنم... و به اینکه تو تموم این سالها چقدر  زندگی با تموم نامردیهاش نذاشته که به ما کمتر بدرخشته! هیچوقت...حتی یه روز!!

همیشه درخشیده...حتی تو تاریک ترین روزهای زندگی...

نوشته شده توسط  در ساعت 15:7 | لینک  | 

 

وقت هایی که هم عصبانی هستم ...هم عصبانیم که عصبانیم!!

وقت هایی که هیشکی نمیفهمه من چقدر عصبانیم و عصبانیم که عصبانیم!!

وقت هایی که بلد نیستم عصبانی باشم!!

 

چقدر خسته ام !!

نوشته شده توسط  در ساعت 12:51 | لینک  | 

» ارحام صدر رفت... خبر با یه اس ام اس رسید... واسه من یه کمی بیشتر از یه اسم بود... خاک سپاری از جلو خونه ما شروع میشد... من خواب بودم... بابا برفته بود...میگف جمعیت خیلی بود...میگف تو که ادعات میشه چرا نیومدی؟ گفتم من خواب رو به هیچی نمیفروشم! ته دلم اما دلم میخواس که بیدار شده بودم... و اونجا بودم تا یکی بیشتر شه جمعیتی که نشون میده چقدر دلش گرفته!

 

» بابا نشست و یه شعر گفت واسه ارحام صدر...بیشتر دوستش داشتم! تو تمام اون مدت که گوشه یه کاغذ شعر میگفت و خط میزد و دوباره میگفت ... و وقتی داشت تو دفتر فنی با دقت نظارت میکرد ...حاصل یه  banner شد با شعر بابا و عکس ارحام صدر... خیلی زیبا...  برد واسه مراسم... ما باز خواب بودیم!! : ) اونجا یه ngo دعوتش کرده بودن واسه جلساتشون... بابا یهو عضو فعال شده بود... جلسه موسیقی ویژه خانم ها پنجشنبه های آخر هر ماه، جلسه شعر هر هفته ، ... سوگی نو برای ارحام صدر جمعه...

» جمعه رفتیم... از سی و سه پل چراغ فانوس به دست تا وسط های عباس آباد که خونه ارحام صدر بود... تو یه ردیف دوتایی...گاهی کسی میپرسید کجایی اید و کجا میروید؟ و بعد همراه میشد... دم در که رسیدیم تعداد حدود 120 تایی شده بود...راهنمایی شدیم تو حیاط... اعضای ngo بعضی ها شعری گفته بودند و خواندند... شعر اول خیلی زیبا بود " این آخرین پرده نمایش است" ... بعد سر اذان کسی با دف "الله اکبر گفت" عجب صدای قشمگی داشت!! ...

»مجری یه جایی گفت استاد اینجاست ! تشویقش کنید! همه دست میزدند... بی وقفه با چشم هایی خیس!

» یکی بود تو دل جمعیت عجیب ضدحال!! هر وقت همه دست میزدند بلند یهو از گوشه میگفت "صلوات" هر وقت صلوات میدادند... دو سه دقیقه دیرتر از همه تموم میکرد صلوات را!! ...از یه طرف دیگه هم یکی دیگه بود که همچین میگف حضرت استاد ارحام صدر ، مرد کامل بود که آدم میموند!! بابا بی خیال!

» یه آقاهه ای بود که پیشنهاد کرد که یه تاتر ساخته شود...به نام ارحام صدر...

» صدا و سیما اصفهان بالاخره جمعه تو برنامه زاینده رود یادی از ارحام صدر کرد...خسته نباشن جدا !! این قوم از مرده هنرمند هم میترسند!!!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:15 | لینک  | 

گویند که دوزخی بود عاشق و مست، قولي است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق ومست دوزخي خواهد بود، فرداست بهشت همچون كف دست
ای مفتی شهر از تو بیدار تریم ، با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کسان نوشی و ما خون رزان ، انصاف بده کدام خون خوار تریم
گویند کسان بهشت با حور خوش است ، من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار ، آواز دهل شنیدن از دور خوش است
این می چه حرامی است که عالم همه زان می جوشند ، یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند ، خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت ، معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی شراب نوشید و از آن ، سر مست شد این جهان هستی را ساخت


زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟ ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه؟
تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟ من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه؟
آتش دوزخ اگر قصد ِ تو و ما بکند تو که خشکی چه به من/من که تر هستم به تو چه؟

من همان مجنون مست یاغیم، روز و شب محتاج جام باقیم
یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقیم، از باده مدهوشم كنيد
در خرقه پنهان ميكنم، مي را و كتمان ميكنم، ترك ايمان ميكنم
هي بشكنم پيمان و هي تجديد پيمان ميكنم،ترك ايمان ميكنم
از باده مدهوشم كنيد، پندم اي زاهد مده
با كه گويم، من نميخوام نصيحت بشنوم، آي مردم پنبه در گوشم كنيد
از باده مدهوشم كنيد، دردي كشم، بار رفيقان ميكشم
پر ميكشم همچون هماي، در آتشم اي واي و خاموشم كنيد
از باده مدهوشم كنيد، با كه گويم، من نميخواهم نصيحت بشنوم
آي آي آي مردم،پنبه در گوشم كنيد
من همان مجنون مست ياغي ام، روز و شب محتاج جام باقي ام
يك شب كنار زاهد و يك شب كنار ساغي ام،از باده مدهوشم كنيد

اين چه جهاني است؟! اين چه بهشتي است؟!
اين چه جهاني است كه نوشيدن مي نا رواست!؟ اين چه بهشتي است در آن خوردن گندم خطاست!؟
آي رفيق اين ره انصاف نيست، اين جفاست راست بگو راست بگوراست فردوس برينت كجاست!؟
راستي آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟! راست بگو راست بگو راست فردوس برينت كجاست!؟
بر همه گويند كه هشيار باش، بر در فردوس نشيند كسي، تا كه به درگاه قيامت رسي
از تو بپرسد كه در راه عشق، پيرو زرتشت بدي يا مسيح، دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست آنجا نيز، باز همين ماجراست؟! راست بگو راست بگوراست فردوس برينت كجاست!؟
اينهمه تكرار مكن مي هماي، كفر مگو شكوه مكن بر خدا
پاي از اين در كه نهادي برون، در قل و زنجير برندت بهشت
بهشت همان ناكجاست، بهشت همان ناكجاست، واي به حالت هماي
واي به حالت، اين سر سنگين تو از تن جداست
نه نه نه نه، توبه كنم باز، حق باشماست
 
نوشته شده توسط  در ساعت 20:43 | لینک  | 

» اين چه جهاني ست؟
اين چه بهشتي ست؟
اين چه جهانيست كه نوشيدن مي نارواست؟
اين چه بهشتيست در آن خوردن گندم خطاست؟
آی رفیق این ره انصاف نیست
آی رفیق این ره انصاف نیست، این جفاست
راست بگو،راست بگو، راست
فردوس برينت كجاست؟
راستي آنجا هم هر كس و ناكس خداست؟
راست بگو،راست بگو، راست
فردوس برينت كجاست
برهمه گويند كو هوشيار باش
بر در فردوس نشيند كسي
تا كه به درگاه قيامت رسي
ار تو بپرسند كه در راه عشق
پيرو زرتشت بدي يا مسيح؟
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو،راست بگو،راست،آنجا نيز
راست بگو، راست بگو، راست،آنجا نيز
باز همين ماجراست؟
راست بگو،راست بگو،راست
فردوس برينت كجاست؟
اين همه تكرار مكن اي هماي
كفر مگو،شكوه مكن با خداي
پاي از اين در كه نهادي برون
با غل و زنجير برندت بهشت
بهشـــــــت همان نــــــــاكــــجاست
بهشـــــــت همان نــــــــاكــــجاست
واي به حالت هماي،واي به حالت
اين سر سنگين تو از سر جداست
اين سر سنگين تو از سر جداست
نـــــه،نـــــه،نـــــه،نـــــه توبه كنم باز
حق با شمــــاست

حتما اجرای گروه مستان را گوش کنید...

ای مفتی شهر از تو بیدار تریم.... با این همه مستی ز تو هشیارتریم...

تو خون کسان نوشی و ما خون رزان...انصاف بده کدام خونخوار تریم!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:31 | لینک  | 

» آقای همسر یه باغ گرفت باغ بهادران...لب رودخونه... به پیشنهاد میس مری که دلش بد رقم گرفته!... من بودم و همسرجان و میس مری و مستر برکت (سعید) و امیر و مهدی و سمانه...محمد نیومد.     عجب ویلایی بود...عجب برفی...

رقصیدیم! حرف زدیم! عکس گرفتیم! برف بازی کردیم!

حال داد! : )

ویلا کناریمون از ما باحال تر بودند!! یه ضرب تا ساعت 3 صبح میزدند و میخوندن...همه سبکی!! مست مست بودن ها!! آخر شب ...دیدیم میگن با تشکر از حاج آقا رحیمی!! (گوشامون تیز شد!! حاج آقا و رقص!؟ ) دیدیم ادامه داد استاندار آذربایجان! سپاس مخصوص از رییس جمهور آلمان!! : )) همه زدیم زیر خنده!!

» داداش هادی یه cd  آورده بود از گروه مستان! بابا عجب شعرهای قشنگی!! اجرا در کاخ نیاوران بود... خیلی پرشور! عجب شهامتی! عجب نوآوری! ممنوع شده بودند!! حتما گیر بیارین و گوش بدین!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 18:15 | لینک  |